دیارم

دل نوشته های من

پیشکش به آموزگارم جناب آقای محمد خوشنودی

در سال 1332که در کلاس هفتم (اول راهنمایی فعلی)در دبیرستان رودکی هفتکل مشغول به تحصیل بودم روزی که امتحان دیکته انگلیسی داشتم زیرایوان مدرسه با هم کلاسان خود روی زمین نشسته و دبیر زبان انگلیسی به نام آقای محمد خوشنودی با تٌن صدای رسا و رعایت لهجه زبان خارجی میگفت: 

this is a door.that is a pen.

الی آخر.همچنان که در میان ما دانش آموزان قدم میزد و دیکته را از روی کتاب انگلیسی می خواند و ما مینوشتیم بالای سرم که رسید دید من با مداد دیکته می نویسم .خم شد و آهسته به من گفت: مگر خود نویس نداری ؟ گفتم:بلی. گفت:پس چرا با مداد می نویسی؟ گفتم: خودتان در تابلوی اعلانات نوشته اید تعجب کرد. گفت: برو آگهی را بیاور . بعد خطاب به دانش آموزان گفت: قلم ها را زمین بگذارید.وقتی آگهی را به دستش دادم در آن آگهی نوشته بود

قابل توجه دانش آموزان کلاس اول دبیرستان

امتحان دیکته زبان انگلیسی بامداد روز یکشنبه تاریخ ........

به من گفت:کجا مداد نوشته است که تو امتحان دیکته را با مداد می نویسی؟گفتم:این با مداد در آگهی برای چه نوشته است؟ او که فهمید من بامداد یعنی صبح را با ٬مداد اشتباه گرفته ام گفت: الحق که ترک هستی .

کاش می شد یکباردیگرآقای خوشنودی را ببینم ویا صدایش را بشنوم چون پیرم وگرگ اجل درکمین ربودن جانم .

+ نوشته شده در  90/03/30ساعت 23:53  توسط محمد قربانی  | 

سنگ بنای نمره دو هفتکل بوی مهربانی دارد

در زنجیره پیش بیان داشتم که تیره های حسنلو و زینالو از طایفه چهارده چریک ایل قشقایی به دلیل قرابت با یکدیگر در روستای نمره دو هفتکل ساکن شدند.

بعضی از مالکان نسق زراعی که به هر دلیل کشت سالانه را انجام نمی دادند زمین زراعی خود را به صورت اجاره به غیر واگذار می کردند.در یکی از سالهای کشت علی خان زمین خود را به شخصی به نام کریم که از طایفه لرکی بود با اخذ مال الاجاره در یک فصل کشت و برداشت محصول اجاره داده بود . کریم وقتی به محل زمین مورد نظر می رود می بیند که شخصی به نام درویشعلی که از بستگان علی خان بود در زمین مورد اجاره مشغول به کشت می باشد .کریم از قله کوهی مشرف به روستای نمره دو در حالت هیجار به علی خان ندا میدهد که زمین توسط درویشعلی کشت می شود.علی خان مرا همراه خود به آن منطقه برد .وقتی به آن محل رسیدیم علی خان از درویشعلی پرسید :چرا زمین مرا کشت میکنی؟ درویشعلی گفت:خودت می دانی که من زمین ندارم و میدانستم تو زمینت را امسال کشت نمی کنی من هم به امید اینکه لااقل نان بچه هایم را از کشت زمین تو تامین نمایم زمینت را کشت می نمایم.علی خان ترکه ای در دست داشت با آن ترکه چند ضربه به ساق پای درویشعلی زد.سپس خیش را از همه کش یوغ الاغ های درویشعلی باز کرد و الاغ ها را با یوغ به گردن رها نمود و رو به کریم گفت:یا الله با خیش و الاغ هایت شروع به کشت کن.درویشعلی افسرده بدون هر گونه واکنش در همان جا به روی سنگی نشست و خیره به نقطه ای دور دست شد.کریم قبل از شروع به کشت در حالی که در کتری چای داغی آماده داشت لیوانی از چای با چند حبه قند جلوی علی خان گذاشت.علی خان در حالی که به لیوان چای نگاه میکرد زیر چشمی درویشعلی را هم در نظر داشت.علی خان ازجا بلند شد و به سوی درویشعلی رفت لیوان چای و قندها را به او داد و گفت:چای را اول تو بخور تا دلم آرام گیرد.کریم همین که می خواست شروع به کشت کند٬ علی خان رو به کریم کرد و گفت:اول صبح از سر کوه ٬های های به راه انداختی و مرا تحریک به آن نمودی که درویشعلی زمینم را غصب کرده است.تا من بیایم.ضمن اینکه او را چند ضربه با ترکه بزنم و خیش و خرانش را رها کنم نه .درویشعلی فامیل و هم خون من است کریم خیش و خرانت را میبری و شب به خانه ام میایی وتا پول مال الاجاره کشت را که به من پرداخته ای پس بگیری .آنگاه خیش درویشعلی را با همه کش به یوغ الاغ ها بست و اولین شوپ (کرت)تعین شده را خود علی خان کاشت و به درویشعلی گفت: مال الاجاره کشت هم  نمی خواهم چون تو پاره تنم هستی .

دو سال بعد از این قضیه علی خان با سکته جان به جانان آفرین گفت خود شاهد بودم که درویشعلی در مراسم تشییع جنازه علی خان در حالی که اورا کاکام(برادرم) خطاب داشت با صدای بلند گریه میکرد.

آنان نسلی بودند که بنای روستایم نمره دو هفتکل را با سنگ های مهر٬علاقه٬محبت٬حسن قرابت و همسایگی نهاده بودند تا در غم و شادی با هم شریک باشند.بعد از این نسل ٬من و تو کجا و آنان کجا!!

+ نوشته شده در  90/03/30ساعت 23:33  توسط محمد قربانی  | 

دروغگوها را بشناسید

 

-          اگر کسی به تو گفت من میتوانم از زیر آرنج دستم را ببوسم به او بگو دروغ میگویی

-          اگر کسی به تو گفت من هنگام عطسه کردن هر دو چشمم باز است به او بگو دروغ میگویی

-          اگر نزد مدیری شکایتی داشتی و او در توجیه اقدامش گفت من همه را با یک چشم میبینم و تو دیدی یک چشم مدیر کور نبود به او بگو دروغ میگویی

 

+ نوشته شده در  90/03/30ساعت 14:19  توسط محمد قربانی  | 

مهر فرزندی بره و میش

پدرم بره شش ماهه ای از گله جدا  تا به عنوان سوغات به خانه دایی ام که کارمند شرکت نفت در امیدیه- آغاجاری کار میکرد ببرم.صبح آن روز که چوپان گله را از قاش برای چرا میبرد بره از میش مادر جدا در قاش و میش مادر در پس گله از فراق هم بع بع کنان بودند.ساعت حدوداً هشت صبح بود که ماشینی از گاراژ شرکت نفت هفتکل٬ عازم امیدیه بود به روستا آمد. من و بره سوار شدیم.در آن سالها به دلیل خرابی جاده های مسیر هفتکل تا امیدیه مسافرت نزدیک به ۱۰ ساعت طول میکشید.اوایل غروب به امیدیه رسیدم.درب منزل دایی من و بره پیاده شدیم بچه های دایی از بره میترسیدند.منزل دایی ویلایی و از تیپ (جی) و دارای دو حیاط بود از یک طرف حیاط با دیوار آجری و حیاط دیگر فنس با فضایی چمن و گلکاری.شب هنگام من در حیاط چمن روی تخت فنری با تشک خوش خواب شرکت نفتی خوابیدم در حالی که یک سر طنابی به گردن بره و سر دیگر طناب به پای تخت گره خورده بود بره همچنان بی تابی ازدوری میش مادر٬بع بع بره آهنگ سوزناکی داشت .نیمه شب بود از اینکه من عامل دوری بره و میش مادر شده بودم غم طاقت فرسایی بر من مستولی بود.گاهی بلند میشدم و بره را به آغوش میگرفتم و گاهی رویش را میبوسیدم و با دستان خود او را نوازش میکردم.گاهی بره دستانم را میلیسید احساس میکردم که او دستان مرا میبوسد و با زبان بی زبانی التماسم میکند که او را نزد مادرش برگردانم.خوابم نمی برد. از باغچه خانه دایی قدری گل و گیاه چیدم و جلویش گذاشتم.نمیخورد.گاهی سرش را به سویی خم میکرد گویی گوش فرا میداد تا شاید صدای مادرش را و یا آوای زنگ و زنگوله گله را بشنود.آن دم که صدای برخورد قطعه آهن با آهنی که بی شباهت از صدای زنگ بر گردن گوسفندان نبود میشنید از جا برمی خاست و فکر میکرد صدای زنگ گله باشد .دایی از پشت پنجره مشرف به حیاط باغچه نظاره گر من و بره بود. پیش من آمد و گفت :لحظاتی از پشت پنجره نگاهتان میکردم.چرا نمیخوابی؟!قبل از آنکه پاسخ دهم قطراتی اشک از چشمانم سرازیر شد .دایی گفت:گریه میکنی؟!با بغض در گلو گفتم:دایی جان من این بره را از دامان مادرش جدا کردم .

این نازک دلی را من از دایی به ارث برده بودم چون من هم بره خواهرش بودم.دایی دستی به سرم کشید و مرا بوسید و گفت:فردا صبح ماشین از شرکت نفت میفرستم تا تو و بره را به هفتکل و به روستا برگرداند.به عموزاده ام (پدرت)بگو یک ماه دیگر به مرخصی میروم و میخواهم به زیارت امام رضا مشرف شوم پس از برگشت از زیارت مستقیماً به هفتکل و روستا خواهم آمد و آن وقت همین بره را  به عنوان سوغات در پیش پای خودم و خانواده ذبح شود.وقتی به اتفاق بره به روستا رسیدم غروب که گله به ده آمد شب هنگام در آغل گوسفندان دیدم میش و بره چنان به هم چسبیده خوابیده اند که سر بره به روی کتف میش و یک دستش روی دست میش مادر بود. چندی بعد که دایی پس از بازگشت از زیارت به ده آمد به دور از چشم من پدرم پیش پای دایی و خانواده اش بره را سر برید.

در هر سنی که هستی از نظر تقابل مهر مادری و فرزندی همچون میش و بره باشید.

+ نوشته شده در  90/03/30ساعت 0:30  توسط محمد قربانی  | 

دارد و ندارد

 

۱-شهرنشین:برای احداث ساختمان مسکونی نیاز به خرید زمین دارد. 

چادرنشین:ندارد

۲-شهرنشین:برای احداث ساختمان نیاز به پروانه ساختمان دارد.

چادرنشین:ندارد

۳-شهرنشین:خیابان و کوچه منزلش چراغ دارد.

چادرنشین:ندارد

۴-شهر نشین:برای مرکبش(ماشین)بیمه بدنه و شخص ثالث دارد.

چادرنشین:برای مرکبش(اسب)ندارد.

۵ـشهرنشین: برای راندن مرکبش(ماشین) نیاز به گواهینامه دارد.

چادرنشین : برای راندن مرکبش(اسب)ندارد.

۶-شهرنشین: برای مرکبش(ماشین) کارتهای شناسایی و سوخت و برگه معاینه فنی دارد. 

چادرنشین:برای مرکبش(اسب)ندارد.

۷-شهرنشین:وقت مردن ٬هزینه های بیمارستانی٬پزشکی قانونی و کفن و دفن دارد .

چادرنشین:ندارد.

۸-شهرنشین:برای دفن شدن نیاز به خرید زمین گور دارد.

چادرنشین:ندارد.

۹-شهرنشین:مسجد برای برپایی مراسم ختم دارد.

چادرنشین :ندارد.

۱۰-شهرنشین : صدها میلیون تومان در بانکها دارد.

چادرنشین:ندارد.

خدایا دارد بند ده شهرنشین را جایگزین نداردهای چادرنشین کن ما بقی داردها پیشکش شهرنشین باد.

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 23:52  توسط محمد قربانی  | 

روباه مکار

روزی به شکار رفته بودم روباهی را با دو توله دیدم .قبل از آنکه توله ها همراه روباه به سوراخی که در آن محل بود بخزند یکی از توله ها را گرفتم و با خود به ده آوردم.چون شیرخوار بود از گوسفندان گله پدربه آن شیر میدادم.کم کم بزرگ و بزرگتر میشد.روباه را در گوشه ای از حیاط خانه پدر با بندی به گردنش و به میخی بسته بودم تا فرار نکند.با سگهای گله و حیوان و حشم الفت و با مرغ و خروس های مادرم کاری نداشت تا آنکه مادرم مرغی  را که روی تخم ها خوابانیده بود و از آن تخم ها ۱۲ جوجه به عمل آمده بود هر روزمیدید که یکی یا دو تا از جوجه ها کم میشود.یک روز به اتفاق مادرم دیدم در حالی که روباه سرش را میان دو دستش گذاشته و خود را به خواب زده است به محض آنکه مرغ با جوجه هایش نزدیک روباه رسیدند یکی از جوجه ها را قاپید و خورد.روباه با این نیرنگ نه تا از جوجه ها را خورده بود به فکر آن افتادم که قفسی بسازم و آن را در قفس نگه دارم .پدرم که از تعداد جوجه ها اطلاع داشت روزی از مادرم پرسید: چرا جوجه ها کم شده اند؟ مادرم به خاطر علاقه من به روباه گفت: از جوجه ها چند تایی زیر پای الاغ ها کشته شده و چند تایی هم توی آب ظروف آبشخور گوسفندان خفه شده اند.بهانه خوبی برای جلوگیری از خشم پدر بود.تا قبل از آماده ساختن قفس پدر٬ خود شاهد آن بود که با چه نیرنگی روباه یکی از جوجه ها را گرفت و خورد.پدر گفت :یا آن را میبری و در بیابان رهایش میکنی و یا با تیر تفنگ ان را میکشم.گفتم: پدر میخواهم برایش قفس بسازم.گفت: پسر مگر روباه بلبل است که در قفس نگه داری تا برایت چهچه بزند و یا گوشتش خوردنی است که در قفس فربه اش کنی؟! آن را رها کن تا برود علی رغم آن همه خدماتی که به آن کرده بودم و از محیط طبیعی اش خارج و در محیط روستا بزرگ شده بود همان ذات وجودی اش را داشت.یک روز صبح در پشت روستا رهایش کردم مرغ و خروس همسایه که در آن حوالی دانه میچیدند روباه یکی از مرغها را به دهان گرفت و به بیابان فرار کرد از جیغ و قدقد مرغ و خروسها زن همسایه از خانه بیرون آمد دید یکی از مرغانش در دهان روباه در حال فرار است به من گفت: چرا های وهوی نکردی ؟ گفتم های وهویم اثری نداشت .زن همسایه به خانه برگشت.عصر هنگام زن همسایه به بهانه بردن دوغ به خانه مان آمد . زیر چشمی به جایی که همیشه روباه بسته بود نگاه کرد.آنگاه به مادرم گفت :روباه محمد نیست!(محمد نام من است.)مادرم که از موضوع خبر نداشت به زن همسایه گفت:محمد امروز صبح روباه را در پشت آبادی رهایش کرد.زن همسایه فهمید که مرغش را روباه من ربوده است .مرغی از مادرم بابت تاوان مرغش گرفت.

فطرت و ذات هرکس و هر جانور عوض شدنی نیست. اگر دوستی و یا همکاری را با هر منش ذاتی او شناختی بدان جوهر وجودش عوض بشو نیست.اگر مکار یا دورو و یا بلوف یا خود تعریف و یا دروغگو است و با هر یک از این شاخصه ها او را میشناسی در تظاهر او به خوبی اعتمادی به او نداشته باش. 

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 23:38  توسط محمد قربانی  | 

گنجینه اخلاق ایلی و روستاییم - سرقت مسلحانه

سال ۱۳۲۴در یک شب بارانی فصل پاییز پلیت درب دیوار حیاط خشکه چین از سنگ خانه پدرم به صدا در آمد .پدرم کوردین نمدی آویزان به دیوار گلی خانه را به تن و گیوه ها را به پا کرد. من در آن زمان ۵ ساله بودم همراه پدر تا دم درب حیاط آمدم . پدر پلیت را برداشت در آن سوی دیوار چهار نفر از کدخدایان چهار روستای ترک زبان هفتکل همراه با چهار نفر ژاندارم که یکی از آنها رییس پاسگاه بود ایستاده بودند.با دیدن ژاندارمها ترسیدم کدخداها در حالت گریه و التماس به پدرم گفتند عصر هنگام پس از چرای احشام و رمه و گله ها که به سوی روستاها روان بودند به طور کلی مورد سرقت ۶۰ نفر سارق مسلح و تعدادی سارق غیر مسلحه واقع شده است .پدر اظهار داشت من که اسلحه ای به جز یک چماق چیزی ندارم آیا با چماق میتوان به جنگ برنو رفت؟رییس پاسگاه که خود ترک آذری بود به زبان ترکی به پدر گفت: اگر بزن هستی این تفنگ برنو و قطار پر از فشنگ.پدر به مادرم گفت:من رفتم.آن شب و روز فردای آن شب من و برادرانم و مادر برای پدر گریه و بی تابی میکردیم فردای آن شب غروب هنگام که پدر با پیژامه سوراخ سوراخ شده ناشی از اصابت ترکش سنگهای سنگر و ساق پای خونین به خانه برگشت. دیگرانی که پس از خاتمه بر پایی جشن باز پس گیری گله و رمه های به غارت رفته تا روستایمان پدرم را مشایعت نموده بودند تعریف کردند پدر در قله چوک دال از بلندی های رشته کوه٬کوه شه سنگر گرفته بود در سپیده دم روشنایی صبح سرگروه سارقان مسلح را در آن سوی تنگه گذر احشام و رمه از ناحیه دست که پیش قنداق تفنگ را گرفته بود هدف قرار داده ضمن زخمی نمودن و از کار انداختن دست او ومتلاشی شدن اسلحه سرگروه سارقان با توجه به اصطلاح (جان به در)و فرار سارقان موجب باز پس گیری احشام و رمه و گله میسر میشود.

پدرم رفت تا در قبال بازپس گیری حیوانات هم زبان و هم ایلی خود جان دهد یا پیروز شود.نسل بعد از این گونه مردان روستایم تو در راه این و آن جان نده (مهربان باش).

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 0:40  توسط محمد قربانی  | 

ثبت نام در مدرسه

سال ۱۳۲۶ در یکی از روزهای اوایل مهر ماه مصادف با زنگ دوم کلاس در نوبت بعد از ظهر در کلاس اول ابتدایی دبستان رودکی هفتکل ثبت نام شدم . وقتی ناظم مدرسه مرا به معلم کلاس مرحوم نصیر کریمی معرفی کرد با توجه به اینکه آخرین محصل ثبت نام شده در آن کلاس بودم ٬ ارشد (مبصر)کلاس به نام صفر ظلم آبادی  به عنوان آخرین نفر ردیف ۲۴ دفتر حضور و غیاب کلاس نام مرا نوشت . چون قدم بلند بود به میز و نیمکت ته کلاس جهت نشستن هدایت شدم فارسی بلد نبودم چون ترک هستم.دانش آموزی که در بغل دستم بود به نام عبد الرضا اصلانی معرفی شد .از آنجایی که میدانستم طایفه اصلانی ها ترک زبان هستند خیلی زود با هم اُخت شدیم.در فردای آن روز صبح پس از ورود به کلاس مبصر از روی دفتر کلاس شروع به خواندن نام و نام خانوادگی دانش آموزان نمود.فلانی :یکی گفت حاضر.آن دگری و دیگران یکی پس از دیگری حاضر حاضر حاضر حاضر.تا اینکه نوبت به خواندن نام غلام علی اصلانی شد همین دانش آموزی که در کنار من نشسته بود گفت :غایب .بعد از آن نام من .محمد قربانی برده شد من هم گفتم غایب . همه به من خندیدند.معلم به من چیزهایی به فارسی گفت که معانی گفته هایش را نمی دانستم. از اصلانی به زبان ترکی پرسیدم تو چرا گفتی غایب که من از تو یاد بگیرم و بگویم غایب و موجب خنده همه شوم . اصلانی گفت:نام من برده نشد .نامی که برده شد غلام علی اصلانی بود که من گفتم غایب ٬او از بستگان من است و با هم از ده به مدرسه می آییم.چند روز است که به بیمار ی گلو درد مبتلا و به مدرسه نمی آید از من پرسید مگر تو معنی حاضر و غایب را نمی دانی گفتم: نه. گفت: اگر در کلاس بودی میگویی حاضر اگر نبودی کسی به جای تو میگوید غایب .

شما عزیزان با مطالعه مندرجات فوق پی خواهید برد در غنای دانش وبلاگ نیستم.عاقبت چه خواهد شد نمیدانم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 0:17  توسط محمد قربانی  | 

سرگرمی نوجوانان و جوانان ایلی و روستایی

با عنایت به نوع بعضی از سرگرمی های نوجوانان و جوانان ایلی و روستایی که در بند فضای آپارتمان و کوچه و خیابانهای شهر اسیر نیستند در ذیل بیان میشود تا بدانید چرا آنها سالم و آزاده اند.

جستجو و پیدا کردن کندوی عسل وحشی از مهر ماه تا پایان آبان هر سال و نیز لانه کبک و تیهو از نیمه دوم اسفند تا پایان اردیبهشت سال بعد برای برداشتن تخم آنها .گرفتن فَـرَه(جوجه)کبک و تیهو و جوجه قمری و با قرقره و بزرگ کردن آنها از اردیبهشت تا خرداد.تله گذاری برای گرفتن کبک و تیهو و تورگذاری برای گرفتن با قرقره .کنار و ریملک چینی در فصل بها ر و پاییز.قارچ یابی و کنگر و پونه چینی .           گلچینی شامل گلهای لاله و گلایول وحشی و زنبق و گل سرخ.

از بازی ها :چوب و گوی. زمانی که توپ لاستیکی نبود از توپ پشمی استفاده میشد٬چوب و کِلی٬شَتلوق٬کلاه وَروانک(کلاه برداری)٬استخوان در دست تو بردار بدو٬زو٬اَلَختور یا لی لی٬سُرسُره٬از سینه کش کوهها ٬شنا در برکه های آب مسیل ها و یا رودخانه ها٬اسب و الاغ سواری ٬ قایم باشک٬هورهورونکی(طلب باران)٬شکار در ایام جوانی.

چنانچه فرصتی پیش آید نحوه بازی های اشاره شده را شرح خواهم داد.

+ نوشته شده در  90/03/27ساعت 0:50  توسط محمد قربانی  | 

داستان بز قشقا

در میان گله پدر بزی با موی سیاه بود که به دلیل وجود موی سفید در پیشانی به آن بز قشقا میگفتیم.یعنی بز پیشانی سفید.این بز در طول عمرش چهار شکم بزغاله زایید و آخر اینکه در منطقه ای به نام دره ناز به دور از چشم چوپان و سگ گله ٬گرگی او را ربود و خورد.

هنگام دوشیدن گوسفندان شیرده مادرم نمی توانست قطره ای از شیر این بز بدوشد.وقتی مادرم دست به پستان این بز میبرد نمی دانم شیر پستانش را در کدام عروق یا حفره های پستان مخفی میکرد که امکان دوشیدن میسر نمی شد ولی به محض اینکه بزغاله اش را جهت شیر خوردن  رها میکردیم چنان شیر به بزغاله میداد که بزغاله در اثر پرخوری اسهال میگرفت.

یکبار به مادرم گفتم هنگام دوشیدن با دو انگشت خود قدری بالاتر از نوک یک پستان بز را محکم بگیرد و بزغاله را وادار به مکیدن از همین پستان نماید و با انگشتان دست دیگر از پستان دیگر بز شیر بدوشد.با به کار گیری این روش بز که احساس میکرد بزغاله اش به پستانش مک میزند شیر را آزاد میکرد.با این نارو مادر از هر دو پستان بز شیر میدوشید.در طول چهار بار زایمان این بز٬ با این کلک شیردوشی انجام میگرفت.

شما ای مادران چرا به خاطر داشتن سینه برجسته از شیردهی به فرزند شیرخوار خود خودداری و از شیر خشک درون شیشه و پستانک فرزندتان را تغذیه مینمایید.احساس مادری را از بز گله پدرم بیاموزید.

   بز به صحرا رود و بزغاله                                                  کند   از  دوری  مادر  ناله

   بزک  ما  بد ود  پیشا پیش                                                  تا دهد شیر به بزغاله خویش

+ نوشته شده در  90/03/27ساعت 0:49  توسط محمد قربانی  | 

داستان بزمجه

بزمجه جانوری است از راسته خزندگان تقریبا به درازای ۳۰ تا ۴۰ سانتیمتر با سری گرد و دمی به تناسب هیکل کلفت با خارهای شاخی و پوستش به رنگ زرد٬نارنجی٬آبی و خاکی و قیافه ای مخوف ولی تو خالی .

با یک قطعه نخ به طول یک و نیم متر و یک عدد میخ میتوان ان را اسیر کرد.

حلقه نخ را در ابتدای ورودی دهانه سوراخ بزمجه با چند خلال چوبی نصب و دنباله نخ را به فاصله اندازه نخ در مقابل سوراخ بزمجه به میخ کوبیده به زمین٬ گره زده میشود .روش راه رفتن بزمجه مانند جوان بلوف زن و متکبر با دستان گشاد گشاد همانندی دارد.بزمجه پس از طلوع آفتاب در فصل بهار و تابستان که برای ارتزاق از سوسک و ملخ از سوراخ خود خارج میشود٬ پس از عبور سر بزمجه از حلقه نخ به دلیل گشاد گشاد برداشتن دستان٬ حلقه  به گردن بزمجه خفت و هنگام برگشتن به سوراخ چون حلقه نخ در گردن آن است دیگر نمیتواند وارد سوراخ شود.از آنجایی که بارها به خاطر رفتار بعضی از جوانها شنیده بودم که به انها میگویند برو بزمجه برای مشخص شدن وجه تشابه با روش فوق و پس از اسارت یک روزه ٬روز بعد بزمجه را در حوالی سوراخش رها کردم. باز بار دگر آن را اسیر٬ که این امر سه بار برای یک بزمجه تکرار شد ولی غرور و نخوت ذاتی بزمجه درس عبرتی برایش نبود .وجه تشابه جوان شرور و خودخواه با بزمجه یکی است .در صورت عدم اصلاح یوغ قانونی همانند حلقه نخ اسارت را باید در جامعه به گردن داشته باشد.

+ نوشته شده در  90/03/25ساعت 0:7  توسط محمد قربانی  | 

داستان گرگ و الاغ

پشت خانه پدرم در روستا مشرف به خرمن جا بود بعد از تعطیلات دوره دبستان در خرداد ماه هر روز ٬در سایه صبح پشت دیوارخانه پدر نظاره گر چرای چندین راس از الاغ های پدر در خرمن جا از مانده های کاه و ساقه و خوشه های زاید گندم و جو به نام کروشه بودم .ناگهان دو گرگ نر و ماده به گله الاغ ها حمله کردند.کره الاغی را گرفتند.کره الاغ در تلاش رهایی و گرگ ها در حالت لت و پار کردن آن بودند که مادر کره الاغ با جفتک به آنها حمله کرد.یکی از گرگ ها ران  الاغ مادر را درید.الاغ مادر لنگان از صحنه فاصله گرفت در میان گله الاغ ها الاغ نری بود تنومند و قرابت نسبی با هیچ یک از الاغ های گله را نداشت .پدرم آن را در نوپالانی از مردی از طایفه شیخ خریده بود. الاغ مذکور گوش های خود را پشت خواباند و به سوی دو گرگ در حال خوردن کره الاغ یورش برد.یکی از گرگ ها که اندامی بزرگتر داشت و در واقع گرگ نر بود از پشت با الاغ مهاجم درگیر شد.الاغ جفتکی بر پوزه گرگ زد که گرگ نزدیک به دو متر از جا کنده و سپس به زمین خورد ضربه چنان کاری بود که گرگ مذکور دیگر برای خوردن به سوی لاشه کره الاغ نرفت من که خود محو تماشای این صحنه ها بودم فراموش کرده بودم که داد وفریاد کنم تا پدر و همسایه ها با خبر شوند.به خود آمدم های و هوی به راه انداختم از روستا چند نفری به سوی صحنه روانه شدند . گرگ جفتک خورده به صورت تلو تلو با گرگ جفت خود به سوی دره پونه ای فرار کردند.وقتی با  اهالی روستا به محل زمین خوردن گرگ رسیدم لخته خون مشاهده کردم فردای آن روز غروب٬ که چوپان پدر گله گوسفندان را به ده آورد برای پدر تعریف کرد که در کنار چشمه دره پونه لاشه مرده گرگ نری را دیده است.

            تو کز  محنت  دیگران  بی غمی                           نشاید   که  نامت  نهند  آدمی

+ نوشته شده در  90/03/24ساعت 23:51  توسط محمد قربانی  | 

آرزو در فرهنگ ایلی

در تمام اشعار عاشقانه و عارفانه و آسونک ترکی و آن دم که مرد ایلی با خیال خود در عمق آرزوهای زندگی به سر میبرد سه آرزو بیش ندارد .

 

بازگشت ایل ٬ طلوع بهار و آمدن یار

بازگشت ایل:یعنی شادی از دیدن غبار کوچ ایل و پیوستن به آن

طلوع بهار:یعنی رویش سبزه و گل .دیدن غنچه گل چون لب یار

آمدن یار:یعنی پایان انتظار و شوق دیدار

آرزو در فرهنگ مدنیت:خانه٬ماشین و ازدواج؟ 

+ نوشته شده در  90/03/23ساعت 23:53  توسط محمد قربانی  | 

در رثای محمد بهمن بیگی موسس آموزش عشایر ایران

بهمن بیگی ای که نام تو در ایل ورد زبان است      یاد  تو  ما  را  ریشه   در دل  و   جان  است

شود آیا  باز آیی   زین  ره  رفته   بار  دگر       چون قره قاج اشک از دو دیده ام  روان است

دست رغبت  به تار و پود فرش رنگین نیست       پیرهن چاک و زلف  زنان ایل  پریشان است

به  اجاقت   قسم   ای   آموزگار   ایلات  ما        از غم هجرانت  شهر  بخارایم  ویران  است

چادر علم و دانش  را   چه کسی  کند   بر  پا          بند  ومیخش که کنون در معرض توفان است

در مسیر کوچ با چشم خود دیدم غوغای ایل           کودک   و پیر و جوان از غمت گریان است

سه جلد کتاب به نامهای بخارای من ایل من٬اگر قره قاج نبود و به اجاقت قسم نگارش محمد بهمن بیگی میباشد.

* قره قاج نام رودخانه ای در استان فارس است.

+ نوشته شده در  90/03/23ساعت 23:44  توسط محمد قربانی  | 

گنجینه فرهنگ ایلی و روستایم(داستان میخکوب چوبی)

در زمان کوچ نشینی پدر و مادرم هنگام برپایی چادر و یا دار بافتنی های پشمی و مویی برای کوبیدن میخهای چوبی مهار طناب چادر و یا دار بافتنی از پتک چوبی استفاده میکردند.پتک چوبی از تنه درخت ساخته میشد هر زمان که پدرم از مادرم خشمی به دل داشت مادرم را تهدید میکرد که با میخکوب چوبی بر سرت میزنم . این تهدیدها را از کودکی تا نوجوانی به یاد داشتم میترسیدم که اگر این امر عملی شود مادرم در اثر ضربه پتک چوبی فوت نماید .در نوجوانی به اهواز آمدم از خیابان کاوه یک پتک آهنی خریدم و آنرا در محل اتراق کوچ به پدر دادم .پدر پرسید :پتک آهنی را برای چه خریده ای ؟گفتم: برای کوبیدن میخهای چوبی.پدر یک میخ چوبی به من داد و گفت :با پتک آهنی آن را به زمین بکوب با اولین ضربه پتک آهنی میخ از سر تا پا چاک برد. میخ دوم و سوم نیز بشکست.آنگاه پدر میخ چهارم را به دستم داد و گفت: با میخکوب چوبی آن را به زمین بکوب.میخ بدون شکستگی د ر حدود دلخواه به زمین فرو رفت .پدر گفت استاد ازل به من آموخت

     کبوتر با  کبوتر  باز با  باز                                        کند  همجنس  با  همجنس  پرواز

گفتم نشد.پدر پرسید چرا گفتی نشد؟گفتم :من پتک آهنی را خریدم که تو پتک چوبی را بسوزانی تا دگر آن را بر سر مادرم نکوبی و چون میدانی این پتک آهنی است و اگر بر سر مادرم بزنی او حتما میمیرد اینکار رانمیکنی پدر خندید و گفت: مادرت دختر عموی من است با او مذاق زندگی دارم .او گفت:پتک را به روستا ببر تا میخهای آهنین را با آن به دیوار یا زمین بکوبی.

+ نوشته شده در  90/03/23ساعت 0:12  توسط محمد قربانی  | 

گنجینه فرهنگی ایلی و روستایم(داستان دو خواهر)

دو خواهر از یک خانواده هم ایلم ازدواج کرده بودند هر دو به جشن عروسی یکی از بستگان خود دعوت بودند.هر دو کودک شیرخوار داشتند.یکی از خواهران که شوهرش در شهر زندگی میکرد به کودک خود شیر خشک میداد وآن دگر خواهر ایلی با پستان خود کودکش را تغذیه مینمود .خواستم که مهر دو کودک به مادرانشان را بیازمایم.درحالی که دو خواهر در کنار هم نشسته بودند دو کودکشان را در کنارهم و به فاصله چندی از مادران نشاندم .هر دو مادر را گفتم بچه ها را برای شیر دهی دعوت کنید هر دو مادر وقتی دست به سینه کودکان خود را جهت شیردهی صدا کردند کودک مادر ایلی سریع به آغوش مادر آمد اما کودک شیر خشک خوار به سوی مادر نیامد. بار دگر هر دو کودک را به جای اول نشاندم. این بار شیشه شیر را در مقابل مادر شهری قرار دادم هر دو مادر کودکان را دعوت به شیر دهی نمودند دو کودک سوی مادر خیز برداشتند کودک ایلی به آغوش مادر خزید ولی کودک مادر شهری تا شیشه شیر آمد انگاه به پهلو افتاد و پستانک شیشه شیر راجهت مکیدن به دهان گرفت .روزی در گذر ایل از گدار رودخانه کارون در مسیر کوچ به سوی ییلاق مادر پیر جوان ایلی(کودک ایلی) از پشت الاغ به رودخانه افتاد فرزند جوانش برای نجات مادر پیر٬ خود را به رودخانه انداخت نتیجه آنکه هر دوغرق و جان باختند .در آنسوی رودخانه با توقف چند روزه ایل مادر و فرزند فوت شده و از آب گرفته را مردمان ایل در کنار هم دفن کردند و سپس ایل به راه کوچ ادامه داد.

در صفحه حوادث روزنامه خواندم فرزند شیر خشک خوار مادرش را کشت تا با فروش طلا آلات مادر هزینه خرید مواد اعتیاد خود را تامین نماید قاضی در محکمه از او(قاتل) پرسیده بود چرا مادرت را کشتی جوان قاتل در جواب گفته بود پستانک و شیشه شیر خشک مادر من است من کسی به نام مادر ندارم.

+ نوشته شده در  90/03/22ساعت 23:53  توسط محمد قربانی  | 

گنجینه اخلاقی ایلی و روستایم(داستان کدخدای روستایم)

از سال ۱۳۳۲تا ۱۳۳۷برادر بزرگتر از من مشمول نظام وظیفه بود هیچ دلیل قانع کننده ای برای معافیت از خدمت نظام وظیفه ایشان هم نبود به جز پرداخت رشوه.علی رغم اینکه برادرم و پدرم کارگر شرکت نفت بودند می بایست در طول یکسال وجه رشوه را اندوخته تا پس از استقرار حوزه نظام وظیفه در هفتکل بعد از تعطیلات نوروزی هر سال در طول ۵ سال متوالی پرداخت و برگ معافیت اخذ گردد.پدرم به دلیل ضیق مالی نمیتوانست برای عید نوروز در این سالها کت و شلوار نو تهیه نماید .

کدخدای روستای نمره ۲ هفتکل که پسر دایی پدرم و دارای تمکن مالی بود هر ساله برای نوروزبه رنگ جدیدی کت وشلوار تهیه میکرد.در اولین سال مشمولیت برادرم شب قبل از عید پدرم مرابه خانه کدخدا فرستاد تا کت و شلوار عید سال قبل را از کدخدا برای پدرم عاریه بگیرم.کدخدا کت و شلوار نو دوخته خود را به من داد. این امر به مدت ۵ سال ادامه داشت و از اینکه پدرم با کدخدا هم قد و هم هیکل بود گویی خیاط به قامت پدرم لباس دوخته بود.پدرم در مدت ۵ سال از روز عید تا پایان سیزده بدر هر سال لباس نو کدخدا را به تن داشت و کسی هم از روستا از این موضوع خبر نداشت الا دو خانواده.

روزی خود شاهد بودم پدرم از کدخدا پرسید چرا کت و شلوار نو و نپوشیده ات را به من میدهی من که قانع به کت و شلوار سال قبل تو هستم.کدخدا گفت تو پس عمه ام هستی دوست ندارم اگر یک وقت بین من و تو کدورت ویا اختلافی افتاد در مقام سرزنش بگویم تو کهنه پوشم بودی و یا هستی.

ای نسل بعد از کدخدا و پدرم اینچنین هستید؟پاسخ دهید

+ نوشته شده در  90/03/22ساعت 23:31  توسط محمد قربانی  | 

گنجینه اخلاقی ایلی و روستایم(داستان دایی مادرم)

هنگام برداشت گندم و جو پس از درو از خرمن جای روستایم بود. آوای خرمن کوبی در هوای شب تا سپیده سحر گوشمان را نوازش میداد . مدتی بود که دایی مادرم به نام فرهاد و پدرم با هم قهر بودند.صبح روز اوایل خرداد ماه در حالی که پدرم بار گونی بر پشت الاغ در بین راه خرمن جا وروستایم حمل میکرد بار گونی از پشت الاغ به زمین افتاد.پدرم به تنهایی قادر به بلند کردن آن و بر پشت الاغ نهادن نبود در این موقع که فرهاد با الاغی جهت حمل گندم از روستا به طرف خرمن جا روان بود وقتی نزدیک پدرم رسید و بار افتاده را دید دستی به سوی پدرم دراز کرد و با ایما واشاره بدون کلام به قول شما متمدنین (شهر نشینان)با حرکت پانتومیم به پدرم حالی کرد که دست مرا بگیرو بار را روی دستمان بلند کنیم و روی پالان الاغ بگذاریم. برای یک لحظه برق نگاه هر دو تلاقی نمود.مهر هر دو از دیدگان به دلشان انتقال یافت هر دو تبسمی نمودند و بوسه ای به رخسار هم .و بار را به قول معروف بار نمودند.

شب هنگام دایی مادرم  جهت صرف کله پاچه مهمان پدرم بود.

ای نسل بعد از ساکنان روستایم و ای نوادگان ایلی ام که اکنون در شهرهای اهواز و ....در جامعه شهری و خود را متمدن میدانید و مینامید آمیختن برق نگاه از چشمان برادران ٬خواهران٬عمو٬ دایی٬عمه و خاله زاده ها مهر به دلتان مینشاند یا نفرت؟

+ نوشته شده در  90/03/22ساعت 23:11  توسط محمد قربانی  | 

دیارم روستای نمره دو هفتکل

این روستا از شمال به چاههای نفت شماره۲ و۷ و از باختر به شهر هفتکل از جنوب به روستای هوره و از خاور به چاهای نفت شماره۸ و ۶۴ و در کنار جاده هفتکل و مسجد سلیمان بنا شده و از دو بخش ترک و فارس نشین تشکیل شده است .اکنون ترکیب جمعیتی دیگری را دارد .

اگر چه بر آن هستم که از فرهنگ و هنر ایلی و تعاملات ترک زبانان دیارم که نشات گرفته از آداب ایل قشقایی میباشد نگارشی داشته باشم قبل از هر چیز اذعان دارم که قلمم فاقد جوهر هنر نگارش میباشد و لذا در سروده خودم که ذیلا ارائه مینمایم به نادانی خود اعتراف دارم.

هر چه پیش میرود زمانه  دانم که نادانم                   کدامین صحف  یا لوح نوشته را خوانم

ز دانش توشه ام خالی جای دارد سفاهت                   در حیرتم  اکنون  آدمم  یا  که  حیوانم  

بسی گشتم تا  بردارم دانه  فهم  و کمال                    پس چرا من همچون  خرمنی  بی دانم

در  وادی  جهل  چاره  دردم  چه  باشد                     من  که  دانم  مبتلا به درد  بی درمانم

گر  طبیب   حاذقی   مرا   درمان   کند                     پیش کش  وی  باشد این  شیشه جانم

هستی عمرم  گر نباشد با  خرد زیستی                     به که در خاک رود پوست و استخوانم

+ نوشته شده در  90/03/17ساعت 1:31  توسط محمد قربانی  | 

اسکان و تشکیل روستاهای هفتکل

پس از فروش دشت بهار خوزستان از سوی خوانین بختیاری به طوایف ترک زبان قشقایی این طوایف با توجه به قرابت خانوادگی و خویشاوندی و طایفه ای با کدخدا منشی خوانین بختیاری حدود و ثغور زمینهای زراعی و بایر و منابع طبیعی آن تعیین محدوده گردید.

طایفه وندا در دشت وندا این طایفه بعدا به منطقه جایزان کوچ نمودند .

تیره های حسنلو و زینالو از طایفه چهارده چریک در نزدیکی چشمه ای به نام چشمه بیدی بنا گردید.که این روستا به دلیل همجواری با چاه نفت شماره دو هفتکل به نام روستای نمره دو در جغرافیای ایران زمین ثبت گردید.

تیره های خان احمد لو ٬عباس قوجالو و لله خانلو از طایفه چهارده چریک در روستای هوره .

تیره های نظرموسی لو و نادر خانلو از طایفه چهارده چریک درروستای طوف شیرین.

تیره های بور بور و شکرلو و طایفه ایگدر در روستای برم گاومیشی اول و دوم .

طوایف اصلانلودرروستای نمره پانزده و صفی خانلو درروستای چمن لاله و طیب لو درروستای برمکان و تیره های سکز و امیرلو درروستاهای گزین بزرگ و کوچک.

طایفه لرکی در منطقه ابوالفارس فعلی که این طایفه بعدا به دلیل حمله ایل بهمیی طایفه لرکی از منطقه متواری شد.

دیگر تیره ها و طوایف ترک زبان به دلیل فقدان مالکیت خوش نشین بودند که در این مقاله نامی از آنها برده نشده است.

کل زمین متعلق به طوایف ترک زبان قشقایی در دشت بهار خوزستان از شمال به رشته کوه شه و از جنوب به رشته کوه گچی و از شرق و غرب به حدود زمینهای همسایه طایفه های مورد اشاره میباشد.

+ نوشته شده در  90/03/17ساعت 0:59  توسط محمد قربانی  | 

نماد هفتکل

(شماره ۴)

پیشتر گفتم که درآینه زمان دیدم طوایفی منفک از ایل قشقایی همراه با ایل بختیاری نه همراه بلکه مهمان در سینه کش کوه آسماری به سوی دشت بهار خوزستان در حال کوچ بودند. این طوایف شامل چهارده چریک ٬ایگدر ٬اصلانلو از طایفه شیری ایل قشقایی٬ صفی خانلو٬ طیب لو ٬ لرکی از طایفه قورد ایل قشقایی ٬ فارسیمدان ٬زیلابلوو تیره هایی از بور بور ٬شکرلو ٬سکز٬امیرلو٬قره قانی ٬شش بلوکی تشکیل میشدند.در سال دوم کوچ این طوایف وتیره های همراه با ایل بختیاری خوانین بختیاری تصمیم گرفتند که دشت بهار خوزستان را در ازای گوسفند به طوایف ترک زبان بفروشند. چون در این منطقه احشام ایلات بختیاری همه ساله در قشلاق مورد دستبرد سارقان صحاری خوزستان قرار میگرفت .در همان سال اول فروش دشت بهار خوزستان به ترکها طی دستبرد چندین سارق از صحاری خوزستان و تعقیب سارقان از سوی حاج گرگعلی لرکی که منجر به کشته شدن هفت نفر از سارقان مسلح وباز پس گیری احشام به سرقت رفته گردید با برپایی  هفت سنگچین به نام( کل) بر قله کوه محل کشته شدن سارقان به عنوان یک نماد٬ نام شهرستان هفت کل بر گرفته از همان سنگ چین(کل) میباشد که این نماد در حوالی ورودی به شهر هفتکل قابل دیدن است. 

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 0:50  توسط محمد قربانی  | 

دشت بهار خوزستان کجا بود ؟

(شماره ۳)

جلگه ای با انبوهی از درختان بید ٬کنار ٬ ریملک٬انجیر کوهی ٬بنه (پسته وحشی)٬کلخنک٬بادام کوهی ٬گز و درختچه های دیگر و بیشه و نیزارها وگیاهان با گونه های زیاد و گلهای بهاری ٬لاله و نرگس وسنبل و چراگاه های فراوان و چشمه های جوشان ازآب شیرین و گوارا و چشمه سارهایی با آب تلخ با جانورانی همچون پلنگ ٬ گرگ ٬ کفتار ٬ شغال ٬ روباه ٬ گراز ٬ جوجه تیغی و تشی و قوچ و میش و کل و بز وحشی و نیز پرندگانی همانند لاشخور٬ کرکس مصری٬ کلاغ سیاه٬ زاغی و کبک و تیهو ٬ کبوتر و قمری و بلبل(کمر کلی)٬ پرستو و ...از دشت وندای فعلی شروع  در میان دو رشته کوه سنگی به نام کوه شه در شمال و رشته کوه گچی در جنوب مشرف به صحرای خوزستان تا غرب روستای گزین کوچک پایانش بود .بعد از پیدایش نفت در دشت بهار خوزستان نام این دشت به نام شهرستان هفتکل با حومه و روستاهای اطرافش نامیده شد. در واقع دشت بهار خوزستان تبدیل به دشت خزان گردید.

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 0:29  توسط محمد قربانی  | 

آیینه زمان

(شماره ۲)

شبی را به یاد کودکی ،نوجوانی،جوانی و دوران دلدادگی ام را در حیاط خانه نیمه ویرانه پدر روی تخت سیمی آرمیده بودم در سکوت شب صدای خروس چند خانواده مانده در روستایم و هرازگاهی آوای پرنده شباویز به گوشم میرسید در آن دم که با خیال خود تنها بودم شیهه اسب و بع بع بره نوزاد در قاش (آغل)گوسفندان پدر و ضرب آهنگ مشک دوغ مادر در گوشم طنین داشت .با چشم خیال دیدم زن کدخدای دیارم با آوازی دلنشین سرگروه زنان و دختران همراه با ریتم ساز و دهل و دستمال رنگین در لای انگشتان، چون درختان سرو به این سو و آن سو در جشن پیوند دو دلداده روستایم در حال رقص میباشند ناگاه از پنجره برپیشانی خانه پدر که زمانی ماوای کبوتران طوقی ام بود، صدای جغدی برخاست .به خود آمدم مگر نه روستایم آباد و زندگی در آن جاری است ؟به یادم آمد تفنگ به ارث رسیده از پدر در بالین تشک دارم به سوی جغد نشانه رفتم .جغد به صدا در آمد .پرسید چرا قصد جانم داری ؟گفتم مگر خانه پدر ویرانه است که تو ای ویرانه نشین در آن خانه گزیده ای ؟ گفت:آری .خانه پدر ودیار تو ویرانه است .گفتم:پس این آوای زندگی که در گوش من است تو نمیشنوی؟ جغد گفت آن نجوا خیال و وهمی از گذشته بیش نیست .اگر مرا نکشی من آینه زمان دارم به بهای جانم آن را به تو میدهم تا گذشته وحال وآینده را درآن ببینی .منصرف از کشتن جغد در آینه زمان نگریستم. طوایفی منفک شده از ایل بزرگ قشقایی در حال کوچ و اتراق در سینه کش کوه آسماری ،عزم کوچ به دشت بهار خوزستان را داشتند.آن چه را درآینه زمان دیدم در زجیره نوشتاری پیشکش خواهم نمود. چون مربوط به دوران قبل از زایش از مادرم میباشد . 

+ نوشته شده در  90/03/09ساعت 7:44  توسط محمد قربانی  | 

دیارم نمره دو

(شماره ۱)

(د) در واژه ترکی یعنی بگو، پس بگو یارم (نمره دو) و در سوگ مرگ روستایم هم صدا با آوای محزون نی می گویم.

بیا ای که مرا با اشک چشم تنها گذاشتی یار         در حسرت صحبت با توام ای یار رفته

 چه  خوابیده ای  با خواب ناز  بیدار  شو  یار           بیدار شو بیدار شو تا فدای تو شوم

ترجمه شعر ترکیست که انتخاب آن شاید زیباترین مرثیه برای مرگ روستایم باشد. آنگاه که با خیال خود تنهایم و بر بالین گورستان یارم یعنی که دیارم با زمزمه ناله های دل می خواهم که با اشکهای چشمانم دانه زندگی روستایم را آبیاری نمایم بلکه زنده گردد بیدار گردد و. باز آنگاه که با آرزوهای برنیافته از بالین گور دیارم بر می خیزم و با زبان مادری (ترکی) زمزمه دگر دارم.

هیچ بلبلی با اختیار خود                  جدا نمی افتد از گلزار خود

من می روم با آه زار خود                   آهوی خالدار مانده ام بیا

روستای من همچون آهوی صید شده از جور و سیاست صیاد زمان سرخی رنگ خونش در بهاران ویرانه قامتش را گلگون می نماید من به دیگران گفته ام که بعد مرگم درآغوش قامت دیارم به خاک سپارند.

+ نوشته شده در  90/03/08ساعت 7:43  توسط محمد قربانی  |