مهر پدر
پدرم پس از درو و برداشت خرمن از اوايل مردادماه هر سال تا پايان بهمن ماه به خاطر داشتن گله در بيابان ها و در سينه كش كوه ها و در كنار چشمه ها به صورت كپر و چادرنشيني زندگي مي كرد. از اسفند ماه تا پايان تيرماه سال بعد روستا نشين بود.
بعد از تعطيلي مدارس از خرداد تا پايان تيرماه وظيفه من چرانيدن بره و بزغاله هاي گله ي پدر بود. يك سال در برهه اي كه 15 سال سن داشتم بعد از تعطيلي مدارس حاضر به چرانيدن بره ها و بزغاله ها نشدم چون بين لب بالا و بيني ام از موي سياه خط انداخته بود احساس مي كردم كسي شده ام پدر دليل امر را جويا شد پرسيد پس دوره ي بيكاري ناشي از تعطيلي مدارس را چگونه مي خواهي بگذراني؟ گفتم مي خواهم كار كنم. گفت كجا؟ گفتم در تأسيسات سنگ خرد كني كه در نزديكي روستاي نمره دو هفتكل مي باشد.
پدرم گفت تو توان كار در آن كارگاه را نداري با اتكا به غرور جواني گفتم دارم. قانع از صحبتهاي مهربانانه ي او نشدم. آخر امر گفت خود داني.
فرداي آن روز در كارگاه سنگ خرد كني مشغول به كار شدم. كارم اين بود با دستان بدون دستكش سنگهايي به وزن 5 تا 10 كيلو را از محل دپوي سنگها روي تسمه نقاله بگذارم تا سنگ به درون دهانه دستگاه سنگ شكن حمل شود.
هوا بسيار گرم، سنگها داغ و زبر، كار بايد به صورت خميده انجام پذيرد. عرق از سر و صورتم ريزان، تمام لباسهايم از عرق خيس، گرماي سوزان آفتاب مزيد بر علت. دمادم بر اثر تعرق زياد آب مي نوشيدم. ظهر هنگام براي صرف ناهار به خانه آمدم چون يك ساعت استراحت همراه با ديگر كارگران داشتم. بعد از صرف ناهار به محل كار برگشتم.
كار از نو، بار از نو
در پايان آن روز بعد از تعطيلي نوبت كاري به خانه رفتم خيلي خسته بودم پس از صرف عصرانه در كنار سفره ي غذا خوابم برد تا آنكه مادرم مرا صدا زد مگر به سركار نمي روي؟ ديرت شده است. از فرط خستگي در كنار همان سفره تا فردا صبح خوابم برده بود. شتابان چند لقمه غذا ناشتايي خوردم و در محل كار حاضر شدم.
نتيجه سه روز كاركردنم اين بود.
وقتي خم ميشدم تا سنگ بردارم ياراي راست شدن قامت را نداشتم.
صورت و گوشها و گردنم از تابش آفتاب سياه سوخته، لبهايم خشك و ترك خورده، انگشتان هردو دست به دليل زبري و گرمي سنگها پوست كنده زخمي و خون آلود، كشاله رانها و زير بغل هايم عرق سوز.
روز چهارم بعد از خوردن ناشتايي در حاليكه آماده ي سركار رفتن بودم پدرم آيينه اي مقابل صورتم گرفت گفت خودت را در آن ببين. وقتي خودم را در آيينه ديدم از آن طراوت صورت جواني، جز پوستي سياه همچون پرده اي سياه رنگ حايل بين غرور و فروتني چيزي مشاهده نكردم پيش خود گفتم اي كاش پدرم بگويد ديگر سركار نرو تا بهانه اي برايم باشد.
پدرم گفت سركار نرو و نمي خواهم منبعد بره ها و بزغاله ها را بچراني.
بيش از ده روز استراحت كردم شادابي به چهره ام برگشت و جسم و تنم از درد و زخم التيام يافت.
از شاخه هاي ني، نيلبكي ساختم. از مادرم مقداري نخ ريسيده پشمي گرفتم و فلاخني بافتم. مشك كوچكي از پوست بزغاله مادرم برايم تهيه كرد.
سحرگاهي پس از آنكه چوپان گله را براي چرا به صحرا برد در پي او و به راهي ديگر بره ها و بزغاله ها را از خانه ي روستايي پدر خارج نمودم ازچشمه بيدي روستا مشك كوچك را از آب پر كردم و در ستيغ كوه هاي اطراف روستا ني لبك را به لب نهادم و با دميدن در آن آهنگ هاي حزين تركي نواختم تا هم صدايي با ترنم آواز خوش دختران روستايم باشد.
سلاح محافظت بره و بزغاله ها فلاخني بود كه بافته و به كمر بسته بودم در سايه صبحگاهي كوه ها نظاره گر چراي بره ها و بزغاله ها بودم علاوه بر آن در سايه تخته سنگها لانه تيهو مي يافتم و با تله گذاري در كنار چشمه هاي آب تلخ و شيرين اطراف روستا تيهو مي گرفتم از نوعي بوته هاي بيابان پس از تيغ زني نوعي سقز معطر جمع آوري مي كردم.
روزي پدر مرا گفت اين گله گوسفندان و بره و بزغاله ها هم مال من است و هم مال تو در آن كارگاه سنگ خردكني تو براي ديگري كار مي كردي ولي در چراي بره و بزغاله ها براي خودت كار مي كني. باورم نبود تا آنكه پدر فوت كرد ماترك او مال من شد.
سروده اي با اين مضمون بر سنگ قبرش حك كردم.
هر سواري گم شود اندر غبار خويشتن آن غبارم من كه گم كردم سوار خويشتن
بايد از خون جگر گلگون كنم طومـارها تا بگويم قصه اي از روزگار خـويشتن
اینجانب محمد قربانی زادروز 22 امرداد 1319 در روستای نمره 2 هفتکل چشم به این دنیا گشودم . آرمانم از ایجاد این وبلاگ پیش کش نمودن زیبائی ها و بیان فرهنگ ایلی و روستائی و تفاوت با فرهنگ مدنیت می باشد.