در این اندیشه بودم که گم گشته ام را بیابم.خواستم از راهی که رفته بودم روانه شوم تا پیدایش کنم. در چه زمانی و در کجا آن را گم کرده بودم به یادم نمی آمد.وادار به آن شدم به هر زمان و هر جا که گذر عمری داشته ام به جستجو بپردازم. برای پیدا کردن راهی نبود جز به حافظه ام مراجعه کنم.به این نتیجه رسیدم که از نقطه ای شروع باید کرد. یادم آمد اولین باری که سایه ام را دیدم چنان محو تماشایش شده بودم که پیش خود گفتم :عجبا این شمای قامت من است؟!! گاهی به قامتم و گاهی به سایه ام نگاه میکردم.گفتم : مبادا زمانی که به خود وسایه ام مشغول بودم گمشده ام را گم کرده باشم در آنجا نیافتم. باز خاطر خود را مرور کردم اولین روز جشن نوروز بود کت و شلوار مغز پسته ای و پیراهن سفید به تن داشتم. کروات مشکی گل قرمزی بسته بودم. جورابی آسمانی رنگ و کفش مشکی به پا داشتم.تفنگ پدر به دوشم و قطاری پر از فشنگ به کمر بسته بودم.چند کبک قهقهه زنان را تعقیب میکردم بهاری زیبا بود. سوتی را در کوه شنیدم. یکباره عقابی را با بال گشوده روی تخته سنگی در قله کوهی دیدم. بار دگر سوتی شنیدم. صدای سوت از سمت عقاب میامد.به عقاب با بال گشوده به صورت خیره نگاه کردم. دیدم که آن عقاب نیست.دو شاخ قوچ وحشی بزرگی میباشد که نظاره گر من است. احساس خطر کرده بود و با دمیدن باد درون بینی اش باصدای سوت همراهان دیگرش که میش وحشی و بره بودند و از دید من پنهان اخطار میکرد که فرار کنند. چون شکارچی در کمین است . پس از فرار به سوی سینه کش کوه مجال فرصت تیر اندازی برایم فراهم شد.قوچ در سینه کش کوه سکندری رفت.اولین شکار بزرگم بود.سیاه چادر پدرم از فراز کوه پیدا بود . مادرم را صدا زدم و ماجرا را گفتم. مادر الاغی را با پالان همراه بره چَر نزدم فرستاد. لاش قوچ را به شکل توبره چین نمودم و به چادر و سپس در ترک زین اسب به خانه روستایی پدر به روستا بردم. گفتم شاید در آن هنگام و در آن محل به خاطرآنکه مست از شادی اولین شکار بزرگ خود بودم گمشده ام را در آنجا جا گذاشته باشم.آنجا هم نبود مایوس از گشتن ویابندگی در ناامیدی بسیار و آزردگی به سوی محل رویش گلهای لاله وحشی در تپه ماهورهای جاده ورودی به شهر هفتکل روانه شدم. چون به یاد دارم روزی که در آن منطقه گلهای لاله وحشی را دیدم حال دگر داشتم .گفتم شاید زمانی که خم میشدم تا گل یا غنچه گل لاله ای را بچینم آن گمشده از من افتاده و در آن حالت حزن از تماشای لاله های وحشی متوجه گم شدن نشده ام.تمام آن منطقه را گشتم آنجا هم پیدایش نکردم.خاطرات خود را زیر و رو کردم. به تمام کوه ها ٬دره ٬تپه ٬ چشمه سارها در بهار و تابستان٬پاییز و زمستان و به همه جای دیارم سر زدم عاقبت نیافتم٬  نیافتم که نیافتم.

تا آنکه در یک روز غروب که عازم دیارم بودم و همچنان در خیال پیدا کردن گم گشته ام بودم شبحی از دور پیدا شد.گفتم : کیستی ؟ او گفت : تو دنبال چه هستی؟ گفتم : درمانده از یافتن. گفت: چه گم کرده ای ؟ گفتم: اگر بگویم از تو مرا چه کمکی بر آید؟ گفت: تو در پی نیافتنی هستی. گفتم: از کجا میدانی؟!! گفت: میدانم. گفتم : اگر میدانی پس بگو.گفت: تو به دنبال یافتن جوانی.

ادامه داد از اولین آدم تا آخرین آدم در هر زمانی که جوانی را از دست دهند دگر نیابند.گفتم : پس بگو که هستی؟  گفت: اجل .گفتم : مرا گذر از تو راهی هست؟  گفت: خیر.وقتی آن شبح از چشمانم محو میشد گفت: شاید دمی دگر به سوی تو آیم.

توضیح: در آن سالها من شکارچی نبودم و الا لباس شکارچیان را میبایست به تن میداشتم و از طرفی تقدیر آن قوچ وحشی این چنین بود که با تیر من شکار شود.