هالو

    * در دورانی که من در دبستان درس می خواندم دو مدرسه در هفتکل وجود داشت. مدرسه رودکی و دیگری فروردین. اکثر محصلین روستا نشین در مدرسه فروردین درس می خواندند. آن موقع فکر می کردم در تمام شهرهای ایران 2 مدرسه وجود دارد و نامشان هم رودکی و فروردین است. برای اولین بار که یکی از داییهایم که با هم همسن و سال بودیم از آغاجاری برای دیدار به روستا آمد. از او پرسیدم که تو در آغاجاری در مدرسه رودکی یا فروردین درس می خوانی؟ او گفت من در مدرسه ساسان درس می خوانم. به او گفتم هفتکل مدرسه ساسان ندارد. او گفت آغاجاری هم مدرسه رودکی و فروردین ندارد. دایی­ام فهمید من هالو هستم!

    ** در مناطق نفت خیز خوزستان نام بعضی از محله های شهر و یا نام روستاها به شماره چاه نفت که در آن حوالی می باشد، نامیده شده است. مانند محله نمره یک مسجد سلیمان یا محله نمره هفده آغاجاری و یا روستای نمره 2 هفتکل. در هفتکل محله ای به نام 24 وجود دارد.در نزدیک این محله برکه های طبیعی نیز وجود دارند. برای اولین بار که به اهواز آمدم در دروازه امروزی شهر اهواز از پشت پیکاب وانت شورلت پیاده شدم. نمیدانستم از کجا به مقصد مرکز شهر باید سوار تاکسی شوم آقایی که پیشم بود تاکسی را صدا زد 24. من هم گفتم 24. تاکسی ایستاد من هم سوار شدم تاکسی از اول خیابان 24 متری تا انتها یکی پس از دیگری مسافرها را پیاده نمود ولی من پیاده نشدم. نزدیک فلکه شهدا راننده تاکسی به من گفت: مگر پیاده نمی شوی؟ گفتم من 24 می روم. گفت: سراسر این خیابان را 24 می گویند. گفتم پس کو چاه نفت 24 و برکه های آبش؟ راننده مرا پیاده کرد. آن راننده فهمید که من هالو هستم!

    *** در خیابان امام کافه ای بود به نام نظافت. بستنی، فالوده و نوعی کیک مانند هم می فروخت. وقتی وارد کافه شدم در کنار آقایی نشستم. گارسون از ما پرسید چه میل دارید؟ من که قبلاً در هفتکل بستنی و فالوده خورده بودم، دوست داشتم از کیک مانند بخورم. آقایی که در کنارم بود گفت: مخلوط. پیش خودم گفتم بستنی که بستنی است و فالوده هم فالوده. شاید نام کیک مانند مخلوط باشد! من هم گفتم مخلوط. وقتی مخلوط را آورد دیدم بستنی با فالوده مخلوط است. به گارسون با اشاره گفتم من از آن میخوام . گارسون واژه­ای بیان داشت من هم بر وزن همان واژه گفتم آری من باقلا می­خواهم. گارسون گفت باقلوا نه باقلا. آن وقت فهمیدم نام کیک مانند باقلوا می­باشد نه باقلا. گارسون فهمید که من هالو هستم!

    **** شب در خیابان امام و در مهمانپذیر محمدی خوابیدم. با یک مرد عرب هم اطاق بودم. صبح کارگر مسافرخانه پرسید ناشتایی چه می­خورید؟ عرب گفت:"خامه و مربا" من هم گفتم خامه و مربا. تا آن موقع خامه و مربا نخورده بودم. خیلی خوشمزه بود. ظهر هنگام باز کارگر آمد و گفت: ناهار چه میل دارید؟ اسامی غذاهای شهری را بلد نبودم عرب گفت:" چلو قیمه" من هم گفتم "چلو قیمه" ما در روستا به چلو قیمه می­گوییم آش و گوشت. از آنجاییکه در روستا به دلیل فقر اکثر غذایمان در وعده­های مختلف لبنیات بود، چلو قیمه برایم خیلی خوشمزه بود. دوست داشتم شب هم چلو قیمه بخورم. شب هنگام کارگر به اتاق آمد ولی من تنها بودم. چون هم اطاقم (مرد عرب) رفته بود. فکر کردم ظهر هنگام نام آش و گوشت را مرد عرب چه گفت تا من هم بگویم و همانند غذای ظهرغذایی خورده باشم. نام غذای ناشتایی و ناهار در ذهنم قاطی شد گفتم چلو خامه. کارگر گفت چشم بعد با تعجب برگشت و گفت: چلو خامه؟ گفتم آری. گفت ما چنین غذایی نداریم. گفتم پس غذای ظهر چه بود؟ گفت آهان چلو قیمه نه چلو خامه. آن کارگر فهمید که من هالو هستم!

قانون

قبل از آنکه قوانین مصوب مدنی در کل جامعه جاری و ساری شود در ایل و روستا هر گونه اختلاف از طریق عرف حکمیت میشد و بنا به حسن اجرای عرف در بعضی موارد که معنا بخشیدن به عدالت را داشت ذیلاً بیان میگردد.

در یک خانواده ایلی و روستایی وقتی فرزندان ذکور به بلوغ سنی می رسیدند ، پدر خانواده علاوه بر تأمین هزینه جشن عروسی ، تعدادی از احشام خود را که شامل میش ، بز ، گاو و الاغ بود به پسرش می بخشید تا او زندگی جداگانه ای از خانواده پدرش داشته باشد. این روند برای دیگر فرزندان ذکور شامل بود و نیز هر یک از دختران خانواده هم که به خانه بخت می رفتند ضمن مقرر نمودن وجه نقد و یا تعدادی گوسفند بعنوان شیربها از سوی خانواده داماد به خانواده عروس تحویل تا از محل وجه مورد اشاره و یا فروش گوسفندان جهیزیه دختر تهیه و علاوه بر جهیزیه خریداری شده چندین قطعه شامل : قالی ، گلیم ، جاجیم و دیگر بافتنی ها از سوی خانواده عروس بدرقه عروس میشد و بدین ترتیب فرزندان خانواده ، ایل و روستا تشکیل زندگی میدادند و مابقی دارایی مانده در یک خانواده متعلق به آخرین فرزند ذکور خانواده بود . چون آخرین فرزند علاوه بر تشکیل خانواده میبایست در جوار زندگی خود پدر و مادر را هم نگهداری و زحمات و مشکلات دوران پیری پدر و مادر را به عهده داشته باشد.

اگر فرزندان یک خانواده همه دختر بودند در این حالت در صورت موافقت ، یکی از پسران فامیل را بعنوان " هم بهر " انتخاب و با عقد و ازدواج آن پسر با یکی از دختران خانواده ، آن پسر در حکم آخرین فرزند ذکور خانواده ایفای نقش داشت.

حال اگر تمام فرزندان ذکور خانواده شاغل بودند ، پس از ازدواج بهره ای از اموال خانواده پدری داشتند، به نحوی که هر یک از فرزندان که حاضر به نگهداری از پدر و مادر پیر خود بودند بعد از تأدیه سهم فرزندان مایملک باقیمانده پدر و مادر از آن فرزندی بود که پدر و مادر را در کنار خود داشته باشد.

چرا در قانون مدنی مربوط به تقسیم ارثیه اموال و دارایی های پدر و مادر متوفی ، همه فرزندان در سهم مقرر یکسان تعیین شده است ؟ آیا فرزندی که عصای دست والدین خود و در کنارشان تسکین بخش آلامشان میباشد با فرزند یا فرزندانی که به دور از پدر و مادر افتاده حال زندگی میکنند و تنها در زمان فوت آنها جامه ای به رنگ سیاهی دل خود به تن میکنند نباید فرقی باشد؟

آیا سزاوار است به حکم قوانین مصوب مدنی ماترک پدر و مادر به فرزند یا فرزندانی تعلق گیرد که فاقد مهر و محبت به والدین پیر و ناتوان خود هستند و همانند کرکس لاشخور در کنار جسمی که آخرین لحظه های زندگی خود را میگذراند در انتظار نشسته باشد تا پس از جان دادن آن جسم متمتع از میراث وی گردد ؟

کجای اجرای قانون مدنی در این رابطه اجرای عدالت است ؟ ای کاش قانونی تصویب میشد تا مایملک پدران و مادران پیر که در غمخانه ای بنام سرای سالمندان نگهداری میشوند به تملک سازمان بهزیستی در آید تا فرزندان بی عاطفه آنها پس از فوت والدین از بهره مندی میراث محروم گردند.

نجابت

چادر نشینان کوچ رو و روستاییان که دارای گله هایی از میش و بز هستند با شناسایی نژاد برتر میش ها و بزهای خود از نظر درشتی هیکل و مرغوبیت پشم و مو و میزان شیر دهی بره و بزغاله نر این نوع نژاد را انتخاب تا پس از بلوغ آن ها را به عنوان قوچ و پازن جهت باروری گله نگهداری نمایند.

معمولا برای بیست راس میش، یک  راس قوچ و چهل راس بز، یک راس پازن باید در گله باشند چنانچه این تناسب رعایت نشود امکان عدم باروری تعدادی از گله بعد از دوره فحل وجود دارد.

غرض از مطلب فوق بیان نجابت قوچ ها و پازن ها می باشد چرا که در دوره فحل ( آمادگی گله برای آمیزش) مشاهده می گردد قوچ ها و پازن ها با میش و یا بز مادر خود آمیزش نمی نماییند حال اگر به دلیل محدودیت از تعداد میش و بز در میان گله فقط یک قوچ و یک پازن وجود داشته باشد صاحب گله میش و بز مادر قوچ و پازن را از گله جدا و برای چند روزی به چوپان گله همسایه می سپارد تا پس از آمیزش با قوچ و پازن آن گله حیوان را جدا و ملحق به گله خود نماید.

با توجه به شرح فوق و اینکه اگر هر یک از جفت گرگ ها به هر دلیلی تلف شود گرگ تنها، اعم از اینکه نر و یا ماده باشد جفت دیکری انتخاب نمی کند و تا پایان عمر تنها زندگی می کند هم چنین اگر هر یک از جفت لک لک ها بمیرد آن دگر لک لک با پرواز خود آن چنان اوج می گیرد تا با جمع کردن و بسته نمودن دو بال خود هم چون سنگی از اوج به زمین افتاده و هلاک شود و از طرفی هیچ حیوان نری با حیوان نری از جنس خود آمیزش نمی کند.

آیا سزاوار است انسان هایی که با محارم خود آمیزش و یا هم جنس گرا هستند آن ها را حیوان خطاب نماییم آیا این توهین به حیوان نمی باشد.

گویا انسان را اشرف مخلوقات نامیده اند.