دل نوشته های من

این کوه در شرق دیارم روستای نمره دو هفتکل واقع شده است. کوه مذکور یکی از کوه های مرتفع در فلات هفتکل میباشد.در قسمت جنوبی دامنه این کوه جشمه ای وجود دارد که ان چشمه را چشمه بیدی مینامند.قدری بالاتر از چشمه بیدی درفصل بارندگی چشمه دیگری جریان دارد که نامش چشمه قندی میباشد.باورمندان جهان اخرت را بشارتی است که در بهشت دو چشمه وجود دارد یکی بنام سلسبیل و دیگری تسنیم.گزافه گویی نیست اگر گفته شود که گوارایی اب تراوش یافته از جشمه بیدی همتراز با اب سلسبیل واب چشمه قندی به نوشینی اب تسنیم چشمه های بهشتی اند.

پس مردم دیارم خود بهشتی اند

و اما اگر شب و روزی را خیمه ای بر چکاد کوه چشمه بیدی بر پا شود ان هنگام که اغازین شب باشد. زمان تابش گوی سیمینی بنام ماه همانند رخسار زیبای معشوقه ای است که در پرتو نور شمع به دیدگان عاشق جلوه گری دارد افزون بر این چشم نوازی همزمان در ان شبانگاه اوای پرنده شباویز از سینه کش کوه های اطراف کوه چشمه بیدی به گوش میرسد که گوشنوازی را در پی دارد

پس از افول ماه و دمیدن سپیده بامدادان از پشت کوهی در دور رس ازقله کوه چشمه بیدی پرتو هایی سیخک گونه ای همچون مژگان چشم یاری نوید از دیدار رخسار یاری بنام خورشید مشاهده میگردد

زمانی که دامداری در روستایم رونق داشت. سحرگاهان و عصر هنگام که از این ویا ان سوی کوه چشمه بیدی گله های گوسفندان روستایم روانه بودند در فراز این کوه که چوپانان روستا در نیلبک خود میدمیدند اوای حزین نیلبک باعث احساس غم عارفانه از گذر عمر حکایت داشت

در سوی دیگری از این کوه تپه و ماهور چم راه خدا میباشد نمیدانم شاید رزمی در ان تپه و ماهور رخ داده باشد که از پاشیدن بذر خون جنگاورانش گل های لاله وحشی در آن محل میروید

در چشم انداز دیگری از بالای این کوه رشته کوه های گچی سلمه خار پیدا است که در بهاران فرش قرمزی از گل های بهاری در سینه کش خود گسترده است

توصیه رنج سفر وصعود به قله این کوه را به همه عزیزان هم دیارم دارم ان هم در این ایام تا ره اوردی از نشاط و شادمانی پس از فرود با خود داشته باشند. دور بین دوچشم شکاری همراهتان باشد .

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۳۰ساعت 12:2  توسط محمد قربانی  | 

قوزوم كلمه تركي ميباشد , به فارسي يعني بره ­ام .

در يك روز بهاري بامدادان كه هوا هنوز روشن نبود چوپان گله پدرم از قاش خانه­ روستايي گوسفندان را جهت چرا هي نمود, در پشت يكي از كوه­ هاي اطراف  روستاي نمره 2 هفتكل زمين همواري مي­باشد كه به عنوان ميدان فوتبال بچه ­هاي روستايي در آن بازي ميكردند, دو سوي اين ميدان منتهي به دو دره است در آن صبح گاه وقتي گله پدر از ميدان عبور مي­كرد چندين قلاده گرگ به گوسفندان حمله مي­كنند بدليل رميدن گله به دو قسمت تقسيم و وارد دو دره در دوسوي ميدان مي­شوند چوپان و 2 سگ گله حريف نجات گوسفندان نمي­ شوند, ناگاه پدر از خواب پريد و ما را از خواب بيدار نمود و گفت گله گرگي شده است, چون چوپان هيجا و امداد مي­طلبد به اتفاق پدر و مادر و يكي از اهالي ده رهسپار محل شديم , چوپان همچنان هاي و هوي و سگان گله پارس كنان در حال  حمله براي نجات گله تلاش مي­كردند با ملحق شدن ما و فراري دادن گرگ­ها گله را از دو دره جمع و 9 راس ميش زخمي را جهت درمان و مداوا به ده آورديم در آن هنگام بدليل پراكندگي گله شمارش گوسفندان ميسر نبود , حدوداً ساعت 9 صبح همان روز در آسمان روستا صدها كركس لاشخور در حال پرواز و فرود آمدن در محل گرگي شدن گله مشاهده كرديم, پدرم گفت بگمانم علاوه بر 9 راس گوسفند زخمي حتماًَ تعداد ديگري توسط گرگ ها تلف شده است وقتي باز به دو دره رسيديم بقایای لاشه 14 راس ميش را ديديم كه لاشخور ها مشغول خوردن آنها بودند هنگام برگشتن به روستا تمام خانواده پدرم به جز پدر در تاثر از اين واقعه گريه مي­كرديم پدر با روي خندان همه ما را نوازش و دل داري داد و گفت براي چه ناراحت و گريان هستيد سال آينده در اثر زايش گوسفندان جبران گوسفندان تلف شده خواهد شد.

سالهاي سال از آن واقعه گذشت فرزندان پدر و مادر ازدواج و بدليل عدم امكانات و اشتغال از پي بخت خود كه نه از پي بدبختي خود روستا را ترك و در شهرهاي استان سكني گزيدند , پدر و مادر پير و ناتوان تنها شدند ديگر ياراي گوسفند و احشام داري نبودند, پدر بجز يك راس ميش حامله تمام گوسفندان و ديگر احشام را فروخت .

روزي كه براي ديدار پدر و مادر به روستا رفته بودم ديدم از آن همه گوسفندان فقط ميش ماده­ اي در قاش گله است به پدر گفتم چرا اين ميش را نفروختي گفت دوست دارم كه نواي دل انگيز بع بع گوسفندي نوازشگر گوشم باشد, سال بعد دگر بار به ديدار پدر و مادر به روستا رفتم ديدم همان ميش آبستن بره نري يك رنگ سفيد زاييده است دور چشمان بره سياه رنگ بود پس از صرف نهار و بدليل گرما كولر خانه روستايي را روشن و به اتفاق پدر و مادر براي خوابيدن دراز كش شديم احساس كردم كسي درب اتاق را مي­زند به پدر گفتم كسي در اتاق را مي­زند پدر گفت كسي نيست همان بره است كه ظهر­ها وقتي هوا گرم مي­شود بره عادت دارد با دست ضرباتي به در اتاق وارد تا به درون اتاق بيايد وقتي در اتاق را باز كردم بره وارد اتاق شد و روي تكه­ اي از نمد كه پدر جهت خوابيدن بره در اتاق فرش نموده بود دراز كشيد و همراه ما به خواب رفت در خنكاي عصر كه ما بيدار شديم و كولر را خاموش كرديم پس از باز شدن در اتاق بره از اتاق خارج شد . يكي از اهالي روستا كه شنيده بود من به روستا آمده ­ام و كاري با من داشت بديدارم آمد بعد از ساعاتي او برفت بعد از رفتن آن فرد از پشت پنجره خانه نشيمن صداي خرناسه­ اي شنيدم از اتاق خارج شدم ديدم بره در پشت پنجره دراز كش و كف سفيدي از دهانش خارج مي­شود پدر را ندا دادم پدرم با مشاهده بره وارد اتاق شد و مجدداً با چاقويي پيش من و بره آمد گفت تا حرام نشده است سر آن را ببر اما در زمان سلاخي بره احتياط لازم را داشته باشم تا بدانم دليل مرگش چه بوده است وقتي سر بره را بريدم و پوست آن را در آوردم مشاهده كردم نقطه قرمزي در زير پوستش مي­باشد وقتي انگشت دستم را در نقطه قرمز فشار دادم پوست بره سوراخ شد. همانند همان نقطه سرخ نقطه­ اي هم روي پرده شكم بره در قسمتي كه زير آن كليه مي­باشد وجود دارد كه باز در اثر فشار انگشت پرده شكم سوراخ شد زماني كه پرده شكم بره را جهت بيرون آوردن امعا و احشا با چاقو پاره كردم ديدم روي كليه بره نقطه قرمزي وجود دارد كه باز با فشار انگشت كليه بره سوراخ شد گويي اشعه­ اي آتشين همانند تير با گذر از پوست و پرده شكم و كليه را هدف قرار داده است .

پس از قطعه قطعه كردن لاشه بره چهره پدر را اشك آلود ديدم به پدر گفتم چرا گريه مي­كني يادت مي­آيد زماني كه گله­ ات گرگي شد علاوه بر 9 راس ميش زخمي 14 ميش هم تلف شد تو ما را دلداري مي­دادي ولي الان براي يك بره گريه مي­كني پدر گفت زيباترين واژه براي خطاب فرزندانم بدون ذكر نام فرزند به تركي قوزوم يعني بره­ ام مي­گفتم اكنون كه در اين وادي خراب و ويرانه من و مادر پيرت همانند ديگر پدران و مادران ناتوان مانده در تمامي روستاهاي هفتكل و ايران كه فرزندانشان آنها­ را ترك كرده­ اند من به آن بره به ياد فرزندانم قوزوم خطاب مي­كردم از كجا معلوم تا سال آينده زنده باشم تا ميشم بره اي­ بزايد .

آري نسل پدران و مادران روستايي توليد كننده كه از هر انگشت دستانشان هنري ايجاد مي­گرديد بايد در تنهايي و با دلي ويران در روستا­هاي ويران زيست و جان سپارند, اما پدران و مادران پير مصرف كننده شهر نشين اگر سرشان درد كند با آمبولانس 115 به بيمارستان هاي مجهر شهر حمل و درمان مي­شوند.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۸ساعت 12:9  توسط محمد قربانی  | 

در جامعه امروزی ما مشاهده میگردد که بعضی افراد نشان تعلق خود را به دین و آیینی که به آن باور دارند با زنجیری به گردن آویزان می نمایند.یکی فروهر نشان آیین زرتشت ،دیگری صلیب نشان آیین مسیحیت وان دیگری مسلمان کلمه الله را با زنجیری به گردن آویخته است.جنس این آویزه ها ممکن است از استیل یا نقره و یا طلا باشد.

در ابتدای شروع احداث پروژه پالایشگاه گاز بیدبلند که به استخدام شرکت انگلیسی به نام کاستین اند پرس پیمانکار سازنده پالایشگاه درامدم ،رئیس من فردی بود به نام ویکتور ویلیام کلت.او را به اختصار مستر ویک خطاب می کردیم.تمام کارشناسان اجرایی خارجی شاغل در ان پروژه به لحاظ استفاده از گرما و تابش خورشید علاوه بر کلاه ، کفش ایمنی ،بلوزی با استین کوتاه و یقه باز و شورت به تن داشتند.

در گردن مستر ویک زنجیر باریکی از طلا دیدم  که حلقه انگشتری از طلا به زنجیر وصل و در سینه اش قابل مشاهده بود.روزی از مستر ویک پرسیدم چرا حلقه ی انگشتری به سینه اویزان داری؟ او گفت من اکنون 48 سال سن دارم، 25 سال قبل در انگلستان ازدواج کردم سپس مستر ویک انگشتان دستش را نشان داد و گفت زمانی که ازدواج کردم انگشتان دستم ظریف و باریک بود، حلقه ازدواج به انگشتم قالب بود اما بعد از10 سال از ازدواجم به دلیل ضخامت انگشت و تنگی حلقه ازدواج نمی توانستم حلقه را در انگشت داشته باشم از ان زمان تاکنون حلقه ازدواجم را با زنجیر به گردن و سینه ام آویخته ام.گفتم حلقه ی دیگری می خریدی و به انگشت می کردی! گفت نه این حلقه یادمان مهر و عشق و وفای دختری به من بود که او اکنون زن من است.گفتم زنت چی ؟گفت زنم نیز حلقه ی ازداجمان را با زنجیری به گردن دارد.

یادم آمد شعری از پروین اعتصامی شاید متناسب با این مطلب باشد.

پیام داد سگ گله را شبی گرگی           که  صبح دم  بره بفرست  میهمان  دارم

جواب داد مرا با تو آشنایی نیست          که   رهزنی  تو  و من نام  پاسبان  دارم

مرا  گران  بخریدند تا  بکار  آیم            نه آن که کار چو شد سخت،سر گران دارم

گرفتم آن که فرستادم آنچه میخواهی     زخود چگونه  چنین  ننگ  را  نهان  دارم

شبان به جرات و تدبیرم آفرینها خواند      من این قلاده سیمین از آن زمان دارم

رفیق دزد نگردم به حیله و تلبیس           که عمر هاست به کوی وفا مکان دارم

مرا نکشته به آغل درون نخواهی شد      دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم

دکان  کید  برو  جای دگری  بکشا           فروش نیست آنجا که من دکان دارم

آری آن مرد انگلیسی بود که خود تربیت یافته فرهنگی می باشد که ما آن را فرهنگ فرنگی می نامیم.

کارشناسان و تحلیل گران مسائل خانوادگی ما اظهار می دارند که در فرنگ کانون خانواده ها متزلزل و بدون دوام است اما توجیهی ندارند مبنی بر این که در جامعه ما وقتی مشاهده می گردد مردان و زنان متاهل به خاطر کامجویی سیری ناپذیر خود از هرنوع که باشد چه جنایاتی و یا چه اعمال زشتی را با خانواده ی خود و یا با دیگر خانواده ها که انجام داده و می دهند.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۸/۱۸ساعت 21:49  توسط محمد قربانی  | 

قبلا" یکی از اعضاء هیئت تحزیره روزنامه وزین روزان در خوزستان از هم دیاران هفتکلی بود . خاطراتی که از سوی نویسندگان هفتکل و یا نفت سفید برای ایشان ارسال میشد چنانچه متن ان خاطرات دارای ارزش فرهنگی و یا اخلاقی بود پس از ویرایش با قلم توانای وی در روزنامه روزان چاپ میشد. محتوای یکی از ان خاطرات که برای ایشان ارسال شده بود به شرح ذیل در روزنامه چاپ شد.

قبل از انقلاب وقتی همانند هفتکل کلیه کارکنان شرکت نفت از ناحیه نفتخیز نفت سفید به اهواز و اغاجاری وگچساران منتقل شدند در ان هنگام فقط مردم بومی و حومه نشین که شغل ازاد داشتند ولی توان کوچ نداشتند در ان شهر ارواح باقی ماندند.

یکی از اهالی نفت سفید که قبل از کوچ در محله ای بنام پشت برج در خانه شخصی خود با خانواده اش زندگی میکرد هنگام کوچ از نفت سفید کلید خانه اش را به همسایه اش میدهد تا اگر خریداری پیدا شد خانه اش را بفروشد. این شخص دارای سگی بود که هنگام کوچ از نفت سفید نتوانسته بود سگ را با خود ببرد .سگ او روزها در پی غذا شهر و حومه را جولان و شب را در خانه صاحبش می ارمید تا پاسداری از خانه صاحبش را داشته باشد.

سه چهار سال بعد صاحب خانه و سگ بازدیدی از شهر ویرانه نفت سفیدرا داشت غروب هنگام وقتی درب خانه همسایه قبلی خودرا دق الباب میکند و مرد همسایه با او مواجه میشود پس از روبوسی و احوالپرسی وتعارف جهت پذیرایی ناگاه سگی از پشت او شروع به زوزه کشی  وسگ خودرا روی پاهای صاحبش می اندازد ان مرد مشاهده میکند که سگش کور شده است ان سگ با حس بویایی صاحبش را شناخته بود. وقتی مرد همسایه با این صحنه مواجه میشود شروع به گریه کردن میکند صاحب سگ از همسایه میپرسد که چرا گریه میکنی و سگ من از کی کور شده است مرد همسایه میگوید بعد از یک سال از کوچ تو تصمیم گرفتم شبانه خانه ات را سقف برداری واهن الات سقف و درب وپنجره ها را کنده و بفروشم و به شما پیغام دهم که این امر توسط دزدان  صورت پذیرفته است. چنانچه در روز تخریب خانه ات را انجام میدادم دیگران میدیدند مجبور شدم نیمه های شب انجام دهم علی رغم اینکه گهگاهی به سگ غذا میدادم اما هر موقع شب که وارد خانه ات میشدم سگ ات مانع و بمن حمله ور میشد. تصمیم گرفتم سگ را با سم بکشم مقداری سم تهیه ودر میان خمیر بخوردش دادم تا با کشتن سگ شب ها خانه ات را ویران و اهن الاتش را بفروشم سگ نمرد ولی کور شد بعد از کور شدن سگ عذاب وجدان گرفتم چرا که من و تو عمری باهم همسایه بودیم. و نان و نمک همدیگر را خورده بودیم من انسان به تو خیانت روا داشتم اما این سگ به تو وفادار ماند. آیا من کمتر از آن سگ نیستم. بعد از کور شدن سگ چون سگ نمیتوانست غذایی بیابد در حیاط خانه ات میخوابید و من به آن غذا میدادم اگر در شب کسی هم میخواست به خانه ات دستبرد بزند با شنیدن عو عو آن سگ به خانه ات سر میزدم تا مبادا از خانه ات سرقتی شده باشد این سگ علیرغم کوری هنوز از خانه ات پاسداری میکند اما من و تو به نام انسان چه با هم که نمیکنیم

آیا سایه ای نزدیکتر و آرام بخشتر  از سایه همسایه ای بنام همسر وجود دارد چرا که بنیادش بر آن گذاشته شده است که عمری در سایه همدیگر زندگی کنند. آیا پس از آنکه لذایذ انسانی در این همسایگی جای خود را به ناگوارایی از لذایذ حیوانی داد و هر یک از همسران چه مرد و یا زن خیانتی را به طرف مقابل نداشت اما طرف مقابل همسایگی را فقط در لذایذ حیوانی پنداشت آیا ارزش آن همسر از آن سگ کور هم کمتر نمیباشد؟ چرا که آن سگ مانع از ویرانی آن خانه بود اما یکی از طرفین همسران کانون خانه و خانواده را از هم متلاشی و ویران میکند.

 

 

                                                                      

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۸/۱۴ساعت 11:19  توسط محمد قربانی  | 

یکی از عموزاده های پدرم بنام علی خان دیگولی که بعدها شهرت در شناسنامه اش را به نیک منش تعویض نمود مسئول جایگاه توزیع بنزین و روغن موتور در شرکت نفت انگلیس و ایران ناحیه هفتکل بود. ما او را عمو علی خان خطاب میکردیم. ایشان باجناق پدرم نیز بود. او ساکن روستای نمره دو هفتکل و خانه اش در همسایگی خانه پدرم بود . روزی که در ان سالها 6 سال سن داشتم یعنی 70 سال قبل روغندان جای روغن حیوانی که گنجایش دو کیلو روغن را داشت از خانه پدرم برداشتم و از روستا روانه محل کار عمو علی خان شدم وقتی به انجا رسیدم به عمو علی خان گفتم پدرم گفته است که این روغندان را از روغن پر کن تا برایش ببرم. عمو علی خان گفت پدرت روغن را برای چه میخواهد . گفتم نمیدانم. از انجاییکه پدرم خود راننده شرکت نفت بود عمو علی خان بمن گفت پدرت در حدود یکی دو ساعت قبل با ماشین به اینجا امد هم باک ماشین خودرا از بنزین پر نمود و هم ماشینش یک لیتر روغن کم داشت و یک لیتر روغن تحویلش دادم و چیز دیگری به من نگفت . من اصرار ورزیدم که پدرم خودش گفته است که از تو روغن بگیرم. عمو علی خان که با سماجت من مواجه شد مرا به اتاق دیگری از جایگاه توزیع فراورده های نفتی برد. در انجا مشاهده کردم که قوطی هایی از یک لیتری و گالن و بشکه های بیست لیتری از روغن موتور انبار میباشد.

بعد از مشاهده اتاق انبار عمو علی خان به من گفت هنگامی که وقت کاری ام تمام شد یک بشکه 20 لیتری روغن با خودم می آورم .   آنگاه مرا روانه روستا نمود بسیار خوشحال بودم  در طول راه تا روستا از شادمانی درحالی که آواز می خواندم با ضربه زدن به پشت روغندان حیوانی به جای تنبک همنوایی ضرب آهنگ را انجام می دادم . غروب هنگام که عمو علی خان از سرکار به ده برگشته بود به خانه مان امد دیدم روغن با خود نیاورده است . به پدرم گفت امروز محمد سرکار پیشم آمد و گفت تو روغن نیاز داری پدرم به عمو علی خان گفت نه من چنین سفارشی نداشته ام بعدا هر دو رو به من کردند و گفتند روغن را برای چه می خواستی گفتم صبح که از خواب بیدار شدم قدری قند کوبیدم تا با روغن حیوانی قاطی کنم و ناشتایی بخورم  چون روغندان از روغن خالی بود فکر کردم که بروم از عمو علی خان روغن بگیرم و بخورم هر دو به ریش نداشته ام خندیدند . 

اکنون بعد از هفتاد سال مگر نه با فرایندی روغن را با عنوان روغن جامد و یا مایع خوراکی بجای روغن حیوانی به خوردمان می دهند  آیا من نباید به ریش همه بخندم .                        

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۷/۳۰ساعت 11:33  توسط محمد قربانی  | 

کوههای گچی در قسمت جنوبی دشت وندا هفتکل به دلیل داشتن شرایط اقلیمی خاص به خود دارای بیشه زارها و مراتع و چشمه های فراوان یکی از مناطق قشلاق نشین دامداران چادرنشین کوچ رو می باشد.

در گذشته نه چندان دور گله هایی از قوچ، میش، بز و پازن وحشی در آن منطقه به وفور وجود داشت. هم اکنون گله هایی از گراز در آنجا مشاهده می گردد. این منطقه به لحاظ زنجیره غذایی مناسب، محل زیست جانوران گوشتخوار شامل پلنگ،کفتار، شغال، روباه، سمور و گرگ بود. در فصل قشلاق نشینی دامداران بارها و بارها شاهد حمله گرگها به احشام دامداران بودم که در این رابطه سال 1340 در یک روز بارانی گرگ نری که در کمین ربودن گوسفندی از گله یکی از طوایف بلداجی بود با تفنگ هدف قرار دادم.

نام دره ناز را در این منطقه بارها شنیده ولی ندیده بودم. دوست داشتم این دره را ببینم تا بدانم چرا نامش را دره ناز نامیده اند؟

چگونه مکانی است که نازش خطاب میکنند؟ این دره در میان کوههای گچی در جنوب دشت وندای هفتکل واقع است. دره از سه طرف(غرب، شمال و مشرق) همانند خیابان یا کوچه بن بست می باشد. چندین دره کوتاه از سینه کش کوههای اطراف مشرف به دره ناز می باشد. در اکثر دره های کوتاه بیشه نی وجود دارد.

کوههای اطراف دره ناز زمانی دارای درختانی همچون کنار، ریملک، بادام تلخ، انجیر کوهی، بید، گز و بوته های علوفه ای بود. کف دره علاوه بر بیشه نی بوته هایی همچون کهور و درمنه و در قسمت جنوبی دره به طرف دشت خوزستان میدانی در قیاس با نصف میدان فوتبال پوشیده از چمن طبیعی بود که این میدان محلی به سر کول هم پریدن شغالها، روباهها و سمورها بود. در انتهای میدان چمن برکه آب تلخی بود که در اطراف آن برکه پونه زار با اسانسی بسیار معطر وجود داشت.

برای اولین بار که پا بر این بهشت زمینی گذاشتم آنوقت فهمیدم که چرا نازش مینامند.

جایی بود همچون رخسار زیبارویی که طره سیاه افشانش به رخی چون ماه. لبانی در تشبیه غنچه گل. کمان ابرویش نشانی از هلال ماه.شهلایی چشمانش بسان چشمان آهو. قامتش همانند ترکه درخت گزین و بوی تنش عطراگین از گلهایی صحرایی بود.

در قسمت بالای دره غار عمیقی قابل رویت میباشد. وقتی نزدیک غار شدم دو قلاده توله گرگی را مشاهده کردم. خواستم زنده گیریشان کنم اما سریع وارد غار شدند چون داخل غار پیچ پیچ و تاریک بود پیدا کردنشان میسر نشد. بدین فکر افتادم که والدین توله گرگها جهت تغذیه توله ها خواهند آمد. در نزدیکی غار جایی را که تا دهانه غار در تیررس تفنگم باشد را نیافتم. مقدار زیادی هیزم جمع و در نزدیک غار دپو کردم و سپس به بالای کوهی روبروی غار رفتم تا زمانیکه گرگها جهت تغذیه توله ها وارد غار شدند هیزم ها را به دهانه غار حمل و تا پس از آتش زدن هیزمها  گرگها مجبور به بیرون آمدن از غار شوند آنگاه بتوانم هدفشان قرار دهم. بعد از ساعاتی انتظار صدای زوزه گرگها را شنیدم مشاهده کردم دو قلاده گرگ وارد دره شدند و به سوی غار پیش میروند. با زوزه گرگها توله ها از غار بیرون آمدند . دوربین شکاری دو چشم را روی آنها زوم کردم . وقتی گرگها در نزدیک دهانه غار به توله ها ملحق شدند هردو گرگ شروع به استفراغ نمودند. استفراغ آنها گوشتهای شکارشان بود. بعد از اینکه توله ها گوشتهای استفراغی را خوردند گرگها و توله ها برای استراحت و شیرخواری وارد غار شدند. با دیدن این صحنه پی بردم گرگها درنده نیستند بلکه برای سد جوع خود و توله ها و تنازع بقا شکار میکنند. از آتش زدن هیزم ها و کشتن گرگها و توله ها منصرف شدم.

از آن زمان تاکنون چهار بار از نزدیک با گرگهایی روبرو شده ام که با تماشا به قامتشان آنها را با هی بدرقه نموده ام چرا که درنده من نوعی آدم میباشد که پانزده کیلومتر دورتر از دره ناز هفتکل پدری دو فرزندش را با خفه کردن به هلاکت رسانیده است.

 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۵ساعت 12:7  توسط محمد قربانی  | 

پدرم از كاركنان شركت نفت در هفتكل علاوه بر روستا نشيني داراي زمين زراعي ديم و گله اي حدوداً بيش از 150 رأس ميش و بز و تعدادي الاغ بود كه هنگام كشت و برداشت گندم و جو و نيز حمل بار در وقت كوچ و چادرنشيني از آنها استفاده مي كرد.

پدرم پس از درو و برداشت خرمن از اوايل مردادماه هر سال تا پايان بهمن ماه به خاطر داشتن گله در بيابان ها و در سينه كش كوه ها و در كنار چشمه ها به صورت كپر و چادرنشيني زندگي مي كرد. از اسفند ماه تا پايان تيرماه سال بعد روستا نشين بود.

بعد از تعطيلي مدارس از خرداد تا پايان تيرماه وظيفه من چرانيدن بره و بزغاله هاي گله ي پدر بود. يك سال در برهه اي كه 15 سال سن داشتم بعد از تعطيلي مدارس حاضر به چرانيدن بره ها و بزغاله ها نشدم چون بين لب بالا و بيني ام از موي سياه خط انداخته بود احساس مي كردم كسي شده ام پدر دليل امر را جويا شد پرسيد پس دوره ي بيكاري ناشي از تعطيلي مدارس را چگونه مي خواهي بگذراني؟ گفتم مي خواهم كار كنم. گفت كجا؟ گفتم در تأسيسات سنگ خرد كني كه در نزديكي روستاي نمره دو هفتكل مي باشد.

پدرم گفت تو توان كار در آن كارگاه را نداري با اتكا به غرور جواني گفتم دارم. قانع از صحبتهاي مهربانانه ي او نشدم. آخر امر گفت خود داني.

فرداي آن روز در كارگاه سنگ خرد كني مشغول به كار شدم. كارم اين بود با دستان بدون دستكش سنگهايي به وزن 5 تا 10 كيلو را از محل دپوي سنگها روي تسمه نقاله بگذارم تا سنگ به درون دهانه دستگاه سنگ شكن حمل شود.

هوا بسيار گرم، سنگها داغ و زبر، كار بايد به صورت خميده انجام پذيرد. عرق از سر و صورتم ريزان، تمام لباسهايم از عرق خيس، گرماي سوزان آفتاب مزيد بر علت. دمادم بر اثر تعرق زياد آب مي نوشيدم. ظهر هنگام براي صرف ناهار به خانه آمدم چون يك ساعت استراحت همراه با ديگر كارگران داشتم. بعد از صرف ناهار به محل كار برگشتم.

كار از نو، بار از نو

در پايان آن روز بعد از تعطيلي نوبت كاري به خانه رفتم خيلي خسته بودم پس از صرف عصرانه در كنار سفره ي غذا خوابم برد تا آنكه مادرم مرا صدا زد مگر به سركار نمي روي؟ ديرت شده است. از فرط خستگي در كنار همان سفره تا فردا صبح خوابم برده بود. شتابان چند لقمه غذا ناشتايي خوردم و در محل كار حاضر شدم.

نتيجه سه روز كاركردنم اين بود.

وقتي خم ميشدم تا سنگ بردارم ياراي راست شدن قامت را نداشتم.

صورت و گوشها و گردنم از تابش آفتاب سياه سوخته، لبهايم خشك و ترك خورده، انگشتان هردو دست به دليل زبري و گرمي سنگها پوست كنده زخمي و خون آلود، كشاله رانها و زير بغل هايم عرق سوز.

روز چهارم بعد از خوردن ناشتايي در حاليكه آماده ي سركار رفتن بودم پدرم آيينه اي مقابل صورتم گرفت گفت خودت را در آن ببين. وقتي خودم را در آيينه ديدم از آن طراوت صورت جواني، جز پوستي سياه همچون پرده اي سياه رنگ حايل بين غرور و فروتني چيزي مشاهده نكردم پيش خود گفتم اي كاش پدرم بگويد ديگر سركار نرو تا بهانه اي برايم باشد.

پدرم گفت سركار نرو و نمي خواهم منبعد بره ها و بزغاله ها را بچراني.

بيش از ده روز استراحت كردم شادابي به چهره ام برگشت و جسم و تنم از درد و زخم التيام يافت.

از شاخه هاي ني، نيلبكي ساختم. از مادرم مقداري نخ ريسيده پشمي گرفتم و فلاخني بافتم. مشك كوچكي از پوست بزغاله مادرم برايم تهيه كرد.

سحرگاهي پس از آنكه چوپان گله را براي چرا به صحرا برد در پي او و به راهي ديگر بره ها و بزغاله ها را از خانه ي روستايي پدر خارج نمودم ازچشمه بيدي روستا مشك كوچك را از آب پر كردم و در ستيغ كوه هاي اطراف روستا ني لبك را به لب نهادم و با دميدن در آن آهنگ هاي حزين تركي نواختم تا هم صدايي با ترنم آواز خوش دختران روستايم باشد.

سلاح محافظت بره و بزغاله ها فلاخني بود كه بافته و به كمر بسته بودم در سايه صبحگاهي كوه ها نظاره گر چراي بره ها و بزغاله ها بودم علاوه بر آن در سايه تخته سنگها لانه تيهو مي يافتم و با تله گذاري در كنار چشمه هاي آب تلخ و شيرين اطراف روستا تيهو مي گرفتم از نوعي بوته هاي بيابان پس از تيغ زني نوعي سقز معطر جمع آوري مي كردم.

روزي پدر مرا گفت اين گله گوسفندان و بره و بزغاله ها هم مال من است و هم مال تو در آن كارگاه سنگ خردكني تو براي ديگري كار مي كردي ولي در چراي بره و بزغاله ها براي خودت كار مي كني. باورم نبود تا آنكه پدر فوت كرد ماترك او مال من شد.

سروده اي با اين مضمون بر سنگ قبرش حك كردم.

هر سواري گم شود اندر غبار خويشتن                       آن غبارم من كه گم كردم سوار خويشتن

بايد از خون جگر گلگون كنم طومـارها                          تا بگويم قصه اي از روزگار خـويشتن

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۵ساعت 9:56  توسط محمد قربانی  | 

 

اگرچه دارسي و نوادگانش نفت هفتكل را به تاراج بردند اما شهري زيبا به سبك معماري اروپا و در قامت يك كشور برجاي نهادند. اين شهر با خانه هاي سازماني به صورت ويلايي و نيز خانه هاي هم رديف با تيپ هاي مختلف، خيابان هاي جدول بندي شده و آسفالت، بلوارهاي درخت و گل كاري شده و خيابان هاي چراغاني، با تأسيسات زيربنايي آب و برق و گاز و سيستم دفع فاضلاب همراه با نظام اداري مدرن با داشتن اداراتي همچون اداره دارايي، پست، تلگراف و تلفن و بيسيم و تلكس، آموزش و پرورش، ثبت احوال، دو پاسگاه شهرباني و ژاندارمري، چهار ميدان فوتبال و ميادين گلف، تنيس، واليبال، پارالل و ميدان اسب سواري، سه باشگاه تفريحي، دو باب سينما، دو باب استخر شنا، كارخانجات برق، يخ سازي، ليموناد سازي و كارگاههاي بزرگ ريخته گري و تراشكاري، اداراتي همچون ترابري با ناوگاني از وسائط نقليه جهت اياب و ذهاب كاركنان شركت نفت و دانش آموزان در سطح شهر و روستا، مهندسي ساختمان و تعميرات، آتش نشاني، تلمبه خانه تأمين آب آشاميدني با شبكه هاي توزيع آب و نيز گازرساني به شهر و روستاهاي اطراف، چهار واحد بهره برداري نفت، پالايشگاه نفت با توليد انواع فرآورده هاي نفتي، واحد حفاري نفت، واحد توزيع خواروبار، فرودگاه با ترمينال پرواز داخل كشور و خارج كشور، درمانگاه، اداره بهداشت، فضاهاي خدمات شهري همانند بازار و تيمچه، دو باب آسياب آردي، كشتارگاه بهداشتي دام و چندين مدرسه ي دخترانه و پسرانه كه بر تارك اين مدارس مدرسه ي رودكي همسنگ يك دانشگاه كه هم اكنون دانش آموختگانش با تخصص هاي مختلف در سراسر جهان پراكنده اند.

آيا ميدانيد اين شهر ميراث دارسي مي باشد.

آري پس از ترك نوادگان دارسي اين شهر مدرن با همه امكانات و تأسيسات زيربنايي آن كه ساليان متمادي همه مردمش در رفاه و ترقي بودند چون گنجينه اي برايمان به ارث گذاشتند تا با مديريت ايراني اداره شود نتيجه ي عمل آن شد كه ميبينيم.

در آن سالها كه رامهرمز و باغملك فاقد يك خيابان بود و در واقع دو ده بزرگ و بدون امكانات بودند. سرنوشت مردم و شهر هفتكل چنان رغم خورد كه زير يوغ تابعيت شهري رامهرمز و پس از شهرستان شدن هم مديرانش از قماش مديران معروف به 911 رامهرمزي يا باغملكي باشد. اي كاش به همين امر بسنده ميشد.

شكي نيست كه براي تصدي يكي دو سه مقام اداري به خاطر مسائل خاص مي بايست ملاحظاتي درنظر گرفته شود اما بقيه ي مديران و رؤساي ادارات چرا از بوميان و و يا از فرزندان تحصيل كرده بوميان هفتكل كه در ديگر شهرهاي ايران مشغول به كار هستند نباشد.

مطمئنم اگر شهرستان هفتكل از زير اسارت مديريتهاي 911 رهايي يابد. با داشتن همه ي پتانسيل ها پيشرفت همه جانبه و رفاه مردمش ميسر خواهد شد.

در ضمن دولتهايي كه در رأس امور قرار ميگيرند صرف نظر از گرايش جناحي وظيفه اش تأمين همه نوع امنيت و رفاه مردم است. هواداران هر دولتي نبايد خدمات آن دولت را منتي بر گردن مردم تلقي نمايد اما اخيراً بعضي از اشخاص در سايتها و دنياي مجازي خود بنا به مقاصد شخصي و جناحي و به خاطر پست و مقام اداري قلم هاي خود را  همچون ناوك از چله ي كمان كينه رها و به سينه ي طرف مقابل نشانه مي رود و يا با جاري نمودن جوهر قلمشان سيلابي به راه انداخته اند تا درخت حيات ديارم شهرستان هفتكل را از ريشه بركنند. حاصل اين امر عدم پيشرفت، سرخوردگي، تشتت، بيكاري و نهايتاً مهاجرت از هفتكل تا آنجا كه بار دگر هفتكل به عنوان بخش تابع شهرستانهاي رامهرمز يا باغملك شود.

 

همي نويسد رامهرمزي بسي طومار                 باغملكي را به جايي رسيده است كار

مــديــريــت هفتكليان را  كنـند  آرزو                   تفـا بر  تو  اي چـــرخ  گــردون  تفــو

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۴ساعت 11:48  توسط محمد قربانی  | 

شانی

در کنار (فلکه) میدان چاه نفت شماره یک شهر هفتکل دو باب سوپرمارکت وجود دارد. هر زمان که به هفتکل می‏روم در گوشه‏ ای از میدان ماشینم را پارک و از هر کدامیک از سوپرمارکت‏ها که قوطی محتوی آب میوه به نام شانی داشته باشد، پس از پرداخت وجه بها 2 قوطی می‏خرم . چندی پیش در آخرین سفرم به دیارم هفتکل ضمن مراجعه به یکی از سوپرمارکت‏های مورد اشاره درخواست قوطی آب میوه شانی نمودم. صاحب سوپر گفت میتوانم از شما سوالی داشته باشم. گفتم آری. گفت میدانم که ساکن اهواز هستی اما چندین سال است که هر موقع به هفتکل می‏آیی، علی رغم وجود انواع قوطی ‏های آب میوه از مغازه من و یا مغازه بغلی فقط قوطی آب میوه شانی می‏خری و می‏نوشی. آیا حکمتی در این امر نهفته است؟ گفتم آری. پرسید چه حکمتی؟ گفتم نام این قوطی آب میوه با اسم مرحومه مادرم به اختصار همنامی دارد. نام مادرم شاه نسا بود اما خواهران و برادرانش او را شانی باجی (خواهر) و فرزندان خواهرانش شانی دازا (خاله) و فرزندان برادرانش او را شانی بی بی (عمه) خطابش می‏کردند. با این اختصار گویی من هم او را شانی ننه (مامان) صدایش می‏کردم. آری آن‏دم که گوشه‏ ای از قوطی آب میوه شانی را بین دو لب دارم می‏ پندارم که من همان کودکم که نوک پستان مادرم شانی ننه را به لب گرفته‏ ام و شهد پستانش را می ‏مکم.

گفت او که مرده است. گفتم اما در خیال من او زنده است. برای لحظه‏ ای به چشمان مغازه دار خیره شدم دیدم قطرات اشک در چشمانش موج زنان در حال ریزش است. او بهای قوطی آب میوه را به من پس داد.

زن مغازه دار که در کنار همسرش ایستاده بود گفت آیا فرزندان من هم بعد مرگم اینچنین مرا یاد خواهند نمود؟!

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۸ساعت 9:41  توسط محمد قربانی  | 

بازنشسته

شکی نیست که طبق مقررات هریک از کارکنان فارغ از هرنوع استخدام و مسوولیت و با داشتن سوابق سنوات خدمت و سن معین می بایست بازنشسته شود، من هم مستثنی از این مقررات نبودم.

پس از ارائه چندین سال خدمت و ابلاغ بازنشستگی ام در جلسه تودیع ضمن اهداء هدایایی از سوی همکاران و ایراد سخنرانی و تعریف وتمجید. از طرف اداره متبوعه  لوحی قاب گرفته با مضمون ذیل به من ارائه شد:

“آقای محمد قربانی، اکنون که پس از چندین سال خدمات ارزنده و برجسته به افتخار بازنشستگی نائل شده اید، ضمن تقدیر از جنابعالی موفقیت شما را در دیگر عرصه های زندگیتان خواستارم.”

نمیدانم بازنشستگی چه افتخاری دارد؟ افتخار یعنی سرافرازی.

آیا با حذف ردیف هایی از مزایای مندرج در آخرین حکم استخدامی ام و تعیین وجه مستمری بازنشستگی برایم افتخار است؟

محرومیت من بعد از بازنشستگی از امکانات رفاهی و دیگر تسهیلات کارکنان شاغل افتخار را برایم در پی دارد؟

چنانچه جهت اموری به اداره متبوعه قبلی مراجعه نمایم با نگرش یک ارباب رجوع با من رفتار می شود، برایم افتخار است؟

کارکنان همکار که چندین سال بعد از من استخدام شده اند و در آموزشگاه تجربه ام آموزش دیده اند چرا با من چنین نگرشی دارند ؟ و و و و و و ....

گویا اشتر بازنشستگی تنها در خانه من نخواهد خوابید.

من معمار دیروز، با توجه به وظایف و اختیارات خود بخشی از زیربنای فرهنگی، اقتصادی، یک جامعه و کشور را ساخته ام، پس منزلت من آن نیست که این جمله طنز را در قالب سوال آری پاسخ بدهم.

سوال اینکه: آیا با زن نشسته یا شهردار زن جان شده ای؟

افتخار بازنشستگی آنجا معنا پیدا می کند که کارتی تحت عنوان جایگاه ارزشی همانند کارت شناسایی برایم صادر شود تا با ارائه آن لااقل در سال برای یک بار در سفر رفت و برگشت از بلیط رایگان هواپیما، قطار و یا اتوبوس برخوردار شوم و یا با ارائه آن کارت بتوانم در دیگر شهرستان ها از تسهیلات رفاهی و خدماتی بهره ای داشته باشم.

از آنجایی که من ایلیاتی و روستایی هستم در راستای کلمه افتخار بازنشستگی ام، مطلبی را قابل نگارش می دانم.

دامداران کوچ رو و روستایی پس از زایمان گله بزها، بزغاله های نر را بعد از 6 ماهگی اخته می کنند برای این امر ابتدا بزغاله را خوابانده و چهاردست و پای آن را با تکه طنابی می بندند و با چاقوی تیزی پوست دو بیضه بزغاله را شکافته و پس از بیرون کشیدن، دو بیضه بزغاله را به خورد سگ گله می دهند، آنگاه با سوزن و نخ پوست شکافته شده را می دوزند و در خاتمه طناب بسته شده به دست و پای بزغاله را باز و آن را سرپا نگه می دارند و با زدن اردنگی به پشت بزغاله آن را وارد گله بزها می کنند.

از بزغاله اخته شده ای پرسیدند چگونه طاقت زخم چاقو و دوخت و دوز با سوزن و نخ و رنج بیضه کشی را تحمل می کنی؟ گفت این همه عذاب که گفتی قابل تحمل است اما آنچه غیرقابل تحمل می باشد اردنگی پس از اخته شدن است که به پشتم نواخته می شود.

در واقع کلمه افتخار در متن لوح بازنشستگی ام همان اردنگی به پشت بزغاله اخته شده است والا بازنشستگی ام افتخاری ندارد.

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۷/۲۳ساعت 21:18  توسط محمد قربانی  |