X
تبلیغات
دیارم - فهم و شعور آدمی
دل نوشته های من

در حالی که هوا ابری بود الاغ های پدرم را جهت چرا به بیابان برده بودم آن روز به دلیل سردی هوا یکی از الاغ ها که ضعیف هیکل و لاغر بود جُلی از نمد به تن داشت پس از یکی دو ساعت چرای آنها بارانی همراه با تگرگ شروع به باریدن نمود در آن هوای سرد و سوز سرما تمام الاغ ها در حال لرزیدن بودند الا همان الاغ ضعیف بنیه که جل نمدین داشت وکماکان در حال چرا بود پدرم که نگران بی خبری از من در آن هوای بارانی بود خود را از روستا به من رساند. دید من در پناهگاهی درون غارسنگی نشسته ام وقتی به نزدم آمد گفت که الاغ ها را به سوی روستا برانم.قبل از حرکت گفتم: پدر به الاغ ها نگاه کن .گفت: برای چه؟گفتم : در این سوز سرما و باران و تگرگ هیچکدام از الاغ های چاق و قُلدر جُل الاغ لاغر و ضعیف را از تنش در نیاوردند تا برای در امان بودن از سرما به پشت خود بیندازند.پدرم خنده ای کرد و گفت: پسرم الاغ که فهم و شعور ندارد تا بند جُلی را باز و با جدا کردن پاردُم جُل الاغی را بردارد و بر پشت خود بیندازد. به پدرم گفتم: تو که میگویی الاغ فهم و شعور ندارد که این کار را انجام دهد پس چرا آدم ها که فهم و شعور دارند همدیگر را لخت میکنند؟ پدرم بازخنده ای کرد و گفت: پسرم این حرفت از آن حرفها است.

+ نوشته شده در  90/04/15ساعت 22:57  توسط محمد قربانی  |