بخاطر فرار از تکرار هیاهوی شهری روزی عازم خانه پدری در روستای نمره دو هفتکل شدم . در حیاط خانه پدرم درخت کناری وجود دارد . در زیر ان درخت و روی یک صندلی نشستم . بوی گلهای درخت کنار فضای اطرافم و مشامم را عطراگین کرده بود .

در نگاه خیالم تابلویی مشاهده کردم که دارای چهار بعد منقوش بود . و در هر بعدش فصلی از سال و هر فصلی برنگی جلوه گری داشت . من که در شهر همه فصول سال را یک نواخت و بدون بهار ،تابستان و یا پاییز،زمستان بسر می بردم در ان حیاط احساس کردم پای به نقطه ای گذاشته ام که در بهارش رویش و بالندگی دوران کودکی ام و در تابستانش حرارت و چالاکی نو جوانی ام و در پاییزش همانند رنگ خزان دوران طلایی جوانی ام و در سرمای زمستانش لرزش اندام و تنم ناشی از پیری در گذر عمرم را مشاهده میکنم .

از سوزش گونه های صورتم بخود امدم وقتی چشم گشودم دیدم سوزش گونه هایم از شوری و گرمای اشگ چشمانم میباشد که به رخسارم ریزان است .

به اطرافم نگاهی انداختم دیدم خانه پدرم و اکثر خانه های قوم و خویشانم در ان روستا ویرانه و شادی و هنر یکایک هنرمندان روستایم از زن و مرد که ساکن روستا بودند با خود به گورستان روستا برده اند به گورستان روستا رفتم و با پاشیدن گلاب به قبرشان یادشان را گرامی داشتم 

باشد تا روزی من هم در جوارشان بیارامم .