جنگ قوچ ها

روزگاری از روستای نمره دو هفتکل نزدیک به ده گله بز و میش توسط چوپانان برای چرا به سوی مراتع طبیعی کوهها و دشت و بیابان اطراف روستا هی میشد.

یکی از دلمشغولی چوپانان در فصل جفت گیری گوسفندان و مستی پازن ها و قوچ ها به جنگ انداختن پا زن ها و قوچ ها بود. در آن ایام قوچ گله پدرم در مصاف با قوچ های دیگر گله ها برنده میدان بود ولی تنها قوچی که قوچ گله پدرم را شکست می داد قوچ گله مشهدی علی قلی بود چون قوچ وی شاخدار ولی قوچ پدرم بی شاخ بود. این امر در دوران نوجوانی ام نوعی برایم دلشکستگی و آزردگی خاطر را  در پی داشت تا آنکه سالی پس از زایمان میش ها در میان بره های گله پدرم بره نری یک رنگ سفید پشم با دور چشمان سیاه جلب توجه ام نمود وقتی آن بره را در آغوش گرفتم مشاهده کردم دو برجستگی استخوانی در دو سوی فرق سرش دارد از آن روز فهمیدم که این بره در بزرگی قوچ شاخداری خواهد شد لذا از مادرم خواستم که میش مادر آن بره را همراه با دیگر میش های گله پدرم شیردوشی نکند تا آن بره نر تغذیه خوب داشته باشد وقتی بره بزرگ شد دارای دو شاخ بود و در فصل فروش بره های نر گله مانع از فروش آن بره شدم از پدرم تقاضا نمودم که آن بره شاخ دار را برای قوچ گله نگه دارد پدر اجابت درخواستم را به جای آورد. بره نر شاخ دار بزرگ و بزرگ تر شد همیشه از انبار گندم و جو خانه پدرم روزی یک وعده علاوه بر چرای صحرا بره را با جو تغذیه می نمودم تا آنکه قوچ دو ساله ای با شاخ های کمانی خمیده به بناگوش و با هیبت و هیمنه ای خاص در میان گله شد. 

با توجه به تعطیلی مدارس و اینکه فصل برداشت غله گندم و جو چوپانی گله پدر را به عهده داشتم روزی در دشت بهاروز که گله پدرم و گله مشهدی علی قلی در کنار هم می چریدند و فصل جفت گیری گله ها هم بود به چوپان گله علی قلی با ایما و اشاره گفتم قوچ ها را وادار به جنگ باهم کنیم چون آن چوپان لال و برادر صاحب گله بود با ذهنیت سال های قبل حاظر به این امر شد هر دو قوچ از گله جدا و در یک فاصله بین دو گله به هم رسیدند ابتدا قوچ ها شاخ هایشان را به هم مماس و از روبرو به هم فشار آوردند بعد از مدت اندک مشاهده کردم قوچ علی قلی تحت فشار قوچ پدرم عقب عقب می رود سپس هر دو قوچ در حدود بیست متر از هم فاصله گرفتند آنگاه بسوی هم خیز برداشتند و در نقطه ای شاخ ها را به هم کوبیدند در این شاخ کوبی قوچ علی قلی قدری به عقب برگشت و باز قوچ ها عقب عقب رفتند ولی قوچ علی قلی از محل سرشاخ شدن اول بیش از چند متری فاصله نگرفت و ایستاد ولی قوچ پدرم از آن نقطه حدوداً 15 متری عقب رفت قوچ علی قلی تمایلی به شاخ به شاخ شدن مجدد نداشت اما قوچ پدرم به سوی آن خیز برداشت وقتی قوچ ها شاخ ها را به هم کوبیدند قوچ علی قلی به زمین افتاد. و بعد از جنگ قوچ ها دو گله از هم فاصله گرفتند. 

عصر هنگام که آفتاب پشت کوه پنهان می شد و هوا رو به تاریکی می رفت گنگه چوپان علی قلی را دیدم که با قوچ سوار بر پشت الاغ و با گله عازم روستا می باشد. 

علی قلی بعداً برای پدرم تعریف کرده بود که قوچش برای یک ماه تعادل سرپا ایستادن را نداشت. 

آن سال پس از فصل جفتگیری میش ها به پدرم گفتم حالا می توانی قوچ شاخ دار را به چوبدار بفروشی، پدرم گفت نه، این قوچ از ان تو می باشد نمی فروشم تا زمانی که پیر و ناتوان شد آن وقت می فروشم. 

آری اگرچه نمونه سبیل کلارک گیبل هنرپیشه بزرگ آمریکایی و یا مدل موی سر آلن دلون هنرپیشه معروف فرانسوی و ریش ستار خواننده شهیر ایرانی و نیز آرایش موی سر خانم ویجینتی مالا هنرپیشه و بازیگر فیلم سنگام سینمای هند الگوی موی محاسن و سر مردان و زنان و جوانان پسر و دختر جهان و ایران بود تا با الگو برداری از آنها ظاهر خود را بیارایند که امروزه آن مدل ها منسوخ شده است اما مدل کمان قوس شاخ های قوچ گله پدرم هنوز الگویی برای ابروی دختران و زنان زیبا رخ جهان و ایران است که ابروی مدل شاخی بر چهره شان جلوه گری داشته باشد. 

طنز

پسر یک نفر کفاش با پسر یک نفر دندانپزشک در خیابان با هم در گیر شدند پس از مجادله پسر دنداپزشک به پسر کفاش گفت با وجودی که پدرت کفاش میباشد تو چرا پا برهنه میگردی ؟پسر کفاش در پاسخ به پسر دندانپزشک گفت پدر تو که دندانپزشک است چرا دیشب مادرت بچه بی دندانی زایید ؟. هر هر هر هر هر

چیستان (معما)

چوپانی فقط چرای 40 راس میش را بعهده داشت روزی که 40 راس گوسفند را برای چرا به بیابان برده بود گله مورد حمله گرگ ها واقع شد ولی گرگ ها 40 یک راس میش چوپان را خوردند .

این چیستان را چگونه میتوان توجیه کرد . میش ها 40 راس بودند ولی 40 یک راس میش خورده شود

سرگرمی

در یک پادگان نظامی 15 سرباز با سابقه 12 ماه خدمت و 15 سرباز با سابقه 6 ماه خدمت جمعا" 30 نفر مشغول انجام وظیفه بودند 15 سرباز با سابقه خدمتی 12 ماهه با هم درخواست 10 روز مرخصی نمودند فرمانده به تمام 30 نفر سرباز گفت اگر همه شما 30 نفر در یک صف ایستاده باشید بنحویکه من از اولین نفر سمت چپ صف از 1 تا 9 بشمارم و دنباله صف را از 1 تا 9 مجددا" بشمارم و ان 15 سربازانیکه با رقم 9 مواجه و از صف خارج شده همان 15 سربازی که دارای 12 ماه سابقه خدمت باشند با مرخصی انها موافقت میکنم یکی از سربازان که شاعر بود 30 نفر سرباز را در یک صف از چپ به راست چیدمان نمود انگاه فرمانده از سمت چپ صف شروع به شمارش از 1 تا 9 و دنباله صف را باز از 1 تا 9 شمارش کرد در اخر تمام 15 نفر سربازانیکه از صف خارج شده بودند همان سربازانی بودند که سابقه 12 ماه خدمت داشتند .

فرمانده تعجب کرد و پرسید جگونه به صف ایستادید همان سرباز شاعر برای فرمانده شعر ذیل را خواند و گفت چیدمان صف سربازان بر اساس متن این شعر انجام پذیرفته است .

ز ترکان چهار و ز هندوی پنج                دو رومی ابا یک عرافی بسنج

سه روز و شبی با نهار و دو لیل           دو باز سه زاغ یکی چون سهیل

دو مهر و دو ماه و یکی همچو دود           ز نه نه شمردن بر افتد یهود

 حال شما گرامیان خواننده این مطلب اگر 15 مهره سفید و 15 مهر ه سیاه تخته نرد را طبق مفاد شعر فوق در یک صف از چپ به راست بچینید و از 1 تا 9 ازسمت چپ صف شمارش و مهره شماره مواجه شده با عدد 9 را از صف مهره ها خارج کنید خواهید دید که 15 مهره خارج شده همه مهره سیاه هستند .

 توجه : مهره های ترکان . رومی . روز . نهار . باز . سهیل . ماه سفید رنگ هستند .

         و مهره های هندوی . عراقی . شب . لیل . زاغ . مهر . دود سیاه رنگ میباشند

خجسته باد

      عید است و هرکسی ز یار خود دارد هوس          عید من و عیدی من دیدن روی شما را بس

شکوفایی همه غنچه های گل هستی دوستان ، آشنایان و خویشان در بهار سال 1396 را خجسته باد میگویم.

 

 

محمد قربانی

چشمه دره دان

در دوران کودکی و نوجوانی بارها و بارها نام این چشمه را از گفتار پدر و مادرم و دیگر بستگان و خویشان ساکن روستای نمره دو هفتکل شنیده بودم .دوست داشتم این چشمه را از نزدیک ببینم تا ان که در سنین 15 سالگی که گله گوسفندان پدرم با دو گله از گوسفندان دو نفر از بستگان در حوالی همان چشمه در یک فصل پاییزی که برای مدتی کوه خوابی شبانه داشتند به اتفاق پدرم جهت حمل اذوقه و تحویل مایحتاج چوپان گله به ان منطقه رفتیم غروب هنگام به انجا رسیدیم .شب را در پای خوابگاه گوسفندان و در سینه کش کوهی خوابیدیم.فردای ان شب که از خواب بیدار شدم پس از صرف ناشتایی به طرف ان چشمه که در همان نزدیکی بود رفتم.اب این چشمه از زیر یک غارگونه سنگی جریان دارد.اب ان طعم بسیار شیرین و عطر خاصی دارد.بخاطر وجود همین چشمه زمانی شاید بیش از صد سال قبل در ان محل ،روستایی بنا شده بود که خرابه های ان روستا هنوز پا برجا و چندبن قبر از مردگان ان روستا هم در جوار روستای مخروبه وجود دارد.

جاده دسترسی به این چشمه جاده شنی منشعب از جاده اسفالت هفتکل به طرف کارخانه سیمان هفتکل از بین دو پل مسیل های دره تنباکوکال و اب لشکر می باشد.

این جاده شنی تا گنبد بردی ادامه دارد از خاتمه جاده شنی تا چشمه حدودا 20 دقیقه باید پیاده روی کرد.

در فصل پاییز در شکاف های سنگی کوه های اطراف این چشمه کندوی عسل زنبور های وحشی یافت می شود.

علاوه بر کوه های اطراف چشمه در شرق چشمه دره دان رشته کوهی نسبتا مرتفعی میباشد که بخشی از چکاد همین رشته کوه از سنگ یک تخته بلندی تشکیل شده است.در شکاف پرتگاه همین تخته سنگی یک جفت از نوادگان نسل به نسل پرنده ای به نام همای خوشبختی با نام علمی Gypaetus.barbatus  اشیانه دارند .

به خاطر صدق این نوشتار به پراکندگی این نوع پرنده در نقشه جغرافیایی ایران مراجعه تا برایتان مشخص گردد که این منطقه در رصد نقشه پراکندگی پرنده مذکور می باشد.

پس از باورتان از وجود این پرنده در ان حوالی و از انجایی که بیش از ده ها بار از ان مکان بازدید داشته ام و سایه ان دو پرنده همای خوشبختی به سرم افتاده است اگرچه تاج پادشاهی برسر ندارم اما از دو بال پرواز خیالی برخوردار شده ام که هر زمان ارزوی دیدن دیارم و دیدار هریک از دوستان از هر طایفه را داشته باشم در ایینه پرواز خیالم مشاهده می کنم و یا ان دم که با دو بال خیالی پس از فرود بر قله کوه غضنفر مشرف بر  روستایم که از ستیغ ان کوه در پشت دوربین دو چشم شکاری در حیات خانه ای خرامیدن هم پروازم را مشاهده می کنم نشان از قرار گرفتنم در سایه خوشبختی بال ان دو پرنده نمی باشد؟

مراد علی

یکی از افراد طایفه چهارده چریک ایل قشقایی شخصی بنام مرادعلی بود و از آنجایی که در دوران کودکی پدرش فوت کرده بود و در دامان مادرش بنام ماه پری به بالندگی می رسد نام او را با کنیه ندا می دادند در شناخت وی از همنامانش او را مرادعلی ماپی می گفتند.

او جوانی خوش قامت و زیبا رخ بود از صوت و آواز دلنشین برخوردار و طبعی شاعرانه داشت. نی نوازی ماهر و تیراندازی سکه در هوا زن و بسیار شجاع، اگر چه پرنده خرد رستم دستان را فردوسی در شاهنامه سیمرغ نامیده و مأوای سیمرغ در کوه قاف می باشد اما عقاب شجاعت مرادعلی با پروازی فراتر از همه قلل کوهساران در مسیر کوچ ایل قشقایی در استان فارس و ایل بویراحمد در استان کهگلویه و ایل بختیاری در استانهای خوزستان و چهارمحال بوده است چرا که او در رکاب کلانتران و خوانین ایلات قشقایی، بویراحمد و بختیاری چون عقابی بلندپرواز و تیزچنگال در شکار و جنگ بین طوایف شرکت داشت. زمانی که در این رزمگاه ها پرنده شجاعت مرادعلی به پرواز در می آمد به قول دکتر پرویز ناتل خانلری از وحشت وی کبک ها به دامن خاری می آویختند و مارها پیچیده به درون سوراخ می خزیدند و آهوان رمیده در دشت خط غباری از خود به جا می گذاشتند.

در آن ایام والدین در ایل و طایفه نام نوزادان پسر خود را برگرفته از نام وی مرادعلی می نامیدند.

بسیاری از دختران آرزوی وصالش را داشتند.

شعر زیر ترجمه شعر ترکی سروده وی می باشد که همراه با آهنگی حزین ساخته وی هنوز یکی از آهنگهای غم انگیز نی نوازان ایلات می باشد.

    روبرویمان بیشه ای از مورد             در  میانشان جفتی اطراق  گاه

     ای  زیبارویان  سلانه  رو                 از این ره نروید آهویم می آید

در آغازین سالهای کاوش در امر پیدایش نفت در اطراف شهرستان هفتکل امروزی شرکت نفت «بریتیش پترولیوم» در پهنه تمامی کوههای اطراف دشت وندا مشغول دینامیت گذاری و انفجار و لرزه نگاری جهت پیدا نمودن رگه ها و لایه های نفت و گاز بود و از آنجایی که طایفه چهارده چریک قشقایی هم در قشلاق کوههای اطراف دشت وندا به سر می بردند به دلیل انفجارات پی در پی و روزانه احشام این طایفه از شتر، اسب، قاطر، الاغ، گاو و گله گوسفندان در حال رمیدن بودند به نحوی که به لحاظ رمیدن و وحشت نمی توانستند چرا نمایند همین امر موجب گرسنگی و تلف احشام شده بود و صحبتهای بزرگان طایفه با مترجمان اردوگاه انگلیسی ها که در دشت وندا اردو به پا داشتند هم بی نتیجه بود مرادعلی تصمیم گرفت ضرب شستی به انگلیسی ها وارد نماید.

مرادعلی شبی به اردوگاه انگلیسی ها شبیخون و با سرقت اسلحه و قطار فشنگ نگهبان شبانه اردوگاه و سوار بر اسب نگهبان فرار می کند در پی مرادعلی دیگر نگهبانان و در تعقیب وی به راه می افتند تا آن که جلوی یک غار گچی که بعد از تملک دشت وندا توسط طایفه ای ترک زبان به نام وندا آن غار به نام غار رضاقلی نامیده شده است اسب به سرقت رفته را مشاهده می کنند و پی می برند مرادعلی در آن غار بسر می برد. روبروی غار کوه گچی می باشد سنگری روی کوه و روبروی غار به پا می دارند. همزمان فردای آن شب انگلیسی ها عرض حالی به توکل، کلانتر شهر رامهرمز ارائه و کلانتر رامهرمز هم به چندین ژاندارم دستور دستگیری مرادعلی را صادر و به محل غار اعزام می دارد علیرغم یک هفته قراول ژاندارم ها مرادعلی از غار بیرون نمی آید تا آنکه دو ژاندارم با اسلحه و با احتیاط و با مشعلی از ساقه درخت وارد غار می شوند.

ژاندارم ها پس از طی چند صد متر در درون غار مشاهده می کنند که آن غار از سوی دیگر در میان دره ای راه به بیرون دارد می فهمند که مرادعلی از آن طرف غار خارج و رفته است. چون زنده بودن مرادعلی برای انگلیسی ها محرز می شود از ترس وی اردوگاه را برچیده و دینامیت گذاری را تعطیل می کنند.

بعد از این واقعه مرادعلی که می دانست تحت تعقیب است و از طرفی آن عقاب بلندپرواز با سرنوشتی مواجه و تقدیرش آن است که در آسمان عشقش با زیبا رخ و سرو قامتی از طایفه خود هم پروازی نداشته باشد.

     گشت غمناک دل و جان عقاب          چو دل شکسته شد ایام شباب

      بایــد از هستی  دل  بر گیــرد           ره  سوی کشور  دیگر  گیــرد

      صبحگاهی  ز پی  چاره  کـار            گشت بر باد سبک سیر سوار

لذا مرادعلی از طایفه خود جدا و برای پیوستن به ایل قشقایی روانه فارس می شود. در بین راه در نزدکی قلعه گلاب زیدون بهبهان در درون غاری در حال استراحت بود که یکی از اهالی قلعه گلاب که او را دیده بود به گمان اینکه او سارق است به اهالی روستای قلعه گلاب گزارش و پس از درگیری مسلحانه برای دستگیری وی مرادعلی از ناحیه ران مورداصابت تیر قرار می گیرد و پس از تسلیم شدن بزرگان قلعه گلاب او را می شناسند و با ابراز تأسف از آن رخداد وی را مداوا و مرادعلی پس از بهبودی نسبی با یک پای لنگان عازم شیراز می شود و مدت ها در آواخر عمر در محله شیخ علی چوپان شیراز به صورت ناشناس و مجرد زندگی و پس از عمری شهپر آن عقاب شکسته بال در باد سرنوشت پرپر می شود.  

سرنوشت

در سمت جنوب دهستان گزین هفتکل رشته کوه گچی مشرف به دشت خوزستان میباشد که بلند ترین قله این رشته کوه را در ان منطقه کلاه فرنگی مینامند در شرق همین قله تنگه ای وجود دارد که راه ارتباطی کاروان ها در قدیم و یا معبر چادر نشینان کوچ رو و نیز گذرگاه چرای دامداران بوده و هست .

اولین روستای خروجی از این گذرگاه از طرف گزین به دشت خوزستان بنام روستای سالمیه میباشد .در سال 1340 جهت شکار پرنده هوبره( بوقلمون وحشی ) به اطراف روستای سالمیه رفته بودم در تپه ماهور ان منطقه دو پرنده هوبره مشاهده کردم پس از شکار یکی از انها بلحاظ کمی اب اشامیدنی همراه خود از همان تنگه عازم روستای گزین شدم .

اوایل اردیبهشت ماه و عصر هنگام بود و هوا هم گرم . بخاطر صرفه جویی اب اشامیدنی همراه خود فقط دهانم را از اب پر و گلو یم را تر میکردم به نیمه های تنگه که رسیدم نسیمی ملایم از جنوب تنگه بطرف شمال وزیدن داشت در میانه تنگه قطعه بزرگی از سنگ گجی تقریبا به ارتفاع دو متر وجود دارد سی جهل متر نرسیده به ان قطعه سنگ گچی یک راس میش وحشی مشاهده کردم که از سایه پشت همان سنگ فرار کرد چند متری از سنگ فاصله داشت که با شلیک تیر هدف قرار گرفت و پس از سکندری به زمین افتاد همصدا با شلیک تفنگ دو بره میش وحشی هم از پشت همان سنگ خارج و از پی مادر در حال فرار شدند قدری که از مادر فاصله گرفتند و مشاهده کردند که مادرشان افتاده و در پی ندارند هر دو بره بسوی میش مادر برگشتند و هر دو بره سرشان را زیر شکم میش مادر بردند و شروع به نوشیدن شیر از پستان مادر شدند وقتی جهت بریدن سر و سلاخی نزدیک میش وحشی شدم ان دو بره قدری از میش مادر فاصله گرفته و نظاره گر سلاخی من بودند پس از اتمام کارم و شکار پیچ کردن لاشه میش خواستم ان دو بره را زنده گیری نمایم چون یکی دو روزی از تولد ان دو بره نگذشته بود در پی انها هر چه دویدم وتلاش کردم که انها را بگیرم نتوانستم خسته شده بودم و اب اشامیدنی ام تمام شده بود میدانستم اگر انها را بحال خود رها کنم از گرسنگی میمیرند و یا طعمه روباه و یا شغال خواهند شد تصمیم گرفتم هر دو را هدف تیر قرار دهم همین کار را انجام دادم تا بقول خودم زجر کش نشوند حال وقتی از اهواز عازم هفتکل میشوم واز 20 کیلو متری مانده به هفتکل قله گچی کلاه فرنگی گزین  را مشاهده میکنم و بیاد خاطره سنگدلی 55 سال قبل خود در ان تنگه و در پای همان قله می افتم .

لعنت ابدی نثار خود مینمایم ایا تاوان سرنوشت ان دو بره را پس خواهم داد ؟ و همان طوریکه سرنوشت ان دو بره را در این مطلب نوشتم سزای سرنوشت من هم نوشته خواهد شد .

 

سفری به دیارم

اگر چه زاده روستای نمره دو هفتکل هستم اما ساکن شهر اهواز میباشم از انجاییکه در مجموعه کارگاهی سایت اقبال نزدیک فرودگاه اهواز در بخش خدمات مهندسی مشاوره انجام وظیفه مینمایم هر روز صبح که با ماشینم عازم محل کارم میشوم وقتی به فلکه تپه اهواز میرسم گویی نیرویی به فرمان ماشینم وارد که از چرخش ماشین بطرف جاده اتوبان منتهی به فرودگاه را برایم با مشکل مواجه  میکند نمیدانم شاید ان نیرو ذوق دیدار دیارم هفتکل است تا راه اهواز به غیزانیه وسپس با چرخشی دیگر جاده هفتکل را در پیش گیرم .

روزی در اوایل اذر ماه سال قبل پس از جاسازی لوازم سفر در درون ماشینم و برداشتن تفنگ، قطار پر از فشنگ و دوربین شکاری عازم دیارم هفتکل شدم وقتی از گردنه سیاه به سوی روستایم سرازیر شدم قدری پایین تر از گردنه در کنار گورستان روستایم توقف کردم و یاد همه عزیزان و اقوام و خویشان نیم رخ نهاده و خوابیده بر بستری از خاک را گرامی داشتم.

سپس راهی منطقه نمره 10 هفتکل شدم در ابتدای ورودی جاده چاه نفت شماره 10 هفتکل تفنگ دولول شکاری ام را در یک لول با فشنگ ساچمه ای و در لول دیگر با فشنگ چهار پاره مسلح نمودم. وقتی نزدیک پل تحلو (تلخ آب ) رسیدم در کنار جاده در فاصله سی، چهل متری گرگ نری را مشاهده کردم که ایستاده و نظاره گر ماشینم بود شیشه های ماشین بالا بود در آنجا توقف چند دقیقه ای کردم قامت گرگ هیبتی خاص داشت علیرغم مسلح بودن تفنگم آن را هدف قرار ندادم با پایین آوردن شیشه ماشین و هی کردن گرگ شروع به فرار نمود قدری که فاصله گرفت ایستاد و زوزه ای کشید بنظرم جفت خود را ندا میداد اما من جفتش را ندیدم پس از پنهان شدن گرگ در پس کوههای همان حوالی به راه خود ادامه دادم در مسیر خود چوپانی را با گله ای از گوسفندان مشاهده و داستان دیدن گرگ را برایش تعریف کردم او گفت چرا هدفش قرار ندادی و آن را نکشتی گفتم چرا؟ چوپان گفت در همین حوالی سه چهار خانوار کوچ رو و چادر نشین اتراق داریم در طول هفته های گذشته چندین راس از گوسفندانمان توسط همان گرگ و جفتش دریده و خورده شده است گفتم من که گله گوسفند ندارم که طعمه گرگها شود آن گرگ ها هم روزی شان در میان گله شما است به راه خود ادامه دادم تا آن که ماشین را بر فراز رشته کوهی حایل از قسمت شمال به منطقه نمره 10 و از جنوب به منطقه نمره 6 پارک کردم. 

بسیاری از مناطق هفتکل نامشان برگرفته از شماره چاه نفت همان حوالی میباشد.

در فراز همان رشته کوه در میدان دید دوربین شکاری ام رشته کوه های گچی تنباکو کال، دشت وندا، مول شتری (کوهان شتری) قلعه نادر در نزدیکی بهبهان، رشته کوه زاگرس با قله منگشت و کوه آسماری قابل رویت بود. 

از پشت دوربین در سینه کش کوه های اطراف تنباکو کال و بل باقلی چندین گله گوسفند از ایلات کوچ رو در حال چرا مشاهده کردم صدای دالانگ دالانگ زنگ بزرگ بر گردن بز نر شهاز (بز نر پیشرو گله) در میان دره ها و کوه ها طنین داشت همزمان آهنگ گوش نواز نی لبک چوپانی از ستیغ کوه به گوش میرسید در دامنه همان رشته کوهی که ماشینم در فرازش توقف داشت چشمه ای بنام حمام سو جریان دارد در پایین دست چشمه بیش از ده ها درخت بزرگ کنار است و در سینه کش همان رشته کوه و قدری بالاتر از چشمه شکافی در دل سنگ وجود دارد که سالهای متوالی به لحاظ وجود درختان کنار در آن شکاف کندوی زنبور وحشی عسل دیده بودم با تفنگ و ظرفی برای برداشت عسل روانه محل شکاف سنگ شدم در بین راه دو پرنده تیهو شکار کردم وقتی به درب شکاف سنگ رسیدم کندویی را مشاهده کردم پس از پرواز دادن زنبورها کندو را با موم کنده و در درون ظرف قرار دادم و به نزد ماشین برگشتم هنگام برگشتن از چند درخت ریملک سه چهار کیلویی میوه ریملک چیدم میوه ریملک همانند میوه درخت کنار میباشد اما قدری کوچک تر با مزه ای ترش و شیرین و عطری خاص. از میوه ریملک پس از جوشاندن ربی حاصل میگردد که بسیار خوش طعم می باشد.

آیا این چنین سفری خوش نصیبتان شده است ؟ تکرار همین سفر در طول عمرم تاکنون بیش از دهها بار برایم اتفاق افتاده است تا در اثر حرمان نگویم سال به سال یاد پارسال.
بلکه برای خوشی و انبساط خاطرم بگویم          میروم امسال بجای پارسال.                                                                                                                               

یادمان

بخاطر فرار از تکرار هیاهوی شهری روزی عازم خانه پدری در روستای نمره دو هفتکل شدم . در حیاط خانه پدرم درخت کناری وجود دارد . در زیر ان درخت و روی یک صندلی نشستم . بوی گلهای درخت کنار فضای اطرافم و مشامم را عطراگین کرده بود .

در نگاه خیالم تابلویی مشاهده کردم که دارای چهار بعد منقوش بود . و در هر بعدش فصلی از سال و هر فصلی برنگی جلوه گری داشت . من که در شهر همه فصول سال را یک نواخت و بدون بهار ،تابستان و یا پاییز،زمستان بسر می بردم در ان حیاط احساس کردم پای به نقطه ای گذاشته ام که در بهارش رویش و بالندگی دوران کودکی ام و در تابستانش حرارت و چالاکی نو جوانی ام و در پاییزش همانند رنگ خزان دوران طلایی جوانی ام و در سرمای زمستانش لرزش اندام و تنم ناشی از پیری در گذر عمرم را مشاهده میکنم .

از سوزش گونه های صورتم بخود امدم وقتی چشم گشودم دیدم سوزش گونه هایم از شوری و گرمای اشگ چشمانم میباشد که به رخسارم ریزان است .

به اطرافم نگاهی انداختم دیدم خانه پدرم و اکثر خانه های قوم و خویشانم در ان روستا ویرانه و شادی و هنر یکایک هنرمندان روستایم از زن و مرد که ساکن روستا بودند با خود به گورستان روستا برده اند به گورستان روستا رفتم و با پاشیدن گلاب به قبرشان یادشان را گرامی داشتم 

باشد تا روزی من هم در جوارشان بیارامم .