X
تبلیغات
دیارم
دل نوشته های من
 

در تفسیر نام دیارم به نام هفتکل باید گفته شود که این کلمه از دو بخش تشکیل شده است:

بخش اول هفت و بخش دوم کل

عدد هفت نزد اقوام ایرانی و بسیاری از ملل جهان مقدس می­باشد. اگرچه این رقم عاقبت برای شهرستان هفتکل و مردم آن جز نحوست ارمغان دیگری نداشته است.

کو آن دوران شکوفایی دیارم؟ کو آن مدرسه رودکی مشعل گاه و روشنی بخش راه رستگاری دانش آموزانش که اکنون به عنوان نسل گذشته پربار در اقصی نقاط ایران و جهان در روزشمار مرگ خود به سر می­برند؟ آیا زمینه­ های امیدواری و ترقی و برخورداری از مواهب اندوخته های علمی برای دانش آموزان فعلی آن در آینده در این شهرستان فراهم خواهد بود؟ یا که آرزوهای برنیافته دانش آموزان فعلی مدرسه رودکی در پس غبار همچون فراموشی نام رودکی گم خواهد شد؟!

عدد هفت: چه نقشی را در هفتکل ایفا نمود؟

چاه نفت شماره هفت هفتکل دارای جداره نفوذناپذیرترین مخزن چاههای نفت می باشد. به نحوی که در جنگ دوم جهانی پس از اشغال نظامی آبادان توسط دولت انگلیس از آنجاییکه در آن زمان ارتش آلمان هنوز در اقتدار نظامی خود بود، انگلیسی ها می ترسیدند که آبادان و پالایشگاه آبادان به اشغال ارتش آلمان درآید. لذا تمامی فرآورده های نفتی و نفت ذخیره شده در مخازن نفت پالایشگاه آبادان را به وسیله خط لوله نفت که نفت هفتکل را به مخازن نفت پالایشگاه آبادان انتقال می داد، از آبادان به درون چاه نفت  هفت هفتکل پمپاژ و در آن چاه ذخیره نمودند.

در نزدیکی چاه نفت شماره هفت هفتکل یکی از قلل مرتفع رشته کوه کوهشه واقع است. این قله مشرف به تمام شهر هفتکل می باشد. ای کاش با دوربین دوچشم شکاری از فراز آن قله به رخسار و قامت دیارم نگاهی می شد تا در بهاران سبزه و طراوت و آذین بسته بودن پهنه ای از دیارم به گلهای رنگارنگ بهاری خاصه گلهای لاله و در تابستان سرابی مشاهده شده همچون تشنه لب فریب خورده ای ناشی از امواج گرما و در پاییز لباسی از جامه زرد طلایی بر قامت دیارم و در زمستان بارش باران همراه با تگرگ گویی پاشیدن اکلیل و نقل بر سر عروسی چون دیارم مشاهده گردد.

کل: در اصطلاح عامیانه چیدمانی از لاشه سنگ به صورت مخروط(کله قند) و به ارتفاع قامت یک انسان که بر فراز تپه و یا کوهی بنا به مورد خاص برپا می گردد را کل می نامند. که این امر مصداق بخشی از نام دیارم می باشد.

معنای دیگر کل یعنی هلهله . بعضی از افراد خاصه زنان و دختران بالغ با نازک کردن صدا در گلو و چرخش زبان در دهان از این هنر برخوردارند و در مراسم شادی و یا تهییج در رزم انجام می پذیرد.

پس هفتکل یعنی هفت قامت به سترگی سنگ و یا هفت هلهله مقدس. حال شما هر چه می خواهید بنامید.

و اما ای مسئولین عزیز ادارات شهرستان هفتکل! این دیار با مردمش شایسته پیشرفت و ترقی­ اند. آنچنان باشید که از نتیجه انجام وظایف قانونی شما در امر خدمت به این دیار هلهله شادی از مردمش به پا خیزد.

 کلی لی لی لی لی لی لی

+ نوشته شده در  93/01/24ساعت 15:23  توسط محمد قربانی  | 

زمانی که دومین ناحیه نفتخیزایران به نام هفتکل شهری زیبا با همه امکانات رفاهی وزیر بنای زندگی پذیرای سکونت کارشناسان،کارمندان وکارکنان خارجی وایرانی بود .بیماران دیگر شهرها وروستاهای ایران شفای خودرا با مراجعه به دعا نویس ها وحکیم های بیسواد و نذرونیازطلب میکردنددر آن سالها هفتکل دارای ساختمان درمانگاهی بود که در محل استقرار پاسگاه انتظامی هفتکل پذیرای درمان بیماران کارکنان شرکت نفت ودیگر مردمی که در حومه شهر وروستاهای اطراف هفتکل اسکان داشتند به صورت رایگان انجام می پذیرفت علیرغم وجود پزشک در آن درمانگاه مرحوم ناصر ارشدی یا در خور شان ایشان باید بگویم آبا الاطبا در نسخه اش حکمت شفای درد مندان نهفته بود پذیرای بیماران می شد دریغ از ارائه خدمات درمانی وامکانات پزشکی فعلی دیارم شهرررررررستان هفتکل

در آن زمان16 سال سن داشتم همراه مادر بیمارم به درمانگاه مراجعه کردیم پس از ویزیت ناصر ارشدی مادرم از نظر نوبت پنجمین نفر منتظرتزریق آمپول بود نوبت چهارمی ازآن دخترکی زیبا حدودا سه ساله همراه والدین ودر آغوش پدرش بود زن وشوهر هر دو جوان و پدر دخترک از کارمندان شرکت نفت بود دخترک تنها فرزند آنها بود.

دخترک زیبا در آغوش پدر از ترس سوزن آمپول بیقراری و گریه میکرد وگاهی با مشت کوچک ونحیف خود به شانه پدر میزد پدرش که تحمل بی قراری دخترک را نداشت کشیده ای محکم به صورت دخترک نواخت مادرم که پشت سر او ایستاده بود چنان سیلی محکمی به صورت پدر دخترک زد که موجب حیرت همه آنهایی که درآنجا حضور داشتند شد پدر دخترک حیرت زده ودر حال خشم به مادرم نگاه میکرد مادرم به پدر دخترک گفت تو که نمیتوانی با نوازش آرام بخش کودکت را مدیریت نمایی غلط کردید خودت وخانمت صاحب بچه شدید.

تو کارمند شرکت نفت که عاجز از مدیریت خانواده ات هستی چگونه میخواهی فردا اگر پست ومقام گرفتی درکنش وواکنش جامعه مدیریت داشته باشی ، اف برتوموضوع بغرنج شد به خاطر آن که سر وته قضیه را به هم آورم در حالی که پشت سر مادرم قایم شده بودم با اشاره انگشت دست به سرم به پدر دخترک با ایما واشاره بیان داشتم که مادرم عقل درستی ندارد مادرم متوجه تصویر حرکات من در شیشه درب اتاق تزریقات شده بود برگشت وسیلی محکمی هم به گوش من زد وگفت پدر سوخته با اشاره میگویی من عقل ندارم پدر دخترک پس ازدرک احساس از مادرم پوزش طلبید .

الان بعد از 57 سال فهمیده ام مدیران فعلی دستگاههای اجرایی که در کنش وواکنش مردم جامعه چه درگفتار،کردار، پاسخگویی و یا اقدام با خشونت زائیده از خصلت درونی خود مدیریت می نمایند از جنس همان پدر دخترک میباشند.

+ نوشته شده در  92/12/21ساعت 13:57  توسط محمد قربانی  | 

دل نوشته

خبر فوت من به سرعت بین اقوام، دوستان و همکاران پیچید. پس از انجام مراحل پزشکی قانونی و اخذ مجوز دفن و غسل و کفن و ادای نماز میت در غسالخانه اهواز جنازه­ ام در تابوتی جهت حمل در آمبولانسی قرار گرفت. آمبولانس پیشاپیش کاروانی متشکل از اتوبوس و مینی بوس استیجاری و ماشین­های سواری تشییع کننده بنا به سفارش در زمان زنده بودنم جهت خاکسپاری به سوی دیارم روستای نمره دو هفتکل روانه گشت.

بعد از آمبولانس نعش کش وانت دوکابینی با محموله­ هایی از دستگاه­ های صوتی همراه با ساز و دهل و نی با فردی خوش صدا از نظر حزن و استادان ساز و دهل با راننده در حرکت بود. بیش از ساعتی طول کشید تا کاروان به قبرستان روستایم رسید. در نزدیکی هفتکل جمعیتی با ماشین در استقبال از جنازه­ ام به کاروان پیوستند. آن دم که تابوتم از آمبولانس جهت خاکسپاری بیرون کشیده شد، ابتدا به زمین نهادند. صدای شیون خانواده­ ام و کسانم و دوستانم بلند شد. آواز غم ­انگیز مرثیه خوان همراه نوای نی تهییج کننده  گریه­ کنندگان بود. گاهی درمایه های غم استادان ساز و دهل نواختند تا مراسم خاکسپاری­ ام با اندوهی بیشتر  انجام پذیرد. جنازه کفن پیچیده­ ام از درون تابوت روی دست عزیزانم به درون گور سرازیر شد. به خاطر آن­که قیامت میعادگاه دیدارم بود، گرمی اشک ناشی از سوز دل بیشتر و بیشتر رخسار­ها را می­ سوزاند. نیم­ رخم را به خاک گور نهاده و پس از گذاشتن سنگ­های گور خاکریزان تلی از خاک را به گودال قبرم ریختند. پس از اتمام مراسم خاکسپاری گروه گروه دور مزارم نشستند و بعد از قرائت فاتحه برخاستند. هر چه بود مراسم خاتمه یافت. بعد از چند روزی جسدم در درون گور متعفن شد. ای کاش سوراخی از قبرم به بیرون راه داشت آنگاه مشاهده می­کردید که عزیزترین و نزدیکترین کسانم از استنشاق بوی گند جسدم فراری و یا استفراغ می‏نمایند. خلاصه آن­که بعد از سال­ها با تجزیه، تنم به مشتی خاک تبدیل شد. یعنی هیچ.

این تنها سرنوشت من نمی­باشد. در این رابطه می­خواهم حرف دلم را بازگو نمایم:

تو ای فرماندار شهرستان هفتکل! هر که هستی و بدین مسند تکیه زده­ ای یا خواهی زد تو عالی‏ترین مقام دستگاه­های اجرایی در شهرستان هفتکل هستی.

من نمی­گویم تو همانند مهاتیر محمد نخست وزیر مالزی باش. او که توانست ارزش پول کشور 28 میلیونی مالزی را همسنگ دلار، یورو، پوند و ین نماید و بدون نفت و گاز توانست رفاه مردم کشورش را فراهم سازد، چگونه فرماندار شهرستانی با یک هزارم جمعیت مالزی نتواند هفتکل زیبای ویران شده را آباد کند؟!

چشمان خود را ببند و چشم دل باز کن. اگر بنا به مسئولیت خود وفایی نداری خود و مقامات دستگاه اجرایی تحت امرت لااقل جفا ننمایید. مشاورانی را همراه خود داشته باش که در زبانشان صدق گفتار و گوش تو شنونده کذب گفتارشان نباشد.

از تریبون مقدس نماز جمعه حداقل یکبار در ماه گزارش اقدامات عملی و عینیت بخشی را اعلام فرما.

راه­هایی باز کن که مردم شهرستان بتوانند قصور و خطاکاری هر یک از مدیران و یا کارمندان شاغل در شهرستان هفتکل را به اطلاعت برسانند.

اولویت­ها:

*اولویت امورت آن باشد که اگر در سفر اخیر وزیر بهداشت دولت تدبیر و امید به دلیل تنگناها نتوانست قول یا مساعدت در امر تامین سلامت مردم شهرستان هفتکل بدهد با مشارکت مردمی این امر میسر می­باشد چرا که در این زمینه راهکارهای قانونی وجود دارد.

**به لحاظ فراهم بودن زمینه­ های زیاد می­توان هفتکل را تبدیل به قطب کشاورزی نمود.

***زمانی که هفتکل می­توانست صادرکننده آهک به کشورهای حاشیه خلیج فارس باشد، بی‏ تدبیری و سوء رفتار برخی افراد اداری، تولیدکنندگان این صنعت را با ورشکستگی مواجه نمود. درحالی که با مخلوطی از آهک و خاک و افزودنی دیگر می­توان پانل­ های ساختمانی تولید که دارای خاصیت ضد حرارتی و صوتی و از آن مهمتر هزینه­ های ساختمانی را بسیار کاهش دهد. مزید بر این امر باید بگویم که اخیراً امکاناتی فراهم شده است که از آهک تولیدی می­توان کپسول­های کلسیم تولید نمود.

****کو آن مدیری که پیگیر این وضعیت باشد؟!

***** و  ....

آرزو دارم تو همانند گلی باشی که بعد از سال­ها گذر عمر با عزتتان پس از چیده شدن از درخت هستی کماکان بوی عطرآگینت که همانا عصاره (برگهای عملکردت) در این شهرستان می­باشد مشام نواز حال و آینده مردم این دیار باشد.

نه همچون بوی متعفن جسد من.

+ نوشته شده در  92/11/16ساعت 11:58  توسط محمد قربانی  | 

هر یک از طوایف چادرنشین کوچ رو ایل بزرگ قشقایی همانند دیگر جوامع ایلی ایران بنا به پیوندهای نسبی و سببی هنگام کوچ به ییلاق و برگشت به قشلاق در کنار هم زندگی می­کردند به این خاطر پیوندهای زناشویی جوانان هر طایفه بین پسران و دختران عمو، عمه، دایی و خاله انجام می­گرفت حتی پس از تغییر نحوه سکونت از چادرنشینی به روستانشینی فرهنگ غالب در انتخاب همسر همانند جامعه ایلی بود. این امر در تمامی روستاها قابل مشاهده بوده و هست. با پرسش از نسل من نوعی کوچ کرده از روستا به شهر جواب "آری" مصداق پیش­ گفت را خواهید شنید. همین قرابت خانوادگی در یک جامعه ایلی و یا روستایی باعث می­شد که در شادی و غم یا افتخار و سرشکستگی شریک هم باشند.

به یاد آوریم صدای دلنشین ساز و کرنا همراه با ضرب­آهنگ دهل در سحرگاهان روز عروسی جوانان با عنوان سحرآوازی آهنگ برپاخیزی بود برای همه بلوک چادر یا روستانشینان همجوار که مدعو مشارکت در آن جشن شادی بودند تا در میدان رقص و پایکوبی حضور یابند و همزمان با آهنگ رقص زن یا مردی با آوازی خوش همخوان با نوای ساز و دهل باشد چرا که داماد و عروس هر دو از فرزندان قرابتشان بودند.

یا در فوت هر یک از این جوامع اشک غم همراه با خون ناشی از زخم خراش صورت بر رخسارها سرازیر می­گردید و نیز بنا به حرمت متوفی یک­سال تن­ ها ملبس به جامه سیاه بود و دست زنان به تارو پود و رج رنگین دار بافتنی پشمینه نمی­رفت. سرخی حنا که خود نشانی از بزک بود بر موی سر و یا کف و ناخن دستان و پاهای کسی رنگ نمی­ بست.

پایان مدت هر قهر و دلخوری کسی از کسی و یا خانواده­ ها منتهی به روزی بود که فردایش عید نوروز یا عید قربان و یا برپایی جشن عروسی باشد.

قهری برادر با برادر مایه ننگ بود و قهری منسوبین بدون میانجی آشتی­ کننده نبود.

اگر بیماری یکی از سرپرستان خانوارها باعث می­شد که کشت و برداشت گندم و جو در فصل خود انجام نپذیرد و یا پشم و موچینی گوسفندان و یا کاهگل نمودن بام خانه­ ها و یا بار و بنه بستن و انداختن در زمان کوچ و اتراق میسر از توان نبود، همه به یاوری برمی­خاستند. هیچ بیماری بی عیادت و هیچ خانواده ­ای بی­ شام و بارافتاده­ ای بی­ کس و تنها نبود.

ای همه هم­دیارانم و ای ترک‏ کنندگان روستای دیارم سخنم با شماست:

در هر خیابان یک منطقه از شهر چندین بلوک آپارتمان در کنار هم ساخته شده است. آیا حسن هم‏جوار نشینی همانند جوامع ایلی و روستایی ارزش آن را ندارد که همه در کنار هم و در چندین بلوک آپارتمان در یک خیابان و در یک منطقه از شهر صاحب خانه و زندگی باشیم تا بعد مسافت کورش، زیتون­های کارگری و کارمندی، ملی ­راه، کیانپارس و آباد، زیبا و پاداد شهر فاز  1 و 2، باهنر، سپیدار و منازل صنایع فولاد، گلستان موجب فاصله از دیدار هر لحظه در میان نباشد.

آیا مواهب سکونت در منطقه ­ای از بعد مادی و شخصیتی و به دور از هم­زیستن ارزش هم­سنگ با رخ به رخ شدن و تبسم به روی کسانت در کریدوری به نام آسانسور آپارتمانهای هم­جوار خواهد داشت؟

با تو نیستم اگر به خاطر مقامت یا تمکنت حرمت پدر، مادر، برادر، خواهر و همه منسوبینت را بر باد داده­ ای و با شمشیر آخته از آزمندی در ستیز با آنان هستی؟؟؟

+ نوشته شده در  92/10/25ساعت 19:56  توسط محمد قربانی  | 

روستای نمره دو هفتکل  (دیارم) از روستایی هوره هفتکل یک کیلو متر فاصله دارد در ابتدای برپایی این دو روستا تمام جمعیت هر دو روستا از تر کهای قشقایی و به نحوی قرابت خویشاوندی با هم داشتند و دارند. 


منزل عمویم در نمره دو  ومنزل باجناق عمویم در هوره بود زن عمویم  وخواهرش لااقل درهر ماه یک بار باهم دیدار داشتند برای اولین بار که زن عمویم از مادرم در خواست نمود جهت رفتن به هوره و دیدار با خواهرش مرا همراه خود داشته باشد  پنج ساله بودم به اتفاق همدیگر  راهی شدیم بین دو روستا مسیل  ودره ای وجود دارد که ان را دره کلاغ مینامند.در میانه راه در سینه کش کوه گچی غاری با دهانه کم ارتفاع ولی عمیق وجود دارد وقتی به اتفاق زن عمویم از مقابل غار میگذشتیم دو قلاده شغال مشاهده کردیم که به سوی دهانه ورودی به غار فرار کردند .خیلی ترسیدم گریه کردم زن عمویم دلداری ام داد که شغال ها از ادم میترسند ولی من میلرزیدم و گریه میکردم خلاصه کلام به هوره رسیدیم دو خواهر همدیگر را بوسیدند  و خوش و   بش کردند بعداز صرف نهار  وساعاتی استراحت و خواب عصرانه اماده برگشت شدیم  اما من از ترس شغال ها بی قرار و گریان بودم جرات برگشت با زن عمویم را نداشتم همچنین دوری از پدر و مادر و برادران و خواهرم ملال مضاعف بر ترسیدنم بود تا ان که با جناق عمویم خود با ما همراه شد چماق شش پر اهنی خود را برداشت و مرا دلداری داد که شغال ها را با چماق میکشم عصر هنگام روانه روستای خود شدیم نزدیک غار که رسید یم شغال ها را در ورودی دهانه غار مشاهده کردیم با جناق عمویم وقتی ترس مرا دید چماقش را بالای سرش گرداند وبا صدای هی او شغال ها به درون غار رفتند او مسافتی دیگر من و زن عمویم رابه طرف نمره دو مشایعت نمود و سپس به سوی روستای خود برگشت از ان سال تا هم اکنون 68 سال میگذرد .  

ای کاش زندگی من روستایی هم همانند ان شغال و شغال ها بود بار ها و در سالهای متمادی جهت شکار تیهو به دره کلاغ رفته و میروم .زوج و زوجه ای از نوادگان ان شغال ها را که نسل به نسل در ماوا و کاشانه ابای خود زندگی میکنند در ان غار مشاهده  می نمایم .           

چرا مواهب ناشی از قانون طبیعت طوری تنظیم شده است که اختیار انتخاب محل  زندگی را از تمامی وحوش سلب نمی نماید  اما مواهب ناشی از قوانین و مقررات بشری  و خدمات مسئولین ذیربط ان گونه که شامل حال جوامع شهری است چرا مشمول امثال من روستا زادگان نباشد تا اختیار زیستن در دیار و در سرای ابای خود را سلب ننماید .                                    

گواه به مطلب فوق ویرانی خانه های پدرانمان در تمامی روستا های تابع شهرستان هفتکل میباشد که ماوای مار ،عقرب،موش و مارمولک شده است.                                   

+ نوشته شده در  92/10/10ساعت 19:36  توسط محمد قربانی  | 

در یکی از مطالب وبلاگم با عنوان برائت دوسویه نوشته بودم که طایفه ام هنگام کوچ به سوی ییلاق زمانی که بین راه در کنار روستایی جهت اتراق موقت سیاه چادر به پا داشتند یکی از دزدان رند طایفه ام الاغ سفید رنگی از ان روستا دزدید.الاغ مذکور را با پوست انار رنگ نمود تا توسط صاحب الاغ شناسایی نشود اما به دلیل بارندگی شدید رنگ الاغ شسته و رنگش پاک شد که این امر موجب شناسایی الاغ گردید و بناچار الاغ به صاحبش بازگردانده شد .یکی از دوستان گرامی از طایفه صفی خانی پس از خواندن مطلب فوق ضمن تماس تلفنی به من اظهار داشت که دزد طایفه شما به رندی دزد طایفه من نبود .گفتم چگونه؟؟؟
در توضیح امر باید گفته شود که گیوه بر عکس کفش می باشد بدین معنا که کفش پای راست را نمی توان به پای چپ و یا بلعکس کفش پای چپ را نمی شود به پای راست پوشید. اما گیوه پای چپ و راست ندارد و از طرفی همان طوری که تخت کفش دارای نوک و پاشنه است تخت گیوه هم دارای نوک و پاشنه است با این تفاوت که پاشنه گیوه همانند کفش برجستگی ندارد.

با بیا ن این امر ایشان برایم تعریف نمود سارق رند طایفه اش دارای دو جفت گیوه همانند بود.هنگامی که از روستای خود جهت دزدی قالی ، گلیم ، جاجیم و دیگر بافتنی ها به روستای دیگری می رفت یک جفت از گیوه ها را به پا می کرد و جفت دیگر گیوه ها را همراه با خود می برد.پس از ورود به خانه ای و سرقت .در همان خانه بلافاصله گیوه های پوشیده را از پای در اورده و یک جفت دیگر گیوه را که همراه خود داشت می پوشید.

همان طوری که امروزه در جامعه شهری کاراگاهان  با اثر های به جای مانده سر نخ کشف جرایم را به دست می آورند در آن سالها به دلیل این که راههای بین روستاها خاکی بود با ردیابی جای پا . دزدان را تعقیب می کردند که در این رابطه گیوه دزد رند موجب عدم شناسایی او بود.گفته های دوست ارجمندم وادار نمود تا من هم کنجکاو و درک امر نمایم.بناچار به آدرس دزد رند که دوران پیری را می گذراند مراجعه کردم .مشاهده نمودم سارق رند دارای دو جفت گیوه بود که هم اکنون گیوه های کهنه را به دیوار خانه اش آویزان کرده بود.

آری او رویه ی یک جفت از گیوه هایش را از تخت جدا و تخت همان یک جفت گیوه را مجددا سرو ته به رویه گیوه دوخته بود،موقع رفتن برای سرقت گیوه های اصلی را می پوشید و موقع برگشتن گیوه های تخت سر وته شده را می پوشید.با این ترفند رد پایی به جا مانده در مسیر سرقت چنان به جای می ماند که گویی دو نفر دزد از روستایی برای دزدی به روستای دیگری رفته اند اما اثری از رد پای برگشت دزدان نبود.با بیان مطلب فوق دریافتم که دزد آن طایفه از دزد طایفه ام رند تر بوده است. 

+ نوشته شده در  92/09/28ساعت 22:11  توسط محمد قربانی  | 

گپی با فرماندار معزز شهرستان هفتکل

زادگاه و خانه مرحوم پدرم در روستای نمره دو هفتکل می­باشد. خانه پدر هم ­اکنون نیمه ویرانه است. کدامین پدر و نسل بعد از وی که در شهر خانه دارند، خانه­ شان ویران و یا خالی از سکنه است؟

سوژه سخنم سرگذشت آقای 420 فارغ­ التحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی می­باشد که به عنوان یک انسان سالم تحصیل کرده نتوانست پایان نامه تحصیلی تهیه و ارایه نماید. تا اینکه خود را به دیوانگی زد. دارای آوازی خوش و هنر رقص بود. به روستای دورافتاده با مردمی فقیر رفت. درآن روستا دخترکی دید که به بچه­ های روستایی درس می­ دهد. قلم بچه­ ها انگشت دستانشان و کاغذشان زمین هموار خاکی بود. دخترک به بچه­ ها می­ گفت: بنویسید 5×2 مساوی با چند است؟ بچه­ ها با انگشت روی خاک می نوشتند 10= 5×2 و یا به بچه­ ها می­ گفت: در یک کلمه بنویسید در عاقبت عمر جای من و شما کجاست؟ بچه­ ها با انگشت روی خاک نوشتند زیر خاک. دیوانه به دخترک گفت: اگر به فلان آدرس شهر بیایی برای محصلانت قلم، کاغذ، دفتر و کتاب می­خرم. سپس دیوانه با آواز و رقص بچه­ ها و دخترک را شاد نمود و برفت. در روز موعود دخترک در وعده­ گاه حاضر شد. دیوانه به مغازه­ دار گفت: این دخترک هرچه و هر اندازه می­ خواهد به حساب من به او بده. مغازه­ دار دیوانه را   می­ شناخت. دخترک با تعجب به دیوانه گفت: تو مثل من فقیری! پولی نداری که در قبال خرید من پرداخت نمایی. دیوانه از درون یقه پیراهنش سکه بزرگی از طلا به عنوان مدال بیرون آورد، روی سکه طلا نوشته شده بود:"مدال شرافت" این مدال از سوی دانشگاه به او اعطا شده بود. دخترک به دیوانه گفت: اگر تو مدال شرافتت را به بهای قلم، کاغذ، دفتر و کتاب بفروشی، چه برایت باقی می­ماند؟ دیوانه گفت: مدال طلا که ارزشی ندارد، اگر در راه آموزش و اعتلای فرهنگ جامعه­ ام شرافتم را هم بفروشم، من حاضر به انجام این معامله هستم.

در جامعه ایلی و روستایی محمد بهمن بیگی سوداگر چنین معامله­ ای بود.

جناب آقای فرماندار شرافت در معنای لغوی یعنی بزرگواری. بزرگواریتان را در راه ساماندهی در تمامی زمینه­ های فرهنگی، اجتماعی، ایجاد شغل، رونق کشاورزی، دامداری نیمه صنعتی و سنتی، برپایی کارگاه ­های کوچک صنعتی برای نسل امروز مردم هفتکل اعم از شهری و یا روستایی در قالب مدیریت به کار ببندید.

نسل پیشین همین مردم در شهری زندگی می­کردند که شهرشان از یک شهر اروپایی الگوبرداری و بنا شده بود و از تمامی مواهب و امکانات و رفاه بر خورداربودند . زمانی که نسل پیشین هفتکل سوار هواپیما می­شدند، مردم تهران سوار گاری، درشکه و اتول میشدند.

چگونه این بزرگواری باید مدیریت شود؟

الف- صدها هکتار زمین دیم با خاک مرغوب زراعی در جوار هوره و روستاهای گزین بزرگ و کوچک وجود دارد، به لحاظ وجود سفره­ های آبی خاصه در زمین­ های هوره با حفر چاه­ های نیمه عمیق و عمیق همراه با حمایت، تشویق، آموزش و فراهم نمودن زمینه­ های برخورداری از تسهیلات می­توان ایجاد اشتغال و هفتکل را بی­ نیاز از واردات سبزی و صیفی نمود.

ب- شناسایی و دعوت از صاحبان مکنت همراه با ارایه تسهیلات در امر احداث کارگاه­های تولید لوله ­های سیمانی با اقطار مختلف، بلوک، قالب و جداول سیمانی و همچنین تیرچه­ های سیمانی در حوالی کارخانه سیمان خوزستان، دشت دنا.

ج- تسریع در امر تکمیل و توسعه ناحیه صنعتی و واگذاری جهت ایجاد کارگاه­ های کوچک از جمله ریخته­ گری، تراش و تولید انواع سازه­ های فلزی.

د- شناسایی و گمانه­ زنی از سفره­ های آب شیرین قابل شرب خاصه در حوالی سرتیوک و روستای نمره دو و حفر چاه­ های عمیق و احداث خط انتقال و وصل به شبکه اصلی تامین آب شهرستان و حومه.

ه- پیگیری در امر تجهیز و تبدیل مرکز بهداشتی و درمانی جدیدالتاسیس و تبدیل به بستر درمان به منظور ارایه خدمات پزشکی در چهار رشته پایه (اطفال- جراحی-داخلی و زنان زایمان) و اهتمام بدون وقفه در خصوص درخواست احداث بیمارستان 32 تختی جهت تامین سلامت مردم.

و- اعزام کارشناسان ذیربط به روستاهای سرتیوک و جارو و تشکیل جلسه با مالکان زمین­ های زراعی دیم و مردم روستاهای مذکور در امر خدمات دهی و ایجاد تسهیلات در خصوص بهره­ برداری از آب پشت سدهای آبخیز و آبخوانداری احداث شده در تپو و نزدیک روستاهای نامبرده در امر کشاورزی آبی.

ز- اهتمام بیشتر در خصوص برخورداری روستاهای تابعه از اعتبارات عمومی دولت در امور عمرانی.

ح- به سرانجام رساندن اهداف در امر حفر چاه ­های عمیق در حوالی جارو، سرتیوک و کوهپایه نماد هفتکل و احیاناً در جاه­ای دیگر.

ط- عدم صدور مجوز انشعاب گاز جهت احداث کوره­ های آهک پزی به دلیل عدم فشار و موجودی گاز، انشعابات 2 اینچ قبلی تبدیل به 1 اینچ گردیده و متناسب نبودن گاز جهت سوخت سنگ، بسیاری از کوره­ ها به تعطیلی کشیده شده و از این بابت بسیاری بیکار شده­ اند.

فلذا " دلسوزی مسئول صدور مجوز گاز به افراد، مورد سوال است".

در خاتمه به عرض می­ رساند اگر بزرگواری آن مقام در نقطه اوج امور فوق قرار گیرد، احیای هفتکل میسر خواهد بود. در غیر این­صورت همانند نسل من که در برهه مهاجرت­ پذیری از هفتکل ناشی از خروج ادارات و فعالیت­ های شرکت نفت، نسل امروزی ساکن هفتکل و حومه به دلیل بیکاری و نومیدی از پیشرفت و ترقی پدران و مادران پیر و نیز برادران و خواهران معیوب خود را در شهر و روستاهای هفتکل تنها گذاشته و ترک دیار نمایند آنگاه به لحاظ مهاجرت و از دست دادن شاخصه­ های شهرستان بودن بار دیگر هفتکل تبدیل به بخش و یا دهستان می­ گردد. در چنین وضعیت تنهایی و رنج پدران و مادران پیر و ناتوان مانده در آن دیار را چه کسی پاسخگو خواهد بود؟!

+ نوشته شده در  92/08/18ساعت 23:3  توسط محمد قربانی  | 

دو روستا در هفتکل میباشد که یک کیلومتر از همدیگر فاصله دارند ، در این وبلاگ من نام روستاها را "کوه "و "تپه" نامیده ام.

قطعه زمین زراعی دیم به ابعاد 15 × 20 متر در جوار روستای "تپه" واقع شده است.

قبل از اجرای قانون اصلاحات اراضی این قطعه زمین همانند دیگر زمینهای زراعی دیم بصورت مشاع به نحوی که (  50 درصد زمین در تملک خان بختیاری و 50 درصد مابقی در تملک کدخدایان هر دو روستا ) بود. نصف زمین مورد بحث اعم از سهم خان و یا مالک در تملک و اختیار کدخدای روستای "کوه" بود. بدلیل بعد مسافت از روستای "کوه" چند سالی بود که کاشته نمیشد و بدلیل عدم امکان نظارت ، توسط حیوانات علفخور روستای "تپه" چرا میشد.

در یک فصل کشت یکی از اهالی روستای "تپه" که مالک هیچگونه زمین زراعی نبود بدون مجوز در زمین زراعی در تملک و اختیار کدخدای روستای "کوه" کشت نمود. پس از رویش غله کدخدای مورد اشاره از موضوع آگاهی یافت . کدخدا خود را به درب خانه کارنده زمین رسانید ، با هتاکی و ناسزاگویی و تشر به کارنده گفت : تو چرا زمین مرا غصب و کاشته ای؟ مگر نمیدانستی که این زمین در تملک من است؟ تو آنقدر جرات پیدا کرده ای که زمین کدخدا را بدون اجازه کشت نمایی. همین الان میروی و زمین کشت شده را مجددا زیر و رو میکنی ، در غیر اینصورت دودمانت را بر باد میدهم. کارنده زمین گفت: خودت میدانی من زمینی در مالکیت ندارم ، بخاطر آنکه از چند سال پیش تا کنون توسط تو کشت نمیشد زمین را کاشته ام. الان هم حاضرم مال الاجاره آن را بدهم. کدخدا گفت: چاره ای نداری جز آنکه زمین را مجددا زیر و رو کنی. علیرغم سبزی غله کارنده با خیش و الاغ زمین را زیر و رو کرد.

چند سال از این واقعه گذشت ؛ کدخدا فوت نمود . اهالی هر دو روستا که در قرابت فامیلی بودند همه جمع شدند. عده ای بیل و کلنگ بدست روانه گورستان روستای "کوه" شدند. همان کارنده زمین کلنگ بدست در زمین گورستان روستا با نوک کلنگ نقشه گور را بصورت مستطیل به ابعاد 1.5 × 2 متر خط کشی کرد ، سپس با کلنگ شروع به کندن قبر نمود . در ازاء هر کلنگی که به زمین میزد با صدای بلند میگفت: کدخدا مالکیت و ملک تو همین قطعه زمین گورت میباشد که تا ابد در آن بخوابی. کدخدایی و مالکیت تو تمام شد. با این جملات به تنهایی قبر را مهیای خاکسپاری کدخدا نمود.

آری ای مدیران ، رؤسای مغرور ادارات ، ساختمانهای ادارات دولتی در تملک شما نمیباشد. در پشت میز غره به مقام خود همانند کدخدای روستای "کوه" نباشید. نه این مالکیت از آن شما و نه مقامتان ابدی است. آخرالامر مالکیت ابدیتان همان گور و مقامتان مدفون شده در گورتان خواهد بود.

+ نوشته شده در  92/08/09ساعت 10:56  توسط محمد قربانی  | 

قابل توجه عزیزانم آقایان اسمی و داودی مدیران محترم سایتHAFTKEL.COM

در یکی از مطالب نوشتاری تحت عنوان هفتکل نامی بر بلندای کوهساران را مطالعه نمودم.بهتر است عنوان مطلب به هفتکل نامی ساقط شده از بلندای کوهساران تغییر یابد.داشتم داشتم گذشت، باید گفته شود دارم دارم.چرا در شهرستان دزفول دانشگاه علوم پزشکی دایر شد؟چون امثال آقایان افشار و دکتر گنجویان را داشته و دارند که با هزینه خود بیمارستان افشار و نیز یکی از بزرگترین بیمارستان های ایران به نام بیمارستان 500 تختی دکتر گنجویان را ساختند و با تکمیل تجهیزات پزشکی به وزارت بهداشت اهدا نمودند. در بهبهان بیمارستان فریده بهبهانی پس از ساخت و تجهیز و اهدا به وزارت بهداشت در آن شهرستان دانشکده پیرا پزشکی افتتاح گردید.زمانی که عملیات ساختمانی بستر درمان هفتکل خاتمه یافت وقتی تبدیل به مرکز بهداشتی و درمانی شهری شد چرا در مقام اعتراض به این امر نامه نگاری از سوی مردم و یا نمایندگان مردم نشد.اگر جوهر قلم ها خوشکیده بود آیا نمی شد با تکه زغالی بر روی یک برگ کاغذ سفید خطی به مسئولین ذیربط نوشته می شد؟

در این رابطه چرا فرمانده فقید نیروی انتظامی هفتکل به خاطر نبود امکانات و تجهیزات پزشکی احیا باید جان سپارد؟

همه ساله با برپایی جشنواره دبیرستان رودکی تحت عنوان دانش آموختگان که در همین دبیرستان درس خوانده اند در این جشنواره با عنوان پروفسور، دکتر، مهندس، رئیس و ... در اقصا نقاط جهان مایه افتخار هفتکل و هفتکلی ها معرفی می گردند برای هفتکل چه کرده اند؟

مگر نه درخت وجودشان در زمین هفتکل ریشه داشته است چرا وقتی همین درخت به بار نشست حتی از کوچکترین سایه و یا دانه ای از میوه گندیده شان را هم از زمین دیار خود دریغ نموده و می نمایند؟

انتظار نیست که آنها بیمارستان یا کارخانه هواپیما سازی به هزینه خود بسازند و به هفتکل اهدا نمایند.آنان که در خارج از ایران یک دلار پول تو جیبی بچه هایشان با 3200 تومان در نوسان، توی جیب نان آوران خانواده در ایران برابری دارد چرا با ایجاد کارگاههای کوچک همانند ساخت آبسلانگ (چوب معاینه حلق توسط پزشک)، سوزن ته گرد،سوزن های دوخت و دوز خیاطی، انواع گیره های کاغذ و پوشه ، پیچ اسکرو ، پیچ و مهره و واشر ،میخ های فولادی و نیز ظروف از جنس استیل و آلومینیوم و دیگر صنایع سبک در هفتکل به پا نمی نمایند؟

با توجه به این نوع کارگاهها که نیازی به واردات مواد اولیه و تجهیزات از خارج از کشور نمی باشد تا از کالا های مشابه MADE IN CHINA خریداری نشود.با برپایی این نوع کارگاهها می توان برای صدها نفر ایجاد شغل نمود که در این راستا فقط یک جو همت می خواهد.

آیا برپایی جشنواره موصوف حقیر شمردن دیگر صنوف در هفتکل که دارای کارگاههای تولیدی و اشتغال زایی هستند نمی باشد؟

چنین جشنواده هایی جز تعریف و تمجید از صاحبان مدارک تحصیلی دانشگاهی و باد به غبغب انداختن آنها ثمر دیگری برای هفتکل و هفتکلی ها داشته است؟  

آن صد نفر از جمله یکی هم فرزند خودم که در راستای مطلب مورد اشاره نظر ارائه نموده بودند بنا به روانشناسی امر کسانی هستند که آرزو و اندوهشان به لحاظ از دست دادن ایام عمرشان بیان شده است و لا غیر.

+ نوشته شده در  92/07/28ساعت 21:1  توسط محمد قربانی  | 

همانطوری که در جامعه مدنی دزدان شهری ترفندهایی برای رهایی از اتهام وارده به کار می گیرند تا تبرئه شوند در جامعه ایلی و روستایی هم دزدان به فراخور امر اقداماتی را به عمل می آورند تا از مظان اتهام رها شوند.

در آن سال ها که طایفه ام به صورت چادر نشین در فصل بهار از گرمسیر به سردسیر و در پاییز از سرد سیر به گرمسیر کوچ رو بودند در یک فصل کوچ به سوی سرد سیر در میانه راه در سینه کش رشته کوهی و در نزدیکی روستایی چادر ها را برای اتراق چند روزه به پا مینمایند. غروب یک روز در آن محل خری از اهالی روستا توسط یکی از چادر نشینان سرقت می شود برادر صاحب خر که نظار گر امر بود موضوع را به برادرش اطلاع می دهد صاحب الاغ به اتفاق دو نفر از بزرگان روستا به ریش سفیدان چادر نشینان مراجعه و موضوع را در میان می گذارند تا جریان از طریق کد خدا منشی حل شود چون در آن روزگار دادگاه و ضابطین قضایی و اگاهی نبود که از آن طریق موضوع پیگیری شود.

از صاحب الاغ سوال می شود که رنگ الاغش چه رنگی بود. اظهار می دارد سفید رنگ بود به او و همراهانش می گویند که شما می توانید از گله خران کسی که مشکوک به دزدیدن است بازدید کنید اگر خر مورد نظر شناسایی شد از آن شما خواهد بود. آنها نه تنها گله خران متهم را مشاهده کردند بلکه در میان گله خران سایر چادر نشینان هم موفق به شناسایی خر به سرقت رفته نشدند چون فرد خر دزد، خر را با پوست انار رنگ کرده بود بدین خاطر شناسایی خر میسر نشد. تصور بر آن شد که متهم خر را در نقطه ای پنهان کرده باشد.

صاحب الاغ پیشنهاد قسمنامه داد به نحوی که صاحب خر به اتفاق برادرش و متهم همراه با یکی از ریش سفیدان فردا به امام زاده ای که نزدیک روستا بود بروند چنانچه فقط صاحب الاغ قسم خورد الاغی از چادر نشینان به جای الاغش تحویل بگیرد. و از طرفی تا روشن شدن موضوع چادر نشینان حق کوچ از محل را نداشته باشند. فردا صبح چهار نفر به امامزاده رفتند صاحب الاغ از سادات بود و امامه سیاهی به سر داشت در نزدیکی امامزاده خر دزد چپق خود را روشن نمود به محض اینکه صاحب الاغ می خواست وارد ساختمان امامزاده شود برای لحظه ای برادر صاحب خر متوجه شد که از عمامه برادرش دود بلند می شود خطاب به برادرش گفت وارد امامزاده نشو چون مورد غضب امامزاده واقع شده ای و عمامه ات آتش گرفته است. آن ها نمی دانستند که خر دزد از یک فرصت پیش آمده و به دور از چشم همه توتون افروخته چپقش را از پشت سر به میان عمامه صاحب خر خالی کرده است با خاموش کردن عمامه از قسم خوردن منصرف و به خانه ها بر می گردند بزرگان روستا ضمن عذر خواهی از ریش سفیدان چادر نشین اجازه می دهند که فردا به کوچ خود ادامه دهند. شب آن روز تا صبح باران به شدت شروع به بارندگی می کند فردای آن شب صبح هنگام تعدادی از بزرگان روستا که همراه صاحب خر جهت بدرقه و عذر خواهی مجدد نزد چادر نشینان می آیند و از آنجایی که بارندگی آن شب که موجب پاک شدن رنگ الاغ شده بود الاغ شناسایی و به صاحبش تحویل و اظهار می گردد که الاغ گمشده با پای خود شبانه وارد گله های خران شده است.

+ نوشته شده در  92/07/15ساعت 10:41  توسط محمد قربانی  |