دل نوشته های من

قوزوم كلمه تركي ميباشد , به فارسي يعني بره ­ام .

در يك روز بهاري بامدادان كه هوا هنوز روشن نبود چوپان گله پدرم از قاش خانه­ روستايي گوسفندان را جهت چرا هي نمود, در پشت يكي از كوه­هاي اطراف  روستاي نمره 2 هفتكل زمين همواري مي­باشد كه به عنوان ميدان فوتبال بچه­ هاي روستايي در آن بازي ميكردند, دو سوي اين ميدان منتهي به دو دره است در آن صبح گاه وقتي گله پدر از ميدان عبور مي­كرد چندين قلاده گرگ به گوسفندان حمله مي­كنند. بدليل رميدن گله به دو قسمت تقسيم و وارد دو دره در دوسوي ميدان مي­شوند چوپان و 2 سگ گله حريف نجات گوسفندان نمي­شوند, ناگاه پدر از خواب پريد و ما را از خواب بيدار نمود و گفت گله گرگي شده است, چون چوپان هيجار و امداد مي­طلبد به اتفاق پدر و مادر و يكي از اهالي ده رهسپار محل شديم , چوپان همچنان هاي و هوي و سگان گله پارس كنان در حال  حمله براي نجات گله تلاش مي­كردند با ملحق شدن ما و فراري دادن گرگ­ها گله را از دو دره جمع و 9 راس ميش زخمي را جهت درمان و مداوا به ده آورديم در آن هنگام بدليل پراكندگي گله شمارش گوسفندان ميسر نبود , حدوداً ساعت 9 صبح همان روز در آسمان روستا صدها كركس لاشخور در حال پرواز و فرود آمدن در محل گرگي شدن گله مشاهده كرديم, پدرم گفت بگمانم علاوه بر 9 راس گوسفند زخمی تعداد دیگری توسط گرگ هاتلف شده است وقتی باز به دو دره رسیدیم بقایای لاشه ی  14راس میش را دیدیم که لاشخورها مشغول خوردن انها بودند. هنگام برگشتن به روستا تمام خانواده پدرم به جز پدر، در تاثر از اين واقعه گريه ميكرديم. پدر با روي خندان همه ما را نوازش و دل داري داد و گفت براي چه ناراحت و گريان هستيد سال آينده در اثر زايش گوسفندان جبران گوسفندان تلف شده خواهد شد.

سالهاي سال از آن واقعه گذشت فرزندان پدر و مادر ازدواج و بدليل عدم امكانات و اشتغال از پي بخت خود كه نه از پي بدبختي خود روستا را ترك و در شهرهاي استان سكني گزيدند , پدر و مادر پير و ناتوان تنها شدند ديگر ياراي گوسفند و احشام داري نبودند, پدر بجز يك راس ميش حامله تمام گوسفندان و ديگر احشام را فروخت .

روزي كه براي ديدار پدر و مادر به روستا رفته بودم ديدم از آن همه گوسفندان فقط ميش ماده ­اي در قاش گله است به پدر گفتم چرا اين ميش را نفروختي گفت دوست دارم كه نواي دل انگيز بع بع گوسفندي نوازشگر گوشم باشد, سال بعد دگر بار به ديدار پدر و مادر به روستا رفتم ديدم همان ميش آبستن بره نري يك رنگ سفيد زاييده است دور چشمان بره سياه رنگ بود پس از صرف نهار و بدليل گرما كولر خانه روستايي را روشن و به اتفاق پدر و مادر براي خوابيدن دراز كش شديم احساس كردم كسي درب اتاق را مي­زند به پدر گفتم كسي در اتاق را مي­زند پدر گفت كسي نيست همان بره است كه ظهر­ها وقتي هوا گرم مي­شود بره عادت دارد با دست ضرباتي به در اتاق وارد تا به درون اتاق بيايد وقتي در اتاق را باز كردم بره وارد اتاق شد و روي تكه ­اي از نمد كه پدر جهت خوابيدن بره در اتاق فرش نموده بود دراز كشيد و همراه ما به خواب رفت در خنكاي عصر كه ما بيدار شديم و كولر را خاموش كرديم پس از باز شدن در اتاق بره از اتاق خارج شد . يكي از اهالي روستا كه شنيده بود من به روستا آمده ­ام و كاري با من داشت بديدارم آمد بعد از ساعاتي او برفت بعد از رفتن آن فرد از پشت پنجره خانه نشيمن صداي خرناسه­ اي شنيدم از اتاق خارج شدم ديدم بره در پشت پنجره دراز كش و كف سفيدي از دهانش خارج مي­شود پدر را ندا دادم پدرم با مشاهده بره وارد اتاق شد و مجدداً با چاقويي پيش من و بره آمد گفت تا حرام نشده است سر آن را ببر اما در زمان سلاخي بره احتياط لازم را داشته باشم تا بدانم دليل مرگش چه بوده است وقتي سر بره را بريدم و پوست آن را در آوردم مشاهده كردم نقطه قرمزي در زير پوستش مي­باشد وقتي انگشت دستم را در نقطه قرمز فشار دادم پوست بره سوراخ شد. همانند همان نقطه سرخ نقطه­ اي هم روي پرده شكم بره در قسمتي كه زير آن كليه مي­باشد وجود دارد كه باز در اثر فشار انگشت پرده شكم سوراخ شد زماني كه پرده شكم بره را جهت بيرون آوردن امعا و احشا با چاقو پاره كردم ديدم روي كليه بره نقطه قرمزي وجود دارد كه باز با فشار انگشت كليه بره سوراخ شد گويي اشعه­ ا ی آتشين همانند تير با گذر از پوست و پرده شكم و كليه را هدف قرار داده است .

پس از قطعه قطعه كردن لاشه بره چهره پدر را اشك آلود ديدم به پدر گفتم چرا گريه مي­كني يادت
مي­آيد زماني كه گله­ ات گرگي شد علاوه بر 9 راس ميش زخمي 14 ميش هم تلف شد تو ما را دلداري مي­دادي ولي الان براي يك بره گريه مي­كني پدر گفت زيباترين واژه براي خطاب فرزندانم بدون ذكر نام فرزند به تركي قوزوم يعني بره­ ام مي­گفتم اكنون كه در اين وادي خراب و ويرانه من و مادر پيرت همانند ديگر پدران و مادران ناتوان مانده در تمامي روستاهاي هفتكل و ايران كه فرزندانشان آنها را ترك كرده ­اند من به آن بره به ياد فرزندانم قوزوم خطاب مي­كردم از كجا معلوم تا سال آينده زنده باشم تا ميش­م بره اي­ بزايد .

آري نسل پدران و مادران روستايي توليد كننده كه از هر انگشت دستانشان هنري ايجاد مي­گرديد بايد در تنهايي و با دلي ويران در روستا­هاي ويران زيست و جان سپارند, اما پدران و مادران پير مصرف كننده شهر نشين اگر سرشان درد كند با آمبولانس 115 به بيمارستان هاي مجهر شهر حمل و درمان
مي­شوند.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۴ساعت 11:50  توسط محمد قربانی  | 

کوههای گچی در قسمت جنوبی دشت وندا هفتکل به دلیل داشتن شرایط اقلیمی خاص به خود دارای بیشه زارها و مراتع و چشمه های فراوان یکی از مناطق قشلاق نشین دامداران چادرنشین کوچ رو می باشد.

در گذشته نه چندان دور گله هایی از قوچ، میش، بز و پازن وحشی در آن منطقه به وفور وجود داشت. هم اکنون گله هایی از گراز در آنجا مشاهده می گردد. این منطقه به لحاظ زنجیره غذایی مناسب، محل زیست جانوران گوشتخوار شامل پلنگ،کفتار، شغال، روباه، سمور و گرگ بود. در فصل قشلاق نشینی دامداران بارها و بارها شاهد حمله گرگها به احشام دامداران بودم که در این رابطه سال 1340 در یک روز بارانی گرگ نری که در کمین ربودن گوسفندی از گله یکی از طوایف بلداجی بود با تفنگ هدف قرار دادم.

نام دره ناز را در این منطقه بارها شنیده ولی ندیده بودم. دوست داشتم این دره را ببینم تا بدانم چرا نامش را دره ناز نامیده اند؟

چگونه مکانی است که نازش خطاب میکنند؟ این دره در میان کوههای گچی در جنوب دشت وندای هفتکل واقع است. دره از سه طرف(غرب، شمال و مشرق) همانند خیابان یا کوچه بن بست می باشد. چندین دره کوتاه از سینه کش کوههای اطراف مشرف به دره ناز می باشد. در اکثر دره های کوتاه بیشه نی وجود دارد.

کوههای اطراف دره ناز زمانی دارای درختانی همچون کنار، ریملک، بادام تلخ، انجیر کوهی، بید، گز و بوته های علوفه ای بود. کف دره علاوه بر بیشه نی بوته هایی همچون کهور و درمنه و در قسمت جنوبی دره به طرف دشت خوزستان میدانی در قیاس با نصف میدان فوتبال پوشیده از چمن طبیعی بود که این میدان محلی به سر کول هم پریدن شغالها، روباهها و سمورها بود. در انتهای میدان چمن برکه آب تلخی بود که در اطراف آن برکه پونه زار با اسانسی بسیار معطر وجود داشت.

برای اولین بار که پا بر این بهشت زمینی گذاشتم آنوقت فهمیدم که چرا نازش مینامند.

جایی بود همچون رخسار زیبارویی که طره سیاه افشانش به رخی چون ماه. لبانی در تشبیه غنچه گل. کمان ابرویش نشانی از هلال ماه.شهلایی چشمانش بسان چشمان آهو. قامتش همانند ترکه درخت گزین و بوی تنش عطراگین از گلهایی صحرایی بود.

در قسمت بالای دره غار عمیقی قابل رویت میباشد. وقتی نزدیک غار شدم دو قلاده توله گرگی را مشاهده کردم. خواستم زنده گیریشان کنم اما سریع وارد غار شدند چون داخل غار پیچ پیچ و تاریک بود پیدا کردنشان میسر نشد. بدین فکر افتادم که والدین توله گرگها جهت تغذیه توله ها خواهند آمد. در نزدیکی غار جایی را که تا دهانه غار در تیررس تفنگم باشد را نیافتم. مقدار زیادی هیزم جمع و در نزدیک غار دپو کردم و سپس به بالای کوهی روبروی غار رفتم تا زمانیکه گرگها جهت تغذیه توله ها وارد غار شدند هیزم ها را به دهانه غار حمل و تا پس از آتش زدن هیزمها  گرگها مجبور به بیرون آمدن از غار شوند آنگاه بتوانم هدفشان قرار دهم. بعد از ساعاتی انتظار صدای زوزه گرگها را شنیدم مشاهده کردم دو قلاده گرگ وارد دره شدند و به سوی غار پیش میروند. با زوزه گرگها توله ها از غار بیرون آمدند . دوربین شکاری دو چشم را روی آنها زوم کردم . وقتی گرگها در نزدیک دهانه غار به توله ها ملحق شدند هردو گرگ شروع به استفراغ نمودند. استفراغ آنها گوشتهای شکارشان بود. بعد از اینکه توله ها گوشتهای استفراغی را خوردند گرگها و توله ها برای استراحت و شیرخواری وارد غار شدند. با دیدن این صحنه پی بردم گرگها درنده نیستند بلکه برای سد جوع خود و توله ها و تنازع بقا شکار میکنند. از آتش زدن هیزم ها و کشتن گرگها و توله ها منصرف شدم.

از آن زمان تاکنون چهار بار از نزدیک با گرگهایی روبرو شده ام که با تماشا به قامتشان آنها را با هی بدرقه نموده ام چرا که درنده من نوعی آدم میباشد که پانزده کیلومتر دورتر از دره ناز هفتکل پدری دو فرزندش را با خفه کردن به هلاکت رسانیده است.

 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۵ساعت 12:7  توسط محمد قربانی  | 

پدرم از كاركنان شركت نفت در هفتكل علاوه بر روستا نشيني داراي زمين زراعي ديم و گله اي حدوداً بيش از 150 رأس ميش و بز و تعدادي الاغ بود كه هنگام كشت و برداشت گندم و جو و نيز حمل بار در وقت كوچ و چادرنشيني از آنها استفاده مي كرد.

پدرم پس از درو و برداشت خرمن از اوايل مردادماه هر سال تا پايان بهمن ماه به خاطر داشتن گله در بيابان ها و در سينه كش كوه ها و در كنار چشمه ها به صورت كپر و چادرنشيني زندگي مي كرد. از اسفند ماه تا پايان تيرماه سال بعد روستا نشين بود.

بعد از تعطيلي مدارس از خرداد تا پايان تيرماه وظيفه من چرانيدن بره و بزغاله هاي گله ي پدر بود. يك سال در برهه اي كه 15 سال سن داشتم بعد از تعطيلي مدارس حاضر به چرانيدن بره ها و بزغاله ها نشدم چون بين لب بالا و بيني ام از موي سياه خط انداخته بود احساس مي كردم كسي شده ام پدر دليل امر را جويا شد پرسيد پس دوره ي بيكاري ناشي از تعطيلي مدارس را چگونه مي خواهي بگذراني؟ گفتم مي خواهم كار كنم. گفت كجا؟ گفتم در تأسيسات سنگ خرد كني كه در نزديكي روستاي نمره دو هفتكل مي باشد.

پدرم گفت تو توان كار در آن كارگاه را نداري با اتكا به غرور جواني گفتم دارم. قانع از صحبتهاي مهربانانه ي او نشدم. آخر امر گفت خود داني.

فرداي آن روز در كارگاه سنگ خرد كني مشغول به كار شدم. كارم اين بود با دستان بدون دستكش سنگهايي به وزن 5 تا 10 كيلو را از محل دپوي سنگها روي تسمه نقاله بگذارم تا سنگ به درون دهانه دستگاه سنگ شكن حمل شود.

هوا بسيار گرم، سنگها داغ و زبر، كار بايد به صورت خميده انجام پذيرد. عرق از سر و صورتم ريزان، تمام لباسهايم از عرق خيس، گرماي سوزان آفتاب مزيد بر علت. دمادم بر اثر تعرق زياد آب مي نوشيدم. ظهر هنگام براي صرف ناهار به خانه آمدم چون يك ساعت استراحت همراه با ديگر كارگران داشتم. بعد از صرف ناهار به محل كار برگشتم.

كار از نو، بار از نو

در پايان آن روز بعد از تعطيلي نوبت كاري به خانه رفتم خيلي خسته بودم پس از صرف عصرانه در كنار سفره ي غذا خوابم برد تا آنكه مادرم مرا صدا زد مگر به سركار نمي روي؟ ديرت شده است. از فرط خستگي در كنار همان سفره تا فردا صبح خوابم برده بود. شتابان چند لقمه غذا ناشتايي خوردم و در محل كار حاضر شدم.

نتيجه سه روز كاركردنم اين بود.

وقتي خم ميشدم تا سنگ بردارم ياراي راست شدن قامت را نداشتم.

صورت و گوشها و گردنم از تابش آفتاب سياه سوخته، لبهايم خشك و ترك خورده، انگشتان هردو دست به دليل زبري و گرمي سنگها پوست كنده زخمي و خون آلود، كشاله رانها و زير بغل هايم عرق سوز.

روز چهارم بعد از خوردن ناشتايي در حاليكه آماده ي سركار رفتن بودم پدرم آيينه اي مقابل صورتم گرفت گفت خودت را در آن ببين. وقتي خودم را در آيينه ديدم از آن طراوت صورت جواني، جز پوستي سياه همچون پرده اي سياه رنگ حايل بين غرور و فروتني چيزي مشاهده نكردم پيش خود گفتم اي كاش پدرم بگويد ديگر سركار نرو تا بهانه اي برايم باشد.

پدرم گفت سركار نرو و نمي خواهم منبعد بره ها و بزغاله ها را بچراني.

بيش از ده روز استراحت كردم شادابي به چهره ام برگشت و جسم و تنم از درد و زخم التيام يافت.

از شاخه هاي ني، نيلبكي ساختم. از مادرم مقداري نخ ريسيده پشمي گرفتم و فلاخني بافتم. مشك كوچكي از پوست بزغاله مادرم برايم تهيه كرد.

سحرگاهي پس از آنكه چوپان گله را براي چرا به صحرا برد در پي او و به راهي ديگر بره ها و بزغاله ها را از خانه ي روستايي پدر خارج نمودم ازچشمه بيدي روستا مشك كوچك را از آب پر كردم و در ستيغ كوه هاي اطراف روستا ني لبك را به لب نهادم و با دميدن در آن آهنگ هاي حزين تركي نواختم تا هم صدايي با ترنم آواز خوش دختران روستايم باشد.

سلاح محافظت بره و بزغاله ها فلاخني بود كه بافته و به كمر بسته بودم در سايه صبحگاهي كوه ها نظاره گر چراي بره ها و بزغاله ها بودم علاوه بر آن در سايه تخته سنگها لانه تيهو مي يافتم و با تله گذاري در كنار چشمه هاي آب تلخ و شيرين اطراف روستا تيهو مي گرفتم از نوعي بوته هاي بيابان پس از تيغ زني نوعي سقز معطر جمع آوري مي كردم.

روزي پدر مرا گفت اين گله گوسفندان و بره و بزغاله ها هم مال من است و هم مال تو در آن كارگاه سنگ خردكني تو براي ديگري كار مي كردي ولي در چراي بره و بزغاله ها براي خودت كار مي كني. باورم نبود تا آنكه پدر فوت كرد ماترك او مال من شد.

سروده اي با اين مضمون بر سنگ قبرش حك كردم.

هر سواري گم شود اندر غبار خويشتن                       آن غبارم من كه گم كردم سوار خويشتن

بايد از خون جگر گلگون كنم طومـارها                          تا بگويم قصه اي از روزگار خـويشتن

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۵ساعت 9:56  توسط محمد قربانی  | 

 

اگرچه دارسي و نوادگانش نفت هفتكل را به تاراج بردند اما شهري زيبا به سبك معماري اروپا و در قامت يك كشور برجاي نهادند. اين شهر با خانه هاي سازماني به صورت ويلايي و نيز خانه هاي هم رديف با تيپ هاي مختلف، خيابان هاي جدول بندي شده و آسفالت، بلوارهاي درخت و گل كاري شده و خيابان هاي چراغاني، با تأسيسات زيربنايي آب و برق و گاز و سيستم دفع فاضلاب همراه با نظام اداري مدرن با داشتن اداراتي همچون اداره دارايي، پست، تلگراف و تلفن و بيسيم و تلكس، آموزش و پرورش، ثبت احوال، دو پاسگاه شهرباني و ژاندارمري، چهار ميدان فوتبال و ميادين گلف، تنيس، واليبال، پارالل و ميدان اسب سواري، سه باشگاه تفريحي، دو باب سينما، دو باب استخر شنا، كارخانجات برق، يخ سازي، ليموناد سازي و كارگاههاي بزرگ ريخته گري و تراشكاري، اداراتي همچون ترابري با ناوگاني از وسائط نقليه جهت اياب و ذهاب كاركنان شركت نفت و دانش آموزان در سطح شهر و روستا، مهندسي ساختمان و تعميرات، آتش نشاني، تلمبه خانه تأمين آب آشاميدني با شبكه هاي توزيع آب و نيز گازرساني به شهر و روستاهاي اطراف، چهار واحد بهره برداري نفت، پالايشگاه نفت با توليد انواع فرآورده هاي نفتي، واحد حفاري نفت، واحد توزيع خواروبار، فرودگاه با ترمينال پرواز داخل كشور و خارج كشور، درمانگاه، اداره بهداشت، فضاهاي خدمات شهري همانند بازار و تيمچه، دو باب آسياب آردي، كشتارگاه بهداشتي دام و چندين مدرسه ي دخترانه و پسرانه كه بر تارك اين مدارس مدرسه ي رودكي همسنگ يك دانشگاه كه هم اكنون دانش آموختگانش با تخصص هاي مختلف در سراسر جهان پراكنده اند.

آيا ميدانيد اين شهر ميراث دارسي مي باشد.

آري پس از ترك نوادگان دارسي اين شهر مدرن با همه امكانات و تأسيسات زيربنايي آن كه ساليان متمادي همه مردمش در رفاه و ترقي بودند چون گنجينه اي برايمان به ارث گذاشتند تا با مديريت ايراني اداره شود نتيجه ي عمل آن شد كه ميبينيم.

در آن سالها كه رامهرمز و باغملك فاقد يك خيابان بود و در واقع دو ده بزرگ و بدون امكانات بودند. سرنوشت مردم و شهر هفتكل چنان رغم خورد كه زير يوغ تابعيت شهري رامهرمز و پس از شهرستان شدن هم مديرانش از قماش مديران معروف به 911 رامهرمزي يا باغملكي باشد. اي كاش به همين امر بسنده ميشد.

شكي نيست كه براي تصدي يكي دو سه مقام اداري به خاطر مسائل خاص مي بايست ملاحظاتي درنظر گرفته شود اما بقيه ي مديران و رؤساي ادارات چرا از بوميان و و يا از فرزندان تحصيل كرده بوميان هفتكل كه در ديگر شهرهاي ايران مشغول به كار هستند نباشد.

مطمئنم اگر شهرستان هفتكل از زير اسارت مديريتهاي 911 رهايي يابد. با داشتن همه ي پتانسيل ها پيشرفت همه جانبه و رفاه مردمش ميسر خواهد شد.

در ضمن دولتهايي كه در رأس امور قرار ميگيرند صرف نظر از گرايش جناحي وظيفه اش تأمين همه نوع امنيت و رفاه مردم است. هواداران هر دولتي نبايد خدمات آن دولت را منتي بر گردن مردم تلقي نمايد اما اخيراً بعضي از اشخاص در سايتها و دنياي مجازي خود بنا به مقاصد شخصي و جناحي و به خاطر پست و مقام اداري قلم هاي خود را  همچون ناوك از چله ي كمان كينه رها و به سينه ي طرف مقابل نشانه مي رود و يا با جاري نمودن جوهر قلمشان سيلابي به راه انداخته اند تا درخت حيات ديارم شهرستان هفتكل را از ريشه بركنند. حاصل اين امر عدم پيشرفت، سرخوردگي، تشتت، بيكاري و نهايتاً مهاجرت از هفتكل تا آنجا كه بار دگر هفتكل به عنوان بخش تابع شهرستانهاي رامهرمز يا باغملك شود.

 

همي نويسد رامهرمزي بسي طومار                 باغملكي را به جايي رسيده است كار

مــديــريــت هفتكليان را  كنـند  آرزو                   تفـا بر  تو  اي چـــرخ  گــردون  تفــو

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۴ساعت 11:48  توسط محمد قربانی  | 

شانی

در کنار (فلکه) میدان چاه نفت شماره یک شهر هفتکل دو باب سوپرمارکت وجود دارد. هر زمان که به هفتکل می‏روم در گوشه‏ ای از میدان ماشینم را پارک و از هر کدامیک از سوپرمارکت‏ها که قوطی محتوی آب میوه به نام شانی داشته باشد، پس از پرداخت وجه بها 2 قوطی می‏خرم . چندی پیش در آخرین سفرم به دیارم هفتکل ضمن مراجعه به یکی از سوپرمارکت‏های مورد اشاره درخواست قوطی آب میوه شانی نمودم. صاحب سوپر گفت میتوانم از شما سوالی داشته باشم. گفتم آری. گفت میدانم که ساکن اهواز هستی اما چندین سال است که هر موقع به هفتکل می‏آیی، علی رغم وجود انواع قوطی ‏های آب میوه از مغازه من و یا مغازه بغلی فقط قوطی آب میوه شانی می‏خری و می‏نوشی. آیا حکمتی در این امر نهفته است؟ گفتم آری. پرسید چه حکمتی؟ گفتم نام این قوطی آب میوه با اسم مرحومه مادرم به اختصار همنامی دارد. نام مادرم شاه نسا بود اما خواهران و برادرانش او را شانی باجی (خواهر) و فرزندان خواهرانش شانی دازا (خاله) و فرزندان برادرانش او را شانی بی بی (عمه) خطابش می‏کردند. با این اختصار گویی من هم او را شانی ننه (مامان) صدایش می‏کردم. آری آن‏دم که گوشه‏ ای از قوطی آب میوه شانی را بین دو لب دارم می‏ پندارم که من همان کودکم که نوک پستان مادرم شانی ننه را به لب گرفته‏ ام و شهد پستانش را می ‏مکم.

گفت او که مرده است. گفتم اما در خیال من او زنده است. برای لحظه‏ ای به چشمان مغازه دار خیره شدم دیدم قطرات اشک در چشمانش موج زنان در حال ریزش است. او بهای قوطی آب میوه را به من پس داد.

زن مغازه دار که در کنار همسرش ایستاده بود گفت آیا فرزندان من هم بعد مرگم اینچنین مرا یاد خواهند نمود؟!

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۸ساعت 9:41  توسط محمد قربانی  | 

بازنشسته

شکی نیست که طبق مقررات هریک از کارکنان فارغ از هرنوع استخدام و مسوولیت و با داشتن سوابق سنوات خدمت و سن معین می بایست بازنشسته شود، من هم مستثنی از این مقررات نبودم.

پس از ارائه چندین سال خدمت و ابلاغ بازنشستگی ام در جلسه تودیع ضمن اهداء هدایایی از سوی همکاران و ایراد سخنرانی و تعریف وتمجید. از طرف اداره متبوعه  لوحی قاب گرفته با مضمون ذیل به من ارائه شد:

“آقای محمد قربانی، اکنون که پس از چندین سال خدمات ارزنده و برجسته به افتخار بازنشستگی نائل شده اید، ضمن تقدیر از جنابعالی موفقیت شما را در دیگر عرصه های زندگیتان خواستارم.”

نمیدانم بازنشستگی چه افتخاری دارد؟ افتخار یعنی سرافرازی.

آیا با حذف ردیف هایی از مزایای مندرج در آخرین حکم استخدامی ام و تعیین وجه مستمری بازنشستگی برایم افتخار است؟

محرومیت من بعد از بازنشستگی از امکانات رفاهی و دیگر تسهیلات کارکنان شاغل افتخار را برایم در پی دارد؟

چنانچه جهت اموری به اداره متبوعه قبلی مراجعه نمایم با نگرش یک ارباب رجوع با من رفتار می شود، برایم افتخار است؟

کارکنان همکار که چندین سال بعد از من استخدام شده اند و در آموزشگاه تجربه ام آموزش دیده اند چرا با من چنین نگرشی دارند ؟ و و و و و و ....

گویا اشتر بازنشستگی تنها در خانه من نخواهد خوابید.

من معمار دیروز، با توجه به وظایف و اختیارات خود بخشی از زیربنای فرهنگی، اقتصادی، یک جامعه و کشور را ساخته ام، پس منزلت من آن نیست که این جمله طنز را در قالب سوال آری پاسخ بدهم.

سوال اینکه: آیا با زن نشسته یا شهردار زن جان شده ای؟

افتخار بازنشستگی آنجا معنا پیدا می کند که کارتی تحت عنوان جایگاه ارزشی همانند کارت شناسایی برایم صادر شود تا با ارائه آن لااقل در سال برای یک بار در سفر رفت و برگشت از بلیط رایگان هواپیما، قطار و یا اتوبوس برخوردار شوم و یا با ارائه آن کارت بتوانم در دیگر شهرستان ها از تسهیلات رفاهی و خدماتی بهره ای داشته باشم.

از آنجایی که من ایلیاتی و روستایی هستم در راستای کلمه افتخار بازنشستگی ام، مطلبی را قابل نگارش می دانم.

دامداران کوچ رو و روستایی پس از زایمان گله بزها، بزغاله های نر را بعد از 6 ماهگی اخته می کنند برای این امر ابتدا بزغاله را خوابانده و چهاردست و پای آن را با تکه طنابی می بندند و با چاقوی تیزی پوست دو بیضه بزغاله را شکافته و پس از بیرون کشیدن، دو بیضه بزغاله را به خورد سگ گله می دهند، آنگاه با سوزن و نخ پوست شکافته شده را می دوزند و در خاتمه طناب بسته شده به دست و پای بزغاله را باز و آن را سرپا نگه می دارند و با زدن اردنگی به پشت بزغاله آن را وارد گله بزها می کنند.

از بزغاله اخته شده ای پرسیدند چگونه طاقت زخم چاقو و دوخت و دوز با سوزن و نخ و رنج بیضه کشی را تحمل می کنی؟ گفت این همه عذاب که گفتی قابل تحمل است اما آنچه غیرقابل تحمل می باشد اردنگی پس از اخته شدن است که به پشتم نواخته می شود.

در واقع کلمه افتخار در متن لوح بازنشستگی ام همان اردنگی به پشت بزغاله اخته شده است والا بازنشستگی ام افتخاری ندارد.

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۷/۲۳ساعت 21:18  توسط محمد قربانی  | 

ویرانی و فقر

   دهه 1340 به عنوان مامور اکتیو مراقبت، درمان و پیشگیری از بیماری مالاریا در دهستان جایزان را به عهده داشتم.

دهستان جایزان شامل روستاهای چم نظامی، چشمه چم نظامی، هادی خانی، سرجولکی، جولکی، جایزان، جایزان کهنه، مارون، تلخاب، چنگلوایی، کرفنج، ارمش، کهله و .... بود. جمعیت این روستاها بیش از جمعیت شهر هفتکل و روستاهای تابعه امروزی بود.

آب آشامیدنی و مصرفی مردم روستاهای منطقه جایزان از آب رودخانه مارون و آب جوی خان تامین می شد که بدلیل آلودگی آب رودخانه خاصه آب جوی خان، اکثر مردم روستاهای مورد اشاره به بیماریهای روده ای و پوستی مبتلا بودند.

رشته کوهی حائل بین منطقه روستاهای جایزان و ناحیه صنعتی شرکت نفت آغاجاری می باشد. در آن زمان مردم روستاهای جایزان در فقر و فلاکت، اما مردم شاغل و ساکن در ناحیه صنعتی شرکت نفت در آغاجاری در اوج رفاه و شادی بودند. در آن سالها آرزوی ساکنان روستاهای جایزان این بود که به عنوان کارمند یا کارگر در استخدام ناحیه نفت خیز آغاجاری باشند تا هم خود رفاهی داشته باشند و هم اینکه فرزندانشان صاحب آتیه گردند.

سالها گذشت تا بعد از انقلاب، یکی از مدیران دلسوز و مردمی شبی که می خواست در بستر خواب بیارمد به فکر فرو رفت که چگونه می تواند مردم روستاهای منطقه جایزان را از فقر و فلاکت رهایی بخشد. خوابش نبرد. پاشد و در خانه طرحی را به صورت مکتوب آماده کرد تا در مقام دفاع از طرح خود آن را ارائه نماید.

پیشنهاد مکتوب خود را در جلسه شورای مدیران استان ارائه نمود، طرح تصویب و جهت تامین اعتبار و اجرا به دستگاههای اجرایی ابلاغ گردید.

آن طرح عبارت بود از احداث سد آبگیر بر روی رودخانه مارون نزدیک روستای هادی خانی و اجرای کانال آب رسانی به طول بیش از 70 کیلومتر از سد آبگیر تا نزدیک شهرستان رامهرمز.

طرح اجرا شد و هزاران هکتار از زمینهای زراعی دیم تبدیل به کشت آبی شد، زمین و زندگی مردم آن سامان پر از سبزه و گل و ریاحین گردید.

هر زمان که از جاده رامهرمز به سمت بهبهان در سفر می باشم آن دم که تمامی مردم ساکن روستاهای دو سوی کانال آب رسانی را مشاهده می کنم و میبینم که پیر و جوان، مرد و زن، دختر و پسر که در مزارع خرم و سرسبز خود مشغول برداشت محصولات کشاورزی و یا کاشت و نشاندن نشا هستند و خانه هایشان نورانی و دارای همه نوع امکانات رفاهی می باشد، اشک شوق از چشمانم جاری می شود، چون من خود شاهد فقرشان بودم و بنا به وظیفه شغلی باید به درون خانه روستایی ها که کارت سرکشی مرافبت مالاریا نصب شده بود، وارد و تاریخ مراقبت در آن کارت درج و کارت را امضاء می کردم.

چندی پیش از یکی از بستگانم که ایشان یکی از کارکنان شرکت نفت در آغاجاری می باشد پرسیدم آیا دوست داری خانه ات در یکی از روستاهای منطقه جایزان باشد و زمین زراعی داشته باشی؟ گفت آری. گفتم چرا؟ گفت: من و امثال من در عذاب بوی گاز و نفت به سر می بریم.

 آری آن مدیر رهایی بخش مردم فلاکت زده روستاهای جایزان از نوع و جنس          مهندس کرمی، مدیر وقت پیشین سازمان جهاد کشاورزی هفتکل بود که خود برخاسته از مردم هفتکل بود که در زمان مسوولیتش چندین سد آبخیز و آبخو ان داری در اطراف هفتکل احداث نمود و آرمانی بس بزرگ در امر رونق کشاورزی هفتکل را داشت، که این مجال از او گرفته شد.

ضمن ارج نهادن به زحمات همه عزیزان شاغل در سازمان جهاد کشاورزی شهرستان هفتکل، امید است در ادامه آرمان مهندس کرمی کوشا و صاحبان نسق و سند رسمی مالکیت زمین زراعی دیم در اطراف سدهای مورد اشاره از مواهب مدیریت و آموزش آن سازمان برخوردار و نیز حمایتهای قانونی در این زمینه از کشاورزان فراهم شود تا با استفاده از آب پشت اینگونه سدها و تکمیل و به بهره برداری رساندن چاههای آب نیمه عمیق و عمیق حفاری شده در نزدیک روستاهای سرتیوک، جارو و مرغداری ساتیار نژاد، زمینهای کشاورزی دیم تبدیل به آبی شوند تا ضمن ایجاد اشتغال و تولید، ادعای منابع طبیعی ( ملی) بودن زمینهای زراعی دیم، از اداره منابع طبیعی شهرستان هفتکل ساقط گردد.

آیا مدیری از تبار مهندس کرمی در هفتکل پیدا می شود تا در کوهها و تپه ها و دره های لخت اطراف هفتکل نسبت به کشت علوفه و بته های مرتعی مقاوم و سازگار با کم آبی اقدام نماید تا در پاییز و زمستان که دامداران کوچ رو در آنجا اتراق دارند آنگاه به اخذ حق چرا یا حق مرتع اقدام گردد. مگر نه همین دامداران در این دوفصل موجب رونق بازار هفتکل از نظر گوشت و لبنیات می گردند. مگر دپویی از جو و کاه در گونی و یونجه زیر پهنه ای از پارچه برزنت در کنار سیاه چادرهای کوچ رو مشاهده نمی گردد که علاوه بر هزینه تحمیل خرید کاه و جو و علوفه دامی بابت چرای خاک و شنهای کوهها حق چرا هم پرداخت شود؟ آیا این قشر مولد محروم از همه امکانات، حتی امنیت جانی و مالی که شب و روز در بیابانها تلاش زندگی دارند، نباید به نوعی تحت حمایت باشند؟

آیا مدیری به این فکر نیست که پس از اخذ وجه بهره مالکانه مجوز بهره برداری از معادن سنگ کوههای هفتکل تا نفت سفید را به انگشت شماری متمکن دارای ماشین چکش هیدرولیکی واگذار نموده است که این امر موجب بیکاری صدها نفر سنگ شکن که سالهای سال با پتک آهنی و دیلم و بیل و کلنگ با شغل سنگ شکنی و فروش سنگ هزینه زندگی فقیرانه خود و خانواده را تامین می کردند، بیکار شده اند؟

چرا آن مدیر به فکر این نبود که پیشنهادی ارائه نماید تا در قالب ایجاد شرکتهای تعاونی و حمایت و پرداخت تسهیلات بانکی وخرید ماشین چکش هیدرولیکی، مجوز بهره برداری از معادن سنگ را فقط به این گونه تعاونی ها واگذار شود.

آری تا دل نسوزد، اشک از چشم سرازیر نخواهد شد، تا مدیری دلسوز مردم در شهرستان هفتکل نباشد و تنها به فکر خود از هر نوع که باشد، نتیجه آخر آن است که هفتکل همانند نفت سفید ویران و فقر بیش از این دامنگیر مردمش خواهد شد.

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۶/۰۹ساعت 23:17  توسط محمد قربانی  | 

 چاه نفت شماره 14 هفتکل در کنار جاده ماشین رو به طرف چهارراه هفتکل،باغملک،مسجد سلیمان و اهواز می باشد.

در سالهایی که کوه ها،دره ها،دشت و دمن اطراف هفتکل همانند شهر هفتکل پر خیر و برکت بود و خشم طبیعت و مدیران زمان دامن گیر مردم و دیارم نشده بود در نزدیکی این چاه برکه کوچکی از آب وجود داشت که محل آبشخور گله گوسفندان روستای نمره 2 بود.

به دلیل وجود زالوهای فراوان در آن برکه،صاحبان گله و یا چوپانان پس از چرا مجبور بودند با کاسه و لگن،از آب آن برکه برداشت و آب خوردن گله را تامین نمایند.در غیر این صورت گله گوسفندان به زالو گرفتگی مبتلا می شدند.

با این شرایط کمتر چوپانی و یا صاحب گله ای گله خود را جهت چرا به آن اطراف می برد.

ضمنا در آن حوالی هم آبی وجود نداشت که مورد آبشخورگله گوسفندان باشد.

یک روز سطل آبی به همراه پارچه توری به عنوان کلکتور از خانه روستایی پدرم برداشتم و عازم دره تنباکوکال در حوالی چاه نفت شماره 24 هفتکل شدم.در آنجا چندین برکه آب پر از ماهی بود.سطل را پر از آب برکه نمودم سپس با توری (کلکتور) بیش از 150 ماهی کوچک گرفته و به درون آب سطل ریختم آنگاه راهی محل برکه آب زالو دار چاه نفت شماره 14 شدم.

آب سطل را با تمام ماهی ها به درون برکه آب زالودار ریختم.

از آنجایی که آب این برکه در چهارفصل وجود داشت و لارو زالوها توسط ماهی ها خورده می شد و از طرفی عمر زالوهای والد و والده بنابه بارش باران و گذر سیل در مسیل برکه بیش از یکسال نبود،در سال بعد و سالهای واپسین،آب این برکه برای همیشه از وجود زالوها  پاک و به خاطر شیرین بودن،آب آن برکه بهترین آبشخوربرای گوسفندان روستایم از جمله گله پدرم بود.

هدف از نگارش این مطلب آن است که بگویم چگونه من ،آن همه زالو ها را از بین بردم اما زالو صفتان جامعه بشری به حیات خود ادامه میدهند!؟

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۵/۰۱ساعت 11:57  توسط محمد قربانی  | 

در سالهایی که کشاورزی ایران مکانیزه نشده بود خرمن های گندم یا جو توسط چندین راس الاغ و یا گاو خرمن کوبی میشد.پس از درو ساقه های گندم یا جو با داس و حمل به میدان خرمن و دپو ساقه ها در خرمن جا به صورت سم اسبی چیدمان به نحوی انجام میگرفت که ساقه ها به طرف بیرون و خوشه ها به طرف داخل سم اسبی قرار می گرفت.

پس از درو کامل مزارع نوبت خرمن کوبی بود.ابتدا خرمن دپو شده را با آلت چوبی به نام دولو(چوبی با دو سر شاخه) به صورت دایره پخش و چندین راس الاغ و یا گاو را بدون بستن با طناب روی خوشه ها می گرداندند تا قدری ساقه ها شکسته و به اصطلاح خرمن حالت خوابیدگی داشته باشد آنگاه متناسب با حجم و شعاع دایره خرمن با توجه به توده ساقه و خوشه های خرمن چندین راس الاغ و یا گاو را به صف و با طناب هایی با یک گره به صورت حلقه حلقه گردن حیوانات را مهار می نمودند.

صف بندی حیوانات با توجه به قچاق و چالاکی آنها مهار می شدند به طوریکه حیوان تنبل در مرکز دایره خرمن قرار گیرفت.آن حیوان را خر و یا گاو بن می گفتند.چون آن حیوان در مرکز دایره خرمن در یک جا فقط به دور خود می چرخید.

ضمنا طناب دیگری را همانند افسار به سر حیوان بن بسته می شد تا به وسیله طناب افسار.برزگر خرمن کوب حیوان بن را کنترل نماید تا آن حیوان فقط به دور خود بچرخد.

الاغ بن به عنوان ضرب المثل به آدمهایی اتلاق می شود که چنانکه مسئولیتی به وی واگذار شود و او فاقد تجربه و مدیریت در آن زمینه باشد عملکرد آن به دور خود چرخیدن است.

ازطرفی پوزه تمام الاغ ها و گاوها را به درون پارچه و یا گونی همچون توبره قرار میدادند تا در زمان خرمن کوبی نتواند از خرمن چرا نماید.برزگر خرمن کوب در زمان خرمن کوبی در حالی که با چوب دستی صف الاغ ها و یا گاوان را دایره وار می راند آوایی همچون

                                هیه هو هلی هو                هیه دو هلی دو

                                او هیه هلی دو                 هیه هیه هلی هو

در حال ترنم و آوازخوانی بود.

خرمن کوبی معمولا در خنکای صبح و یا عصر و شبانگاه انجام میپذیرفت.

پس از اینکه خرمن خوب کوبیده میشد و به اصطلاح به صورت کاه و دانه می گردید الاغ ها و یا گاوها را رها و با هید نسبت به جمع آوری خرمن کوبیده شده را آلون  و   به شکل نان باگت دپو میشد.

طرفین این دپو میبایست به طرف غرب و شرق قرار میگرفت. چون باد مورد نیاز برای تفکیک کردن کاه و دانه از غرب به شرق وزش داشت.

آنگاه از بالای دپو با هید شروع به پرتاب کاه و دانه رو به بالا و مایل به بخش غرب دپو می گردید به نحوی که دانه ها به غرب دپو و کاه به شرق دپو بادریز شود.در ضمن با چندین سنگ حدود طول دپو در شرق مشخص می گردید.

هنگام باد دهی دپو با جارویی ساخته شده از بوته گشنیز  خوشه و یا نیم خوشه های کوبیده نشده که به دلیل سنگینی روی دانه ها می افتاد جارو و جدا از دانه ها در گوشه ای به عنوان کروشه جمع تا بعدا با تیرک چوبی کوبیده و دانه آنها جدا گردد.

پس از جدا شدن دانه و کاه خرمن.دپو دانه ها هم همانند شکل نان باگت به عنوان تز(بر وزن گز)نوبت کیل بود.در زمان کیل با همان لگنی که بذر کشت از انبار داشت برداشت شده بود بذر موجود در خرمن کیل میشد تا میزان بازدهی کشت مشخص گردد.

با برداشت بذر و کاه از میدان خرمن فصل برداشت خاتمه می یافت.

 

                 گاوان و خران باربردار                            به ز آدمیان مردم  آزار  

                 گاوان و خران باربردار                            به ز مدیران مردم  آزار     

                 گاوان و خران باربردار                           به ز مفتخوران مردم آزار

                 گاوان و خران باربردار                           به ز ناکسان مردم  آزار   

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۱۵ساعت 13:41  توسط محمد قربانی  | 

دره مسیری است که از سینه کش و در میان کوه ها و نیز در دشت سیلاب باران و یا آب چشمه های جوشان در آن دره جریان دارد. یکی از سه دره طولانی دیارم به نام تنباکوکال می باشد. اگر چه در دوران نوجوانی و جوانی همراه خانواده پدرم از جای جای این دره از سرشاخه اصلی آن تا انتها در حال کوچ و یا اتراق بوده ام اما بعدها برای شکار کبک و تیهو و یا قوچ و میش و یا پازن و بز وحشی در سینه کش و سختون کوه های اطراف این دره بارها و بارها مسیر آن را طی نموده ام. مزید بر آن در برکه های عمیق آن با شنا شوخ جان از تن برون کرده ام. اینک پیرم، یارای پای نهادن در سراسر آن را ندارم. لذا آنچه را بیان می دارم نقش تمامی این دره می باشد که در پرده خاطراتم بر جای مانده است تا این بار نه با اشک چشم بلکه با اشک قلم سناریوی آن را نوشته و در اذهان اکران نمایم.

پس با من باشید تا در زورق خیال بنشینیم و بر روی سیلاب دره تنباکوکال که ابتدای سرشاخه اصلی آن از یکی از قلل کوه های طوف شیرین بین جاده هفتکل به باغملک شروع می شود با سیلاب این دره همراه شویم تا رهاوردی خوش از تماشای زیباییهای این دره در یادمان خود داشته باشیم. اگرچه در فصل بارندگی خروشان است اما در دیگر فصول سال آرام و تنها از آب چشمه هایش به مقصد خود روان است. با اندک همسفری با آن پس از گذر از تنگه ای دیدنی به سد آب خیزداری تپو در شرق روستای سرتیوک می رسیم. نام سد برگرفته از نام چشمه ای به نام تپو در آن محل می باشد. آب این چشمه، بسیار و بسیار شیرین و گوارا و فرونشاننده عطش تشنگان و گوارای وجود مردم شهرستان هفتکل و رهگذران است.

  پس از گذر از این قسمت و طی مسافتی به طوف کبوتری علیا و سپس به طوف کبوتری وسطی می رسیم. در طوف کبوتری وسطی سیلاب این دره در مکانی از یک ارتفاع در حد بیست متری به درون برکه ای به صورت آبشار ریزش دارد. این آبشار در فصل بارندگی دیدنی است. در تابستان بر روی سنگهای کنار همان برکه چندین لاک پشت قابل رویت می باشد. سپس راهی طوف کبوتری سفلی و در این قسمت هم در زمان جاری بودن سیلاب آبشاری مشاهده می گردد که به درون برکه ای به نام برم چراغعلی معروف است می‏ریزد. یکی از دختران چراغعلی در این برکه غرق و جان باخته است. آب این برکه بهترین آبشخور گوسفندان چادرنشین کوچ رو و گله های روستای نمره ۲ هفتکل می باشد.

آنگاه پس از گذر از زیر پل منطقه ۲۴ جاده هفتکل به رودزرد باز برکه ای وجود دارد که دو دختر ۱۲ و ۱۴ ساله از روستای نمره ۲ که به اتفاق خانواده پدر در آن حوالی به تفرج آمده بودند بنا به غفلت خانواده در آن برکه غرق و جان باختند.

با عبور از این منطقه به دره درآنقی (دره بیدزار) و سپس چم راه خدا قابل مشاهده است. راه خدا و صادق دو برادر از اهالی باغملک بودند که در سالهای آغازین فعالیت شرکت نفت در هفتکل با احداث جوی آب و مسلط نمودن آب دره به زمینهای کشاورزی آن محدوده شروع به کشت تنباکو نموده بودند و بدین لحاظ سراسر این دره از ابتدا تا انتها در جغرافیای طبیعی تنباکوکال نامیده شده است.

بعد از گذر از چم راه خدا و عبور چند پیچ و خم محلی به نام اصلی تنباکوکال در پیش رو و چندین برکه بزرگ و عمیق پرآب جلوه گری دارد. این منطقه در فصل بهار به دلیل رویش سبزه و گیاه و گل در سینه کش کوه های اطراف دره بس تماشایی و گردشگاه مردم روستاهای نمره ۲، هوره و هفتکل می باشد. از یکی از سختونهای این محل به دلیل سقوط دختر جوانی از روستای هوره و در یکی از برکه های آب دختر ۵ ساله جان باخته اند.

  با عبور دره از این قسمت و چندین پیچ و تاب بیشه نیزار بشیر و دره قیصری در تماشاگه قرار دارد. با وزش باد به درون بیشه های نی آوای حزن انگیزی قابل شنیدن است. خاصه اگر شبی در آن بیتوته شود. این محدوده ماوای جانورانی همچون گله گله گراز، کفتار، شغال، روباه، سمور، جوجه تیغی و پرندگانی نظیر تیهو، کبوتر، قمری، جغد، شاه بوف، کلاغ، باز و عقاب و انواع گنجشک سانان و تنوعی از خزندگان و حشراتی از بندپایان است. ای کاش که با دوربین فیلم برداری شب دید فیلم مستند تهیه می شد.

پس از گذر از این موقعیت پرتگاه علی اوچان جایی که علی نامی شکارچی پس از شکار پازن وحشی از یکی از سختونهای آنجا سقوط و هلاک شده است، پیش رو می باشد. این محل به دلیل داشتن پرتگاه‏های مرتفع و غارهای گچی پناهگاه بز و پازن وحشی به حد وفور بود که امروزه اثری از آنها نمی باشد. درختانی همانند بنه (پسته وحشی)، کلخنگ، انجیر کوهی، بادام تلخ، کنار،ریملک، بید و گز به صورت پراکنده دراین منطقه وجود دارد.

با گذر دره از گاومیش خوس و خروج از منطقه کوهستانی و پل شیفه رامهرمز آب دره تنباکوکال در نزدیکی روستای احمدی با خواهر دیگر خود به نام دره آب لشکر هم آغوش و در نزدیکی روستای هویر هر دو با خواهر دیگرشان بنام دره آب کندک یکی شده و با تغییر نام هر سه با نام جدیدی به نام کوپال جریان پیدا می کند. سیلاب هر سه دره در آرزوی رسیدن به مادر خود که همانا آبهای نیلگون خلیج فارس باشد،آن چنان پیش می روند که در نهایت حرمان به وسعتی از سه راهه رامهرمز _ اهواز _ هفتکل تا کریت کمپ اهواز و در دو سوی جاده اهواز به طرف بخش غیزانیه راه رسیدن به مادر را گم کرده و در گرمای سوزان خوزستان فقط نقشی از جنازه خشکیده شان در این دشت به جای می ماند.

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۱۸ساعت 10:30  توسط محمد قربانی  |